مجله آشپزی شکمو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» علی اشتری

علی اشتری

علی اشتری



شادروان "علی اشتری"، شاعر و نقاش ایرانی، متخلص به "فرهاد"، زاده‌ی سال ۱۳۰۱ خورشیدی در تهران بود. 

پدرش "احمدخان اشتری"، که در شعر تخلص "یکتا"، داشت، شاعر، نقاش و برای مدتی نیز عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. 

وی در نزد پدر برخی از فنون ادب را آموخت و تحصیلات خود را در مدرسه‌ی شرف به پایان رساند.

زنده‌یاد اشتری، از نوجوانی به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را برای خود برگزید. 

وی نخستین مجموعه سروده‌هایش را در سال ۱۳۲۴ خورشیدی، در کتابی تحت عنوان "ستاره‌ی سحری" در تهران منتشر نمود. 

وی با موسیقی‌دانان و شاعران همنشینی می‌کرد و در "انجمن ادبی ایران"، که در منزل "محمدعلی ناصح" تشکیل می‌شد، حاضر می‌شد و با شاعران پیشکسوت همچون "رهی معیری"، "ابوالحسن ورزی"، "امیری فیروزکوهی" و برخی از هم‌نسلانش همچون "مهرداد اوستا"، "مشفق کاشانی"، "گلشن کردستانی"، "بیژن ترقی"، "نیاز کرمانی" و "بهادر یگانه"، دوستی و مراوده داشت. 

وی در روز ۱۱ دی ماه ۱۳۴۰ خورشیدی، پیش از تولد چهل‌سالگی‌اش درگذشت. 

از علی اشتری کتاب‌های، "ستاره‌ی سحری"، "پروانه در مشت" و "دیوان شعر"ی به یادگار مانده‌ است.



─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

[شیرین‌تر از تو]

با سرو هم‌طرازی و با مه برابری

نی نی ز سرو برتر و از ماه بهتری

هرگز گدای کوی تو، ای آفتاب روی

سلطان شهر را به تمنا نزد دری

گفتم: چرا به دیده‌ی من پا نمی‌نهد

دیدم که نیست لایق پای تو ای پری

گفتم که: بنده‌ی سر و روی دگر شوم

دیدم بر آستان تو افتاده هر سری

گفتی به ناز: کز عقب من نیا دگر

من خود به اختیار نیایم، تو می‌بری

شیرین‌تر از تو، در همه عالم ندیده‌ام

(فرهاد) از آن شدم که تو کامم برآوری




(۲)

[باور نمی‌کنم]

مه با جمال یار، برابر نمی‌کنم

صد بار کرده‌ام من و دیگر نمی‌کنم

شب نیست کز فراق تو ای سرو سیم‌تن

دامن ز اشک، پر دُر و گوهر نمی‌کنم

آن بلبلم که در پر و بالم خلیده خار

با این حدیث عشق گل از سر نمی‌کنم

ما را به ترک عشق نوید بهشت چیست؟

زاهد! مگو که قول تو باور نمی‌کنم

تا باد فرودین وزد از طرف کوهسار

ترک سماع و ساقی و ساغر نمی‌کنم

(فرهاد) بی‌دلم من و شیرینم آرزوست

من ترک آن لبان چو شکّر نمی‌کنم.




(۳)

[دمی خوش]

ماییم و همین کنجِ خرابات و دَمی خوش

گاهی بِه وفایی خوش و گَه با ستمی خوش

یک روز به ویرانه‌ی غَم، شاد بِه یادی

یک روز به دامانِ چمن با صنمی خوش

شادیم، که آزاد زِ هر بود و نبودیم

مستیم، که هستیم زِ هر بیش و کمی خوش

سرمست بِه هر شادی و دلشاد به هر رنج

با مهر و وفایی خوش و با درد و غَمی خوش

چون راه تو می‌پویم و چشمم بِه ره توست

در هر نظری مستم و در هر قدمی خوش

گر چشمِ دِل از نیک و بدِ خلق ببندی

بینی که شود دوزخِ سوزان ارمی خوش.




(۴)

[می‌گرید]

از ناز چه می‌خندی بر دیده كه می‌گرید؟

این دیده زمانی نیز خندیده که می‌گرید

چون دیده تو را سرمست از باده‌ی اغیاری

در خون خود از غیرت غلتیده که می‌گرید

تنها نه ازین مردم صد روی و ریا دیده‌ست

از مردمک خود هم‌، بد دیده که می‌گرید

لب نیک و بد دنیا ناخوانده که می‌خندد

چشم آخر هر کاری، پاییده که می‌گرید

صد داغ نهان دارد این سینه که می‌سوزد

صدگونه بلا دیده، این دیده که می‌گرید.




(۵)

[سوز پنهان]

چند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا

باز کن زین حلقه‌ها جان پریشان مرا

زین شرر خاکستری بیشم نماند ای باد صبح

عشق گر آزاد بگذارد گریبان مرا

شعله‌ی دل در حباب سینه دارم چون چراغ

کی ز رنگ رخ شناسی سوز پنهان مرا

همچو شمع آتشینم فارغ از هر مِنتی

شعله‌ی جان روشنی بخشد شبستان مرا

در بهار عمر، مویم از چه می‌خواهی سپید

مهلتی... تا بنگری برف زمستان مرا

بحر آرامم مشورانم به قهر تند باد

گر نمی‌خواهی بجان آسیب طوفان مرا

جز تو ای امّید غافل مانده‌ی آینده‌ام

هر کسی داند از این آغاز، پایان مرا.




