» محمود سیف
محمود سیف
استاد "محمود سیف" شاعر و نویسندهی لرستانی، زادهی سال ۱۳۴۶ خورشیدی، در شهرستان دورود است.
ایشان دانشآموختهی علوم سیاسی و روابط بینالملل از دانشگاه علامه طباطبایی تهران و مدرس دانشگاههای پیام نور لرستان است.
ایشان رییس سابق سازمان تعاون روستایی دورود و بازنشستهی سازمان تعاون روستایی است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- آرمان شهر از نگاه ادیان فلاسفه و مکاتب
- از مجنون تا لیلی (جنگ تحمیلی)
- نظریه دولت جهانی مدینه فاضله محمود (سیاسی) - ملکالمون (تبارشناسی ایل بختیاری)
- کجا آرام گیرم من؟ (شعر)
- کمی بالاتر از گونه (رباعی و دو بیتی)
- کنار آن سیه چشمان (غزل و قصیده)
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونه شعر بختیاری:
(۱)
[شیر چالاک]
نیخُوم که وا مُو بیایی تا به سَرِ خاک
خاکِنِ وُر سَر بُکنی سینه کنی چاک
نیخُوم که سیم غش بُکنی با ساز چپی
وا مشت به سینه بِزنی سّر خل و خاشاک
نیخُوم که بعدِ رّهدِنُم سیم بِگِریوی
خّرِه بِنی وِ شوُنههات، تیه کنی پاک
سرِ مِزارِ مُو بِنیت یِه شیر سنگی
نیخُوم کُتّل، نیخُوم بِگیت دُندالِ غمناک
ایخُوم اّلن وِ تِم بُویی وا یّک بِخندیم
دس بزنیم، شادی کنیم، کّر گوش ناپاک
وا یّک بِریم سر بِزنیم وِ فّک و فامیل
زِ دیریمُو نُوئه دِلاسو کُوک پِرناک
میخ دِوارِ بِزِنیم وِ مین بیشه
بجز خدا ز هیچ کسی هم نِکنیم باک
بّلیطانِه جّم بُکنیم سی وّخت تنگی
نونِ بّلیط دُرُس کنیم وِ زیر او تاک
شِلار دّبیتِ بپوشیم، چُوغانِه گُردِه
گِیوهانِه تنگ بُکنیم، چی شیر چالاک
قطار ببندیم وتِفنگانِه، حّمایل
سیف وِ دستُ، بُکنیم، هّنیسه کولاک.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر فارسی:
(۱)
[بشارت فتح]
خیبری دیگر بیامد حیدری دیگر کجاست؟
آنکه با دستان خود از جا کند این در کجاست؟
میوزد بوی شمیم یار ما از قبلهگاه
تا کند مدفون به بیداء دشمن کافر کجاست؟
آن اسدالله غالب لنگر کون و مکان
تا زند بر فرق دجال یهود حیدر کجاست؟
جنگ تحمیلی دگر باره به پا شد از یهود
آن اباصالح که ویران میکند خیبر کجاست؟
ما برای آب و خاک خود چه خونها دادهایم
ما کفن پوشیم، ایران اذن آن رهبر کجاست؟
صف به صف آمادهایم ما در مصاف دشمنان
خط شکن با نعرهی تکبیر گو صفدر کجاست؟
نصرت از سوی خدا بادا بشارت فتح ما
انتظار آمد به سر مفتاح نام آور کجاست؟
تا کشد سیف از نیام و دشمن ایران زمین
برکند از بیخ و بن آن منجی و یاور کجاست؟
(۲)
[از طلب تا فنا]
من از روز ازل با تو، فتاده داد و بیدادم
تو خود دانی پریشانم مکن این دم تو ایرادم
مرا با جُور کاری نیست فُرودینه نصیبم کن
اگر زین بگذرم شاید، رَسَم تا مرز بغدادم
سبُو خالی، قدَح خالی، بط و هم ساغرم خالی
بریز یک جرعه در جامم، خدایا رَس به فریادم
اگر از می کنی مستم، کنم رقص سماع امشب
نه جُور کس کشم نه خود، مگر آیی به امدادم
ز اشک و ازرق و بصره، ندیدم کس گذر دارد
مگر آن پیر می خواران، گذر کردن دهد یادم
پیاله پر کن ای ساقی، به مطرب گو زند سازی
خُمارِ خَمر و مخمورم، خرابم، خُمره افتادم
بزن با سیف این گردن، رها کن از من و مایی
بوَد وِردَم فقط یا هُو و هو شد جمله اُورادم.
