مجله آشپزی شکمو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» فاطمه بیرانوند

فاطمه بیرانوند

فاطمه بیرانوند



بانو "فاطمه بیرانوند" شاعر لرستانی با تخلص "سورا"، و دانش‌آموخته‌‌ی مقطع کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، زاده‌ی خرم‌آباد و ساکن تهران است. 

عمده فعالیت ادبی او در حوزه‌ی شعر سپید و متمرکز بر تجربه‌های نوین زبانی و درونمایه‌های مدرن است.

در کارنامه‌ی ادبی ایشان منتخب و برگزیده‌ شدن در چند دوره از رویدادهای مستقل ادبی، از جمله نامزدی بخش ویژه‌ی چهاردهمین دوره‌ی جایزه شعر خبرنگاران و برگزیده هفدهم و نوزدهمین دوره آن جایزه و دریافت جایزه‌ی سومین دوره‌ی کتاب سال بهاران، بخش ویژه‌ی شاعران بدون کتاب، مشهود است. 

همچنین ایشان در سطح بین‌المللی، به‌عنوان شاعر منتخب رویداد «آسیای ادبی» (۲۰۲۵ / قزاقستان) برگزیده و معرفی شده است.

نخستین دفتر شعر او با عنوان «سوگنامهٔ باد» در ۱۶۰ صفحه، شامل ۷۶ قطعه شعر سپید است، که از سوی نشر بامداد نو در قالب مجموعه‌ی «سپهر شعر» منتشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.



─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

ارّه‌ی برقیِ زنگ‌زده‌ای‌ست در تلفن؛

حافظه‌ام را دو نیم می‌کند:

تکه‌ای در آشپزخانه می‌سوزد،

تکه‌ای در هواپیما روشن شده است.



(۲)

آفتابِ ظهر

سایه‌مان را بر تنِ "شیرز" کشید و گذشت.

یکی

در تشنگیِ نرمِ سیمره جا ماند.

یکی

بر شیشه‌ی پادگان

ابری شد و چکید.

من

لوله‌ی خاموشِ تانکم در برفِ مرز؛

که گنجشکی

تنهایی‌اش را

لای باروت و کاه پنهان کرده است.



(۳)

این حفره‌ها کارِ گلوله نیست؛

شرحِ پوسیدگیِ لنج‌های سیریک است

که تاریکی را از پهلو بالا می‌آورند.

نامت،

پاره‌ای از استخوانِ سردِ کوهستک

در گلوگاهِ ماهیانِ بی‌چشم است؛

که گشت‌های شبانه

با نوکِ خیسِ دشنه

از چربیِ هفت‌رنگِ گازوئیل و خون می‌تراشند

و در زخمِ نمک‌زده‌ی مرز، می‌خراشند.



(۴)

فکرهایم

سربازانی کشته شده‌اند

در خیابان‌ها 

اتاق‌ها

و کافه‌ها

زخمی‌ام 

شبیه خواب‌های این دوربین عکاسی 

که از جنگ عکس می‌گیرد 

و هرچه می‌دوم 

به باد شبیه‌تر می‌شوم

قبل از تو 

آن سمت صلح دنبال صدای کبوترها می‌گشت

آن سمت صلح جوان بود

آن سمت صلح آواز محلی می‌خواند 

حالا

نه به انگلیسی‌ها فکر می‌کنم 

نه روس‌ها

و نه نازی‌ها

به کشوری می‌مانم 

که در جنگ جهانی اول 

با لبخندی کوچک اشغال شده باشد.



(۵)

دهانم را تکه تکه می‌کنم 

و هر تکه را در جایی پنهان می‌کنم 

حالا 

در صداهایی که می‌شنوم 

دهان غمگینی پیدا می‌کنم

که مطمئن است

مرگ 

هر بار تکه‌ای از جهان را

در قفسه سینه‌اش مخفی می‌کند 

خواب می‌بینم

و آخرین خوابم 

زنی است که هر شب 

قسمتی از خودش را

از ساختمانی چند طبقه پرت می‌کند

مردی است

که بخشی از درونش را 

در بیست سالگی از دست داده است

حالا 

به دهان تنهایی می‌اندیشم 

که می‌داند رودخانه‌ها 

زادگاهشان را فراموش کرده‌اند

و به هر کلمه‌ای که فکر می‌کنم 

چشم‌ها 

پوست 

و اعضا پنهانش را

مرگ دریده است.



