فروش مودم فیبر نوری

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» حسن انصاری

حسن انصاری

حسن انصاری 



زنده‌یاد "حسن انصاری"، متخلص به "امرو هیچستانی"، زاده‌ی ۴ دی ماه ۱۳۴۳ خورشیدی در شهر جـم، شاعر، نویسنده، طنزپرداز، و دبیر بازنشسته‌ی بود.

او تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در شهر خورموج (شهرستان دشتی) گذراند. در سال ۱۳۶۲ خورشیدی، و پس از پذیرفته شدن در رشته‌ی ادبیات فارسی برای ادامه‌ی تحصیل به شهرکرد رفت و سپس به عنوان دبیر ادبیات، در مدرسه‌های شهرستان دیّر به تدریس مشغول شد. 

وی در سال ۱۳۷۰ خورشیدی، به دانشگاه شیراز راه یافت و با دانشنامه‌ی زبان و ادبیات فارسی، از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و سپس در شهرهای بوشهر و برازجان به تدریس پرداخت. 

او تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ادامه داد. هیچستانی موضوع پایان‌نامه خود را در این مقطع تحصیلی «طنزپردازی در استان بوشهر» انتخاب کرد و به کند و کاو این گونه ادبی در آثار شاعران و نویسندگان جنوبی پرداخت.

وقتی در هفته‌نامه‌ی «آینه جنوب» مطالبش را منتشر می‌کرد، زنده‌یاد "منوچهر آتشی" به ایشان لقب «امرو هیچستانی» را داد.

ایشان از اعضای فعال انجمن شعر و ادب برازجان بود و در سال ۱۳۸۸ خورشیدی، در جشنواره‌ی «طنزوک» که توسط حوزه‌ی هنری استان بوشهر برگزار شد، به‌ عنوان چهره ممتاز استان برگزیده شد. 

نخستین مجموعه شعرهای طنزش، با عنوان «مطبوعاتی‌های نامطبوع من» با شمارگان ۲۰۰۰ نسخه، تابستان ۱۳۸۶ خورشیدی، منتشر شد. دومین اثر مکتوب ایشان نیز و «تلقند» نام داشت.

وی پس از چند هفته درگیری با ویروس کرونا، روز ۱۱ شهریور ماه ۱۳۹۹ خورشیدی، از دنیا رفت. 



┄┅═✧❁????❁✧═┅┄



◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

[با اجازه‌ی خانم‌ها]

《هشدار: این شعر شرح حال سراینده‌ی آن نیست شاید وصف حال شما باشد!》

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که کجا بنده گریزان شوم از دست زنم

گر بپرسند ز من اهل کجایی گویم

هر کجا هست زنم باد همانجا وطنم

مانده‌ام سخت عجب از دگران سه زنی

من که هول زنی افتاده چنین در بدنم

بامدادی اگرم جامه ز تن بگشایید

جای دمپایی و جاروست همه جای تنم

وقت دعوا بدهد فحش مدامم لیکن

من زبان در کشم و راست یکی دم نزنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم از بر او

در مجردکده‌ای عقده‌ی دل درشکنم

در خمستان قدح آب حلالی در دست

دوستان گرد خود آرم لبکی تر بکنم

هست این شعر حدیث دل مردان دگر

ورنه من مخلص بانوی گل خویشتنم

بیت قبلی نه حدیث دل من بود از ترس

همسرم آمد و افتاد همی در دهنم

وای از آن روز که او بشنود این آوازم

چاره‌ام چیست به جز مردن و سر باختنم

هان مبادا که تخلص بنمایی "امرو"

تا نداند که من گل زده دل مش حسنم.



(۲)

تا نبودی زندگانی هیچ معنایی نداشت

آرزو جز بستر ناباوری جایی نداشت

در نگاه مبهم مرداب، امـّیدی نبود

انتهای جاده‌های رود، دریایی نداشت

پیش چشمم صدهزاران کوچه‌ی امروز بود

دوردست خاکی فرجام، فردایی نداشت

جای جای دل فروغ شعله‌های شوق بود

این اوستا کیش دل، تنها، اهورایی نداشت

کودک دل در دبستان غروب انتظار

در غم آموزگاری بود الفبایی نداشت

شهربند حسرت‌آلود دیار زندگی

غرقه‌ی تنهایی شب بود غوغایی نداشت

پای‌بند رونق بالای چون سرو توایم

گر نبودی پیچک اندیشه‌ها پایی نداشت.