(۳)
[باد صرصر]
آنان که به افلاک رسیدند ببینید
دل از همه اغیار بریدند ببینید
پا بند به عهدی که ببستند بماندند
پیمان نشکستند و رهیدند ببینید
از ما و منیها همه رستند سبکبال
از دانه و هم دام پریدند ببینبد
میراث به جا ماندهشان کهنه پلاکی
هر معبر مین خوشه که چیدند ببینید
اینان که مگسوار و از جیفه و مردار
خوردند و در آن لانه گزیدند ببینید
هر جای که بودند فقط وزوزشان بود
هر سفره که دیدند چریدند ببینید
در جنگ ندیدیم از آنان رد پایی
وز ترس به سوراخ خزیدند ببینید
هر جای که رفتند فقط فتنه و آشوب
کردند به پا، جامه دریدند ببینید
شوری که به سر بود برای سفر غرب
هر دسته بهایی که خریدند ببینید
آنان به کجا رفته و اینان به کجاها
جمعی که نچیدند و ندیدند ببینید
آنان که چو صَرصَر بوزد هیچ نماند
بر ملت خود چشم امیدند ببینید
نیکان به پندار و به گفتار و به کردار
در جنگ چو تفتیده حدیدند ببینید
ما منتظریم تا بکند سیف اشارت
بر باد، نه آنان که چو بیدند، ببینید
وقت است درآیید چو ققنوس از آتش
آنان که تو را هیچ ندیدند ببینید.
(۴)
[همسایه]
وقتی از کوچه ما رفت سفر یادت هست
زیر چشمی به منم کرد نظر یادت هست
من و تو بدرقه کردیم و با حسرت و آه
تو لب پنجره من گوشه در یادت هست
ته کوچه که رسید پشت سرش کرد نگاه
در و آن پنجره را آخر سر یادت هست
تو دویدی و منم پشت سرت تا کوچه
و تو را دید که با دیده تر یادت هست
شد نگهبان که شاید من و تو یک لحظه
نکنیم کوچه پر از شور و شرر یادت هست
کاش روزی بزند هم دَر و هم پنجره را
مثل آن موقع که میکرد خبر یادت هست
مثل آن لحظه ساکت که فقط کوچه ما
میزد او پنجره را وقت سحر یادت هست
رفت از کوچه ما مانده فقط خاطرهها
راز مدفون شده در گور قجر یادت هست.
(۵)
[لاف عشق]
غم هجران و فراقی تو کشیدی یعقوب
ولی از دولت خود دل نبریدی یعقوب
بوی پیراهن یوسف به تو از مصر رسید
چاه کنعان تو صدایش نشنیدی یعقوب؟
هیچ دانی که زلیخا پیشتر خوابی دید؟
شده او همسر یوسف تو ندیدی یعقوب
عشق او کرد جدا یوسف و آواره مصر
وَ زِ هجرش تو چرا جامه دریدی یعقوب؟
پدر عشق بسوزد که چه ویران بکند
او خرید یوسفُ گندم تو خریدی یعقوب
زنده ماندن چه بهاء داشت برای تو و او
تو به نانی و زلیخا به نویدی یعقوب
کور شد چشم تو و او، کجا تا به کجا؟
تو به دیدن و زلیخا به امیدی یعقوب.
(۶)
[دفن ستم]
غم مخور این نابسامانی به پایان میرسد
این غم و سر در گریبانی به پایان میرسد
میکِشد سیمرغ بال و پر به کوی و کوچهها
دور کرکسهای شیطانی به پایان میرسد
دسته دسته بوفها پر میکشد از شهر ما
چون خرابیها و ویرانی به پایان میرسد
با طلوع فجر صادق میدمد خورشید مهر
این شب تاریک و ظلمانی به پایان میرسد
دختران آوازهخوان و مرد و زن با هلهله
جور با این پای کوبانی به پایان میرسد
میکُنیم از تن برون این جامههای تیره را
این عزا با نور افشانی به پایان میرسد
جمله کفتاران و دجالان و ضحاکان بهوش
عمرتان با این رجزخوانی به پایان میرسد
بگذرد این روزگار وصلتان و فصلمان
با کلام سیف و فرغانی به پایان میرسد.
(۷)
[ثُمّ هَدی]
من نبودم ز ازل، از چه صدایم کردی
کُن بگفتیُ و شدم، بعد خدایم کردی
به زبان حرف نهادی، به بیانم اَسماء
به خلیفه گریّت جامه، ردایم کردی
گلهمندم ز چرا ؟ اشرف مخلوق شدم
فَیَکون کُنّ شد و از اصل جدایم کردی
فتبارک به خودُ، احسن خالق چوشدی
ز چه؟ از مُلک و مَلَک حال گدایم کردی
خیمه شب بازی این کهنهی بازار شدم
من و ابلیس به این دام، که دایم کردی
"در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد"
عشق پیدا شد و این گونه فدایم کردی
این چه سرّی، که از عالم افلاک به خاک
فرشیم کردی و از عرش، ندایم کردی
ربّنا شُکراً، که با اَعطی کُلّ شُی، سیف
راندی از درگه خود، ثُمّ هدایم کردی.
