دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
ابزارآلات شمع سازی
پکیج همهکاره زیبایی طب جامع
قالب های خاص سنگ مصنوعی
دنیا چنین است خدیجه
گزیدهی اشعار ماردین ابراهیم
برگردان به فارسی:
زانا کوردستانی
آقای "ماردین ابراهیم" (به کُردی: ماردین ئیبڕاهیم)، شاعر معاصر کُرد، زادهی سال ۱۹۷۴ میلادی، در سلیمانیه اقلیم کردستان است.
ماردین برای دو دهه، ساکن شهر لندن بود و در مقام رماننویس، شاعر، جستارنویس، مترجم و استاد دانشگاه تاکنون چندین رمان، مجموعه شعر و ترجمه منتشر کرده است.
نخستین اثر داستانی او، "رؤیای مردان ایرانی"، در سال ۲۰۰۸ میلادی، توسط مؤسسهی چاپ و پخش سردم سلیمانیه منتشر شد و با استقبال گستردهای از سوی نویسندگان و منتقدان برجستهای چون "شیرکو بیکس"، "بختیار علی" و "شیرزاد حسن" روبرو شد.
┄┅═✧❁❁✧═┅┄
(۱)
صبحها با موهای ژولیده از خواب بر میخواستند و
غروبها با کوزهای شکسته از چشمه باز میگشتند،
خواهرانم،
عطر گیلاسهای نرسیده را تداعی میکردند،
بوی انتظار!
انتظاری که همچون پیچک از پنجره آویزان بود.
انتظاری که شبیه غبار مرگ بر برگها نشسته بود.
(۲)
خواهر بزرگم میگفت:
- بگذار مرگ بیاید! گریهکنان بیاید!
چگونه نگریم؟!
وقتی من میمیرم و کسی نخواهد گفت دریغا!
من میمیرم و مرگ من،
به اندازهی افتادن سیبی کال،
تأثیری بر جاذبهی زمین ندارد!
من میمیرم و مرگ من،
به اندازهی انعکاس برخورد
هستهی انگوری در آب چشمه
بر نظم فصلها مؤثر نیست.
مرگ من به اندازهی به گل نشستن نهنگی
خلق و خوی طبیعت را به هم نمیریزد.
(۳)
تو هم فریب جهان را خوردی!
بله! دنیا چنین است!
اول شانهبهسرها را کباب میکند و
سپس پرستوها را
و وقتی دلبستهاش شدی
چون فاحشهای تو را رها خواهد کرد.
و چون هرزهای رو از تو میگیرد،
بله! دنیا چنین است خدیجه!
(۴)
مرا میگویی که غریبهها رویا نمیبینند؟!
اما من، روزهایی که چون سگ در ترکیه
از سرنوشت خود بیزار بودم،
تو را به یاد داشتم و
رویاهایم را با تو مرور میکردم.
تو در خاطرم بودی،
تو رویا و آرزویم بودی،
آن هنگام که در اسطبلها بیگاری میکردم و
بر روی بتونهای سرد بندرگاهها میخوابیدم.
(۵)
چه وقت، بین من و تو چنین شکرآب شد، خدیجه؟!
به یاد داری که جوجهای داشتیم
که از ترس غرش هواپیماها خودش را پنهان میکرد!
جوجهای که با گنج قارون هم عوضش نمیکردیم!
به یادداری در آغل قوچها،
شیر بزها را سر میکشیدی،
چونکه مادری نداشتی!
دوست دارم همچون شاعران بگویم:
- روزگارت سیاه بود!
ولی واقعن روزگار سیاهی داشتی!
دخترکی بودی که حتا از اتومبیل هم میترسیدی،
گمان میکردی که گاویست
و خداوند تبدیلش کرده به آهن!
(۶)
مرا میگویی:
- پسران رحمی در قلب و جانشان نیست!
اما من در اسکله، شبهایی که همراه ماهیگیران
خودم را با آتشدانهای حلبی گرم میکردم،
تو را به خاطر داشتم.
تو در یادم بودی تمام غروبهایی
که من در قایقها، قرآن میخواندم.
(۷)
دنیا چنین است خدیجه!
ابتدا تابش آفتاب را بر تو عیان میسازد
تا که فریب پرتوهایش را بخوری.
صبح کاذب را بر سر راهت میگذارد،
تا که در دام نسیم صبحگاهیاش گرفتار شوی!
با زیباییهایش فریبت میدهد،
که گمان کنی خوشبختی!
