» هزارپای شلخته
هزارپای شلخته
✍ #رها_فلاحی
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان، یک هزار پای کوچولو و البته شلخته به نام "پابیپا" بود، که گاه و بیگاه چیزی را گم میکرد.
یک روز، پابیپا تصمیم گرفت که برای گردش و تفریح به باغچهی خانهی روبرویی برود. وقتی شروع به پوشیدن کفشهایش کرد، دید که یک لنگه از کفشهایش نیست.
تمام اتاقش را گشت، زیر و رو و داخل کمدها، زیر تختخوابش، بین پتو و تشکش، میان اسباببازیهایش، اما خبری از کفشش نبود که نبود.
مادرش را صدا زد و پرسید: مامانی! تو یه لنگه از کفشهای مرا ندیدی؟!
مادرش زیر لب با خودش گفت: تو باز کفشاتو گم و گور کردی؟!
و بعد از پابیپا پرسید: کدوم لنگه از کفشات؟ تو که هزار لنگه گفش داری!
پابیپا جواب داد: لنگهی چپ کفشهای پای ۳۶۴ام!
مادرش شروع به شمردن پاهای پابیپا کرد و شمرد و شمرد که خسته شد و دست از شمردن کشید و گفت: ولش کن پابیپا! فردا برات یک جفت کفش نو میخرم!
- ولی من الان لازمش دارم! میخوام برم گردش!
- خب مگه صبر کنی تا من برم مغازهی کفش فروشی آقای هزارکفشیان و یک جفت کفش نو برات بخرم و برگردم.
■□■
مادر "پابیپا" برای خرید کفش، بیرون رفت و بعد از ساعتی، با یک جفت کفش نو و تازه برگشت.
پابیپا پرید جلوی مادرش و با خوشحالی فریاد زد: یوهو! سوپرایز!
مادر پابیپا متعجب و هاج و واج از او پرسید: چی شده پابیپا؟!
- کفشم رو پیدا کردم!
- بهبه! کجا بود؟!
توی جعبهی هزار جفت جورابهایم!
■□◇□■
رهایی
آثار و اشعار رها فلاحی
https://eitaa.com/rahaei1396
https://rahafallahi.blogfa.com/
https://wisgoon.com/rahakhabar
https://t.me/rahafallahi


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