(۶)

[نشئه‌ی صهبا]

عمری‌ست تا به پای خم از پا نشسته‌ایم

در کوی می فروش، چو مینا نشسته‌ایم

ما را، ز کوی باده فروشان گریز نیست

تا باده در خم است همین جا نشسته‌ایم

تا موج حادثات چه بازی کند که ما

با زورق شکسته به دریا نشسته‌ایم

ما آن شقایقیم که با داغ سینهسوز

جامی گرفته‌ایم و به صحرا نشسته‌ایم

طفل زمان فشرد چو پروانه‌ام به مشت

جرم دمی که بر سر گل‌ها نشسته‌ایم

عمری دویده‌ایم به هر سوی و عاقبت

دست از طلب بشسته و از پا نشسته‌ایم

(فرهاد)! با ترانه‌ی مستانه‌‌ی غزل...

در هر سری چو نشئه‌ی صهبا نشسته‌ایم.




(۷)

[آرام کجاست؟]

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست؟

محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟

حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم 

لب یار ار ندهد دست، لب جام کجاست؟

باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ

هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟

طمع صبح ندارم ز شب تیره‌ی هجر 

ماهتابی که بر آید ز لب بام کجاست؟

گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج 

بحر را پیش مه چارده، آرام کجاست؟

کام خسرو نشدی همچو تو شیرین (فرهاد)

در ره عشق نگر پخته کجا، خام کجاست؟




(۸)

[اشک]

گر چه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک

یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک

تا به خاک تیره غلتم، یا به دامان گلی

بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک

مردم چشم مرا مانند مردم، لاجرم

من هم از این تیره دل مردم، گریزانم چو اشک

گر به چشمی بوسه دادم یا به رخساری چه سود

کاین زمان با حسرتی در خاک غلتانم چو اشک

بر دلی گر می‌نشینم، بی‌ثباتم همچو آه

ور به چشمی جای گیرم، باز لغزانم چو اشک

سوز پنهان درون است این که پیدا می‌شود

گه به لب‌هایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک.




(۹)

[غمی که من دارم]

درون سینه نگنجد، غمی که من دارم

خوش است با غم دل عالمی که من دارم

سرشک دیده بیان کرد ماجرای دلم

چه اعتماد بر این محرمی که من دارم؟

از آن گلی که برآید ز خاک من پیداست

ز هجر لاله رخان ماتمی که من دارم

بسوخت جان حریفان ز گرمی سخنم

عجب که در تو نگیرد دمی که من دارم

بیا و بر دل من رحم کن که از تنگی

در او قرار نگیرد غمی که من دارم.




(۱۰)

بعد از اين دست من و دامن ماه دگری

من و سودای سر زلف سياه دگری

چو تو پيمان وفا بشکنم و بنشينم

به اميد نگهی، بر سر راه دگری

چشم خود فرش کنم، زير کف پای دگر

خرمن خويش بسوزم به نگاه دگری.




(۱۱)

ز جمع ما برون رفتی شکستی محفل ما را

شکستی محفل ما را و افسردی دل ما را

ز کشت دوستی، حاصل نديدم غير نوميدی

به دست برق بسپردند گويی حاصل ما را

دگر زين بحر طوفان خيز اميد رستگاری نيست

که کشت اين باد محنت زا چراغ ساحل ما را.




(۱۲)

ای غم! اگرچه عهد تو بشکسته‌ام به می

نازم تو را که بر سر پیمان نشسته‌ای!

ای اشک! هرچه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر مژگان نشسته‌ای!!!




(۱۳)

مائیم چو تشنگان و دنیا چو سراب

در قلزم آرزو به مانند حباب

هشدار که عمر می‌رود از کف ما

نیمی به خیال و نیم دیگر در خواب 




(۱۴)

در خدمت خلق بندگی ما را کُشت 

وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت 

هم محنت روزگار و هم منت خلق!

ای مرگ! بیا که زندگی ما را کُشت!




(۱۵)

درون سينه نگنجد غمی که من دارم

خوش است با غم دل، عالمی که من دارم

سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم

چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم؟ 






گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردسنانی



┄┅═✧❁????❁✧═┅┄




سرچشمه‌ها

- دیوان علی اشتری (فرهاد)، با مقدمه‌ای از بهادر یگانه و بیژن ترقی، ناشر: انتشارات خیام، تهران، چاپ اول تیر ماه ۱۳۴۴

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

https://ehsas-hayeabi.blogfa.com/post/107

www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com

https://kouchesaresher.blogfa.com/tag

https://telegram.me/FerdoosiAlg

و...




قالب های خاص سنگ مصنوعی
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مشاور ایرانی در لندن   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   وکیل حقوقی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید گونی   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید آنتی ویروس   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   خرید کتراک   |   بلاگسازان   |   لیبل رایگان   |   مجله آشپزی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


✕ پکیج همه‌کاره زیبایی طب جامع پکیج همه‌کاره زیبایی طب جامع مشاهده