(۴)

[عید آمد]

عید آمد و شد هلال پیدا

بر مردم روزه‌دار شیدا

صد حیف که ماه روزه در رفت

صد شکر که عید شد هویدا


امروز دوباره مثل نوروز

آسیب رسد به جیب بابا

از روزه خمید پشت بابا

و ز دست خریدهای ماما


در سایه‌ی ایزد تبارک

عید همگی بود مبارک


ای گشته ز روزه چون بلالی

بشتاب که ماه شد هلالی

اکنون ز قفس دمی برون آی

در عید بزن تو پر و بالی


سی روز به چوب روزه دادیم

بر پیکر نفس مشت و مالی

برخیز کنون که عید فطر است

با نفس ز نو کنیم حالی


در سایه‌ی ایزد تبارک

عید همگی بود مبارک


عید آمد و جیب بنده خالی

بسیار خراب وضع مالی

در عید خوشا به حال آن کَس

که نق نزند بر او عیالی


وان را که عیال نق نقو هست

هر ساعت عید اوست سالی

چون عید شده است شاد و خوش باش

خود را تو بزن به بی خیالی


در سایه ی ایزد تبارک

عید همگی بود مبارک


ای مش رمضان تو زود برگرد

کاین نفس دوباره سر برآورد

بر بند ز نو به بند روزه

این نفس ستیزه جوی نامرد


گر روزه دمار من درآرد

به زین که شوم ز نفس رخ زرد

ای مش رمضان دوباره برگرد

برگرد و لیک مختصر گرد


در سایه ی ایزد تبارک

عید همگی بود مبارک.



(۴)

[جنبش غیر متاهل‌ها]

شبی عده‌ای مرد، جمع آمدند

چو پروانه بر گرد شمع آمدند

یکی زان میان صحبت آغاز کرد

در خانه‌ی دل چنین باز کرد:

مرا کشته این همسر نق‌نقو

همیشه کند جیب من جست‌وجو

شدم خسته از دست تفتیش او

چگونه تحمل کنم نیش او؟

بگردد چنان جیب من بیش و کم

که گویی که او غرب و من فُردواَم*

خلاصه بگویم به تعبیر طنز

زن من شده غرب و من هم نطنز

چنانم گرفته به زیر نظر

که از ترس او من نخارانده سر

چو این گونه نالید بیچاره مرد،

دل مردها جمله آمد به درد

یکایک در دل گشودند نیز

که ای کاش، می بود راه گریز

یکی گفت: در گوشی‌ام گشته زن

دگر گفت: ای داد از اهل من 

سپس مرد بیچاره‌ای نرم نرم،

چنین گفت با ترس و با لرز و شرم:

بیایید تا همسران نیستند،

و آزاد هستیم از قید و بند،

نماییم علیه زنان، جنبشی

به ظلم زنان، بر زنیم آتشی

چرا می‌برند این همه پول ما

تَه چَه رسیده دگر دول ما

بکوشیم شاید قیامی کنیم

رها خویشتن را ز دامی کنیم

تعهد نمودند آن گه همه

که از زن نترسند و بی‌واهمه،

چه اهل جنوب و چه اهل شمال،

نباشند در بند اهل و عیال

ولی در عمل، حفظ وابستگی

به همسر صمیمانه دل بستگی

سپس نام این جنبش و گفتمان،

بشد جنبش غیرمتاهلان

----------

* نام یکی از تأسیسات هسته‌ای



(۵)

[پست مدرن]

《این سروده در شماره‌ی ۵۰۰ هفته‌نامه‌ی اتحاد جنوب چاپ شده است و من به دلیل سرودن آن از پیشگاه مولوی یا سنایی پوزش می‌خواهم》

هرچه تلاش می‌کنم 

به هر در هر شعری که می‌زنم، 

باز هم 

پست مدرن بودنم

زیر چرخ‌های ساکن بچه شاعرهای محله‌مان

له و لورده می‌شود.

می‌گویند 

تو هنوز در پشتِ مدرن 

در حوالی کلاسی‌سیسم 

مانده‌ای 

کاش می‌توانستم چیزهایی نامفهوم به زبان آورم 

مانا آن دوستم 

که هنگام مستی و نشئگی 

بر زبان می‌راند.


 



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی




┄┅═✧❁????❁✧═┅┄





سرچشمه‌ها

https://golbangeadab.blogfa.com/post/19

https://donya-e-eqtesad.com

‎@ebrahimbehrozi.dastan

و...



امیدوارم از این محتوا استفاده برده باشید
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مجله چپ چین   |   خنک کننده روغن هیدرولیک   |   فروش تجهیزات ویپ   |   وکیل حقوقی   |   خرید کتراک   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   آزمون نظام مهندسی   |   بلاگسازان   |   خرید آنتی ویروس   |   مشاور ایرانی در لندن   |   مجله آشپزی   |   لیبل رایگان   |   خرید گونی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


✕ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ مشاهده