و بعد دقیقه به دقیقه عمرت را از تو میستاند
ولی تو باز احساس خوشی و شادی میکنی!
و وقتی دنیای خائن،
با این همه خیانت بر تو چیره شد،
آنگاه همچون رفیقی بیشرف،
داراییهایت را از تو میگیرد،
و همچون دوستی ریاکار،
خنجر از رو بر تو میکشد!
(۸)
ستارهای در گوشی به من گفت:
تو در غروبی غمگین،
در کنار جادهای
با وقار و عظمتی خاص خواهی مرد!
تو در میانه غروب و درخت لیمویی خیس
تو در یورش مهای غلیظ خواهی مرد!
تو خواهی مرد و دخترکان از آرایش خود دست نمیکشند
زندگی هم، نظم بیخود را از هم نمیپاشد
سنگها نیز، سکوت خود را بر هم نمیزنند
دوستانت همچون گذشته در کوی و برزن
قهقهکنان و مست و مشنگ میچرخند
و تنها در تماشای آلبوم عکسهای یادگاریتان
یادشان میافتی،
و به یاد میآورد که تو هم زمانی زنده بودی
و زمانی به دخترانت، صبح بخیر میگفتی
و در عروسیها رقص و پایکوبی میکردی
و آواز خوانان از کوچهها عبور داشتی
آری،
تو میمیری و
دوستانت تو را به فراموشی میسپارند...
(۹)
تو دوست پروانههایی
و من نیز در رویای گلها باقی ماندهام!
تو در پی یافتن عطر گل سرخی و
من نیز گرسنهی عطر نانم...
(۱۰)
در پی سرچشمههای خوشبختی نباش،
اینجا،
آن دریاییست
که یا باید در آن خفه شوی
یا که بیاموزی شنای خیانت را...
(۱۱)
من مردی کینهتوزی هستم
که دلیرانه، به سوی جنگ میدوم
با تفنگم آبشارها را میترسانم
خانهی خواهران ابرها را به آشوب میکشانم
خدا را از میان ستارگان فراری میدهم
لیکن،
تو به سوی جنگ روانه نشو!
تا کسی بماند گلدستههای شهر را بشمارد
تا کسی بماند
دست بر سر گنبدهای یتیم افتادهی شهر بکشد.
(۱۲)
مادرم!
آیا دیدهای که ماهیگیر
چگونه تورش را در دریا میاندازد و بر میچیند؟!
من آنگونه، سرنوشت خویش را
در آتش میانداختم و بر میداشتم.
بیوهزنان را دیدهای که چگونه،
بخت خود را نفرین میکند؟
من آنگونه سیهروزی خود را لعنت میفرستم.
همچون چوپانی که بر آتشش فوت میکند
من آنگونه، بر خاطرات فراموش شدهی خود فوت میکنم.
چون پهلوانی که گرز خود را در آسمان میچرخاند
من آنگونه رنج و مشقتهای خود را میپرورم
من آنگونه دربدری خود را وسعت میبخشم.
(۱۳)
چون جنگ شروع شد،
دعا میکنم که من کشته شوم،
ولی تو زنده بمانی.
تا باشد کسی
به تماشای ابرها بایستند،
تا باشد کسی
ستارگان را بشمارد...
(۱۴)
تو هم گول ظاهر دنیا را خوردی
دنیا چنین است خدیجه!
ابتدا پروانهـهایش را به سویت گسیل میدارد و
سپس سپاه ابابیلش را!
ابتدا ماه را با هالهی نورش بر تو عرضه میکند و
آنگاه کژدمهای سمیاش را!
و وقتی دلبستهاش شدی،
چون نامردی تنهایت میگذارد،
چون فاحشهای عریان روی از تو میگیرد،
دنیا چنین است خدیجه!
دنیا چنین است...
(۱۵)
[بگذارید در تاریکی بمیرم]
بگذارید در تاریکی بمیرم
در تاریکی،
پیکهای خوشی
مستیِ بیشتری به ما میدهند
در تاریکی،
زهرهای یقین،
عسلینتر مینمایند
بگذارید در تاریکی بمیرم
روزی میرسد که ناامیدی ما را فرا میگیرد
ساعتهایمان
فاصلهی میان پریدن و نشستنِ
مرغابیای را تعیین نخواهند کرد
تقویمهای ما
فاصلهی میان غوره و انگوری را
تعیین نخواهند کرد
روزی فرا خواهد رسید که عقلمان نمیتواند
ترکِ اناری را تفسیر کند
دستمان نمیتواند
فاصلهی میان بید مجنون و جویباری را اندازه بگیرد.
