» سلبیناز رستمی
سلبیناز رستمی
خانم "سلبیناز رستمی" شاعر، نویسنده، مدرس دانشگاه و مراکز غیردولتی، زادهی روز پنجشنبه ۲۰ شهریور ماه ۱۳۵۹ خورشیدی، در استان آذربایجان غربی است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- شلوغ تراز باد
- بوی نارنجی نارنجک
- فوج فوج فرشته میبارد
- گلوله، درخت، پرنده
- از بوی باروت تا پرواز کبوتر
- لبخوانی ماهیها
- فشنگهای غمگین
- در انتظار منم
- ماه در آتش
- نامههایی به مقصد بهشت
- سرخجامگان الی بالتا
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
قار قار هیچ کلاغی
در این غروب غمانگیز،
سپیدی موهایمان را
پرکلاغی نمیکند!.
(۲)
بگذار بخوانم،
آواز «دوستت دارم» را
این شعر اهل هیچ جا که نباشد
دریا،
دشت،
جنگل،
چه حنجرهی گرمی دارد بنان!.
(۳)
نذر میکنم که برگردی
گرم و خیس
میان گونههایم!.
(۴)
حتی،
در این شب دلگیر هم اتفاقی نمیافتد.
نه سیبی پا در هوا میشود
و نه جاذبهای که درخت را با پرنده محرم کند.
این شب،
دم بریدهتر از گیسوان باد نیست
که به ناکامی،
قصیدهی بلند آوازهایش را
ببندد پای پرندهای که به هیچ سو نمیوزد.
بلند میشوم
از نردبانِ غروب بالا میروم
دست میکشم به روی همچون ماهِ تو
چه اتفاقی بالاتر از این؟!
شب عزیز،
بدم میآید از انگشتی که ماه را،
به دو نیم میکند
نیمرخی که طلوع میکند از آب و
آیینه!
و دیگر نیمی که از بدر تنهایی تو میآویزد.
اصلا انگار این شب،
از ظلمت ِ گیسوان تو میتابد
ماه،
بهانهست که تو را
از عمق سیاهی تماشا کنم.
(۵)
پیش از آنکه نفس برآرم
تو دور میشوی.
چه جان کندن عجیبی
حتا،
با لب فرو بستن و
دم نزدن؟!
(۶)
نه از دست میروی و
نه به دست میآیی
بیگمان سرابی و در تو
سنگی،
پرسه میزند.
(۷)
بیهیچ حرفی کوچ میکند
بیهیچ شوقی تغییر فصل میدهد
حالا بگو؛
این مسیر جای دوری نمیرود
همینجا بیخ گوشت
جنگ،
مرگ
کار خودش را میکند.
(۸)
بیفایده است
در انتظار کدام فصل درنگ کنم
تا تو دوباره عاشقم شوی
با پرندهای در اوجِ لذت!
با بار و بندیلی که نه با باد میآید و
نه با باران!
بیفایده است قدم زدن در کوچه و خیابان
دست کشیدن روی سنگریزههای رنگی شب!
فانوس را بر میدارم
پاهایم را میچسبانم به اضطراب رنگهایی
که به زیر قدمهایت تهنشین میشود.
و دستهایم،
نذر کرانهای که هر روز
با هیأتی از ابرها،
تو را به خانه بر میگرداند.
بیفایده است باید بمیرم
تا زنده شوم در پیراهنِ فصلی که شکوفههایش
دورتر از زمستان امسال
یاد تو را،
بر سر و دوش این خانه
احرام میبندد.
(۹)
به قابِ عکس خالی تو
نگاه میکرد
به سایهای
که هیچوقت مال خودت نبود.
و خانهای که همیشه خالی از هیاهو بود
و لبخندی که سالها
از ترکهای خستهی دیوار چکید
و نذری،
که بیبهانه بارید!
(۱۰)
از دلم خبر نداری
وقتی که باران،
پشتِ باران و
عطسه
پشتِ عطسه میآید
انگار رفتنت را،
پیشاپیش جشن گرفتهاند
این زنجمورههای بیپروا...
(۱۱)
تقویمها،
آمدنت را
به تعویق میاندازند
خوشا ماهی،
که با تملک هیچ شبی
آفتابی نمیشود!.