(۸)
[پایان غیبت]
غریب آشنا دیدی چه کردیم؟
همه مست و خراب تخته نردیم
ز غیبت، گر رسد پایان غیبت
گمان دارم به ظاهر هم چو مردیم
از آن ترسم که چون مظلوم زهرا
به وقت یاریت بیگانه گردیم
گل نرگس چو جدت شاه مردان
بدان درمان تویی ما جمله دردیم
تو گرمابخش و خورشیدی، دریغا
که ما در بیوفایی کوه بردیم
یدالله با جماعت هست هر دم
ولی افسوس، ما تنها و فردیم
بیا، ای نور، روشن کن جهان را
منور کن قلوب ما، که سردیم
بیا، تا از فرج فجری بسازیم
همین حالا که رخ چون برگ زردیم
بیا ای وارث سیف ولایت
که دین و دل همه پر خاک و گردیم.
(۹)
[ایران]
ایران من لیلای من، ای مادر زیبای من
خاکت چو سورمه دلبرا، بر دیدهام رعنای من
ایرج منم ایران تویی، تورج نیام توران نیای
مجنون منم لیلا تویی، ای مسکن و ماوای من
کوروش تو را گسترده جان، نامت همیشه جاودان
سیمین تنت شد بسترم، ای فرش چون دیبای من
مرزت جدا سازد تو را، چون آبروان لیلیم
دریاچههای نیلیت، چون چشم لیلاسای من
دشتت چو پیشانی وی، کوهت مثال گونهها
بر رخ چه زیبا منظری، ای حور بیهمتای من
جنگل تو را چون مژهها، بر چشم لیلی سایبان
ابر فراز قلهات، چون زلف مهسیمای من
بر تو گزندی کی رسد، تا من رمق دارم به تن
آزرده گردد خاطرت، ای وای من ای وای من
از دشمنت جان برکنم، فرزند آن آهنگرم
چون شیر با شمشیر خود، ای خور بیپروای من
عشاق عالم را نگر، مبهوت عشق سیف شد
انگشت حیرت بر دهان، از سوز نی و نای من.
(۱۰)
[باز باران]
باز باران
باز ناله
آه و افغان فراوان
میخورد بر بام گونه
من درون خویش تنها
ماتم و غم
دیده پر آب
رود اشکم راه فتاده
از درون چشمه پیدا
هر دم و هر بازدم هم
هق هقی گردیده همراه
رقص لبها
مشت و سیلی
آسمان صورتم هم گشته نیلی
یادم آرد روز باران
گردش چشمان به هر سو
زیر طاق هر دو ابرو
بر لب جو
در دلم شوری و غوغا
بر دو راهی
زار و خسته
دست بسته
یک دو سایه ایستاده در کنارم
پر افاده
با قلاده
گاه گاهی تازیانه میخورد بر پشت و سینه
صورتم از مشت و سیلی گشته نیلی
زمزمه میکرد با من هق هق من
سیل باران
با دو صد شعر و ترانه
چشمهها جاری ز هر سو
شد خروشان
قطرهها گردیده دریا
سیل جاری گشته از جو
جویی از خون
رودخانه
از کرانه تا کرانه
زیر پوتینهای سایه
از خیابان تا به کوچه
زمزمه آرام آرام
گشت فریاد
مشت با وی گشته همراه
کوی و کوچه
برزن و هر راه و بیراه
مرگ پوتین مرگ سایه
مردن هر تازیانه
با دو پای پر ز تاول
میدویدم شاد و خرم
قطرهها هم چون شکوفه
میزند هر جا جوانه
گشته دریا
شد روانه
دست من میگشت رنگین
از سپیدی، سبزی و سرخی لاله
هر چه را دیدم من آنجا بود دلکش بود زیبا
از افق سر زد طلوع تیغ تیز روشنایی
مرگ سایه مرگ ظلمت
مرگ دیو و تازیانه
بر لبم آمد شکوفه رقص رقصان
هق هقم دیگر نه ناله
گشته فریاد
میخورد بر بام هر کاخ و فسانه
باز باران
باز باران
کرده ویران شادی اما میرود خانه به خانه
میدهد مژده طلوع صبح صادق
زندگی آمد دوباره
پاره میکرد ابر با غرش
نسیمی با ترانه
با فرشته تو بخوان اینک
سرود عاشقانه
از رهایی
از طلوع زندگی و شادمانی
باز باران
باز باران
زندگانی
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا
گر تو هم قدرش بدانی.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
سرچشمهها
https://t.me/joinchat/AAAAAEU5epRPfgwDTQB3wQ
https://mahmoudsaif.blogfa.com/category/11/
و...


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