(۱۶)
[سرگذشت کوتاه و غمانگیز جیمز اوین]
نامش را گذاشتند جیمز اوین
خویشان آمدند،
همسایهها آمدند،
مردان و زنان مقدس کلیسا آمدند،
به یاد یحیای تعمید دهنده
از آب بیرونش کشیدند،
در گوشش سرود ستایش عیسی و
قدیسان را خواندند،
شراب سرخ را بر میزها گذاشتند
که زیر نور شمعها میدرخشید و
آن نام را چراغان کرده بودند،
پدر و مادر در میان مهمانها میدرخشیدند و
نمیدانستند روزگاری میرسد که آن بچهی زیبا
ـ جیمز اوین ـ
بزرگ میشود و
مثل ولگردها روی پیادهروها میخوابد.
...
یکی بود و یکی نبود،
در بیرمنگام مردی بود
که زمانه همهی تیرهایش را به او زده بود
نه یک تیر،
نه دو تیر،
نه سه تیر...
...
مردی بود که
رؤیاهایش از بالهایش بزرگتر بودند
روزی مثل شاهینی زخمی از پرواز افتاد
آویخته بر شاخهها،
میان آسمان و زمین ماند
منزلش بسیار دورتر از توان قدمهایش بود
غروبی مثل اسبی بیمار از پا افتاد
غمگین و پریشان،
گیج و سرگردان بر سر دوراهیها ماند
...
مادرش را بادی سیاه برد،
به کجا برد؟
نمیدانم!
پدرش گلولهای به سر خود زد،
آن تپانچه مال که بود؟
نمیدانم!، نمیدانم!
کردها میگفتند آلبانیاییها به او فروختهاند، آلبانیاییها میگفتند کردها برایش آوردهاند
کدامشان راست میگفتند،
نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم!.
...
شبی در میان دود تریاک پیدایش کردیم
در براداستریت،
بطریهای آبجو دورش بودند
در فایوویز بر آن زمین سرد خوابیده بود
...
پاییز است، پاییز است، پاییز...
پاییز برای جیمز اوینِ خانهخراب
پر از آشوب و دعواست
بادی از دور بر میخیزد،
ابری سیاه با خود میآورد
بارانی میبارد که
کیسهخواب جیمز اوین را خیس میکند
...
بهار است، بهار است، بهار...
بهار برای جیمز اوینِ سرگردان به مِه بدل میشود
ابری غلیظ میآید از فراز واتیکان
جیمز اوین در مرداب رؤیاهای خودش فرو میرود
گره رنج برایش گشوده نمیشود،
بار غم برایش برداشته نمیشود.
...
یکی بود و یکی نبود،
در بیرمنگام مردی بود نامش جیمز اوین بود
سرنوشت گرگهایش را
به جانش انداخته بود
نه یک گرگ، نه دو گرگ، نه سه گرگ...
...
مثل فلامینگویی که در بیابان دنبال ماهی بگردد،
در بیابان دنبال ماهی بود!
جیمز اوین در سوهورود
با بطریای ودکا دنبال رؤیاهایش میگشت
کج و کوله راه میرفت و
روزها از دستش میافتادند و
دیگر بر نمیگشتند
ضربهی بدبختیها
چنان ضربهی گراز وحشی ویرانش کردند
نمیدانست آن چهرهی معصوم؛
با آن روزگار درنده سازگار نیست
...
نامش را گذاشتند جیمز اوین
هیچکس فکرش را نمیکرد
آن چهرهی روشن؛
به آن دوران تاریک میافتد
نمیدانستند روزی میرسد که
با خودش و سگی غمگین
در پناه دیوار ایستگاه قطار
با نگاهی پریشان
به دنیا نگاه میکند
...
جیمز اوین را خواب میبرد
به چه چیزی باید خواب ببیند؟
...
روزی گذرت به بیرمنگام میافتد،
میروی به گورستان هایگیت،
از گوشهی چپ گورستان قبری گمنام هست،
میان دو گور،
یکیشان جنگاوری ضد نازیهاست؛
آن دیگری دختری جوان است،
در گورستان
همسایههای جیمز اوین خیلی خوباند،
وقتی زنده بود
همسایههایش اینقدر خوب نبودند،
بر سنگش نوشته شده:
- جیمز اوین -.