(۶)

[سی سالگی]

انقلاب باردار است 

مثل من که به تفنگ‌ها شیر می‌دهم 

و به برلین 

مسکو 

و تمام ایستگاه‌های جهان 

ثابت می‌کنم 

این 

شعر 

نیست 

زنانگی باد است

نمی‌وزد 

برهنه 

می‌شود 

و معتقد است 

سی سالگی زنی است 

که کودکی‌اش را 

به درخت‌های ظهیرالدوله می‌آویزد 

و هر شب 

گردن کلمات را می‌بوسد 

و خواب‌های ابراهیم گلستان را 

و سعی می‌کند 

نامادری خوبی برای تاریخ باشد.



(۷)

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ‌ها ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ

ﻧﻪ ﺭﻭﺱﻫﺎ

ﻭ ﻧﻪ

ﻧﺎﺯﯼﻫﺎ

ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﻣﯽﻣﺎﻧﻢ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺍﻭﻝ

ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﮐﻮﭼﮏ

ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ.



(۸)

فقر گرسنه است

نمی‌تواند دیوار را معنی کند

نمی‌تواند به تهران بیاید

سوار اتوبوس شود

آزادی را دور بزند

و انقلاب کند.

 


(۹)

در دايرةالمعارف جنگ

صلح

تنها گلوله‌ای‌ست

كه هرگز شلیک نمی‌شود!



(۱۰)

عقربه‌ها در لیوان آب افتاده‌اند

و وقت زنگ می‌زند.

می‌خواهم بگویم دوستت دارم

اما از حنجره‌ام

دسته‌ای گنجشک تیر خورده بلند می‌شود

که به دیوار سیمانی روبه‌رو

نوک می‌کوبند.



(۱۱)

در شریان‌ها رسوب می‌کند

زمان؛

تاریکی

در استخوان پهلویم ته‌نشین می‌شود

و در گلو

سربی لال

لخته می‌شود.



(۱۲)

در شریان‌ها رسوب می‌کند

زمان

تاریکی؛

و استخوان پهلویم را می‌شکافد.

اینک

لخته‌ای سربی و لال

در گلو.



(۱۳)

زن، در عمق دیوار،

تن می‌بازد؛

انگشتانش در پرده

رگ ریشه می‌شوند.

پیراهنش غلافی‌ست

که تن را منجمد می‌کند.

آینه، مسخ جیوه است -

نامش

در انعقاد غبار

می‌ماسد.



(۱۴)

نبودنت خلأ نیست

ماده‌ای لزج

که کدر ماسیده بر روزن پنجره

و نور

پشت چگالی‌اش

رسوب می‌کند.



(۱۵)

عشق،

گیاهی با آوندهای مسدود؛

نمک می‌کشد به رگ

و در گلو،

صبح را

به وزن خالص سنگ

فرو می‌ریزد.



(۱۶)

پرنده‌ای مومیایی‌ست در نایم

سرفه که می‌کنم

کلمات با طعم زنگار و خاکستر

از منقاری ترک خورده

بر این میز فلزی خط می‌اندازند.



(۱۷)

هر دوستت دارم

براده‌ای‌ست گداخته

که در دهان طعم آهن می‌دهد.

صدایم را فرو می‌خورم

و تنها

لکه‌ی زنگ رنگ

از گوشه‌ی لب‌هایم

می‌چکد.





گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی



تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  ایکس بادی تهرانپارس   |   خرید کتراک   |   بلاگسازان   |   خرید گونی   |   آزمون نظام مهندسی   |   خنک کننده روغن هیدرولیک   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید آنتی ویروس   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   مجله چپ چین   |   لیبل رایگان   |   مجله آشپزی   |   وکیل حقوقی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   مشاور ایرانی در لندن  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


✕ ابزار آلات و رنگ های شمع سازی ابزار آلات و رنگ های شمع سازی مشاهده