(۱۲)
از امروز،
نامت با من است
با گلی که میچینم
با درختی که برگبرگ فرو میریزم
با چکامهای،
که مینویسم از تو!
و لحظههایی که مدام
خشاب عوض میکند در خیل گلولههایی،
که پروانهوار،
دل به آتش میزنند.
عشق زخمی من!
آن دم که با خویش بر میآیی و
در خویش میشکنی
آماج هیچ فشنگی با سرخی خون تو
قشنگ نیست!
این گل که بوی تو میدهد
عقل مرا،
پاره پاره میکند!
(۱۳)
هر شب با رویای تو بیدار میشوم
به خودم نگاه میکنم،
به این طره زلفان سپید که هی تکرار میشوند در آینه!
به تو نگاه میکنم،
به مردی دوست داشتنی
و کبوترانی که عجیب مهربان شدهاند!
هر شب کار من اینست که بیشتر فکر کنم به شب،
پرده و ماه!
نگاهم در آینه فرو میریزد
به جزیرهای که به زیر آب میرود.
این ساحل که خواب ندارد
پرندگانش دیرهنگامیست کوچیدهاند.
دیر هنگامیست که این جزیره به اتاقم رسیده است.
حالا من به هر کبوتری که از دور دست میرسد
سلام میدهم
میخندم
و فکر میکنم من و تو خاطرات رویای یک شبانهایم!.
(۱۴)
پیش از آنکه نفس برآرم
تو دور میشوی.
چه جان کندن عجیبی
حتا،
با لب فرو بستن و
دم نزدن؟!
(۱۵)
خستهام،
مثل ساعتی زنگ خورده که هر صبح
با سرفه و خمیازه تو را به یاد من میاندازد.
با ده انگشتی،
که فقط تو را آرزو میکند،
به این در و آن در میزنم
کهکشان
کوه،
دریا
همرنگ مسیرها و راههایی نیست که تو را بردهاند.
جوری که درها و پنجرهها،
حتی درختها
دستشان به پسینهای این دلتنگی نمیرسد.
این تنهایی،
عجولتر از آنست که انگشت فرو کند
در چشمِ روزشمارهایی
که تو را با بادهای شبانه تخمین میزند.
تو دور از من
من دور از تو
خوش به حال دور دستها!.
(۱۶)
دلتنگم
مثلِ شعری که بیرون میکشی از سینهی یک دفتر
یا تکه ابری،
که تکلیفش با خودش روشن نیست
هرچه دلتنگتر
دست و پاگیرتر!
حالا،
هر کسی غیر از باد میداند
سپیدهدمِ کوتاهترین روز
با دلتنگی چه میکند؟!
(۱۷)
بریدهام پایم را،
از نقشهایی که بیشک گره میخورد
به رودخانه
جنگل
کوه!
نه پای رفتن دارم و
نه نای ماندن!
بیهوده پرده را کنار میزنم
تو نمیآیی
باد،
شاخههای ذهنم را تکان میدهد
و گنجشکی خیس
از امتداد پلکهایم میپرد.
چتر میگشایی
در بیراههای
که نزدیک است به پل معلق ماه!
و من فکر میکنم
از آن همه رنگ
به آبی
سبز،
قهوهای
که از بوم خانهی تو پریده است.
(۱۸)
بیهیچ حرفی کوچ میکند
بیهیچ شوقی تغییر فصل میدهد
حالا بگو!
این مسیر جای دوری نمیرود
همینجا بیخ گوشت
جنگ،مرگ کار خودش را میکند.
(۱۹)
با دستهای تلخ تو دانه دانه شد.
و زنی
که دلش را به کف گرفته بود،
تا
چیزی بگوید.
زن،
میلرزید از غرابت پاییزی که
خون را انار کرده بود و
عشق را توفانی که
از هرچه انارستانِ پس از این میوزید!
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
سرچشمهها
https://www.shereiran.ir/site/page/56?userid=268&poetryid=1606
https://navideshahed.com/fa/news/467785
https://salbinaz.blogfa.com/tag
https://m-bibak.blogfa.com/tag
https://www.poempersian.ir
https://avayeseymare.ir
و...


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