کمی به زندگی کوتاه و غمناک
جیمز اوین فکر میکنی و
میروی بیرون به جاده،
با چشمانی اشکبار
به ماشینها نگاه میکنی،
رانندهها نمیدانند چرا گریه میکنی،
بعد چشمهایت را پاک میکنی
و به آن روزها فکر میکنی
که مردی بود که رؤیاهایش
از بالهایش بزرگتر بودند.
(۱۷)
هرجوری که تکان بخوریم،
زخمی را تازه میکنیم!
به هرکجا که پا بگذاریم،
دردی را بیدار میکنیم...!
(۱۸)
اگر غروبگاهانی مرا یاد کردی،
ستارهها را بشمار!
اگر غروبگاهانی مرا از یاد بردی،
خدا کند،
به تیر ظالمان گرفتار شوم!!
(۱۹)
[وقتی جنگ تمام شد]
یا در بیمارستانی به ذلت میمیرم،
یا به روستای خودمان باز خواهم گشت.
از آن روزها سخن میگویم...
که جنگی سخت در شهر به وقوع پیوسته بود،
کسی از سرنوشنم باخبر نبود.
که جنگ چون بچه خرسی مرا میرنجاند!
از آن روزها میگویم که من در جنگ بودم...
یک روزش در پادگانهای خاکآلود
خشابهایم را از فشنگ پر میکردم،
دیگر روزش زیر بارش برف
برای دوستانِ کشته شدهام
گور میکندم.
و یک روز دیگر، چشم اسیران را میبستم.
ترانهی «باز وقت تیرباران است» را زمزمه میکردم.
و روزی دیگر بر کامیون سوار بودم و
زنانِ هراسان را به بیابان منتقل میکردم.
کسی از من خبر نداشت، که جنگ
چون تولهخرسی، مرا میآزرد.
بگذار دنیا بداند،
که جنگ ما را تغییر داد.
باز میگردیم تا آن گِلی را لگد کنیم،
که پدران سرشتهاند!
آن جنگی را تمام کنیم،
که پدربزرگانمان بر پا کردهاند.
دیگر نمیگوییم:
- «چه کسی ما را در این قیامت به غار فرستاد؟»
باز میگردیم تا در مراسم عزای برادرانمان
چای تعارف کنیم!
دیگر نمیگوییم:
- «اینهمه جنازه را چگونه دفن کنیم؟»
باز میگردیم تا اسب بدکاران را نعل کنیم.
از آن هدایای نامزدی که از ما دزدیده شد حرفی نمیزنیم.
باز میگردیم تا بر انگشت خائنان حنا بگذاریم.
سیبِ کرمخورده را
به خانهی عروس پرتاب میکنیم.
ناامیدی را در روح داماد میریزیم.
از آن تفها که بر پیشانی زنان است حرفی نمیزنیم!
چون سگی آمیخته به گِل و لای بر میگردیم.
چون کرکسِ غروب،
محله را لبریز از شومی میکنیم.
باز میگردیم و برای هیچکس دعای خیر نمیکنیم.
خود را از دوستان کودکی پنهان میکنیم.
و وقتی روحمان سردش شد
با غروبهای بیمروت میپوشانیمش.
بگذار دنیا بداند،
که جنگ ما را تغییر داد!
وقتی جنگ برپا شد،
تو نرو به جنگ!
(۲۰)
خندهی من بیابان را پر از ستار میکرد
گریهی من آسمان را پر از خاک میکرد
خواهر بزرگم با یک دستش مرا در آغوش میگرفت و
با دست ملحفهی لحافها را میدوخت
غربت را نوشیدم و بالا آوردم
غروبهای دور کودکیام را باز آوردم
آن فصلها را بازآوردم که خواهرانم را
بهزور سوار کامیونها میکردند و
من نیز چون بچه قورباغهای
خود را زیر برگی پنهان میکردم
پیرزنهای فانوسبهدست را
بیوهزنانِ غمگین را باز آوردم
آن روزهای سیلآسا را باز آوردم
که از میان رؤیاهای شانزدهسالگیام میگذشتم
همگی سقط شده بودند.
(۲۱)
ای داد و بیداد،
تو در میان صنوبرها چه میکردی؟
تو را در آن تاریکی دیدم که سیگار میکشیدی
آتش سیگارت را دیدم
- نخست پنداشتم ستارهی دنبالهدار است -
دلِ رنجور تو را دیدم
که چون اخگر افروخته بود
گفتم در میان صنوبرها چه میکنی؟
تو گفتی بیا!
گرگهای من راماند،
بیا!
گاوهای من اهلیاند.
پکیج همهکاره زیبایی طب جامع
مشاهده