مجله آشپزی شکمو


» شاهین شیرزادی

شاهین شیرزادی

شاهین شیرزادی



آقای "شاهین شیرزادی"، شاعر و مدرس ادبیات و زبان‌شناسی، زاده‌ی سال ۱۳۶۸ خورشیدی، در سوادکوه و ساکن تهران است. 

وی در سال ۱۳۸۵ خورشیدی، مدال طلای نوزدهمین دوره‌ی المپیاد ادبی کشور، را به دست آورد.

او مدرک کارشناسی خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، در سال ۱۳۹۱ خورشیدی، و مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته‌ی زبان‌شناسی از دانشگاه تهران، در سال ۱۳۹۴ خورشیدی، دریافت کرده و دکتری زبان شناسی‌اش را از دانشگاه اصفهان اخذ کرد.

او از سال ۱۳۹۰ خورشیدی، شرح متون ادبیات کلاسیک و درس‌گفتارهایی در شعر معاصر را در برخی مراکز آموزشی تهران و شهرستان‌ها ارائه کرده است.



─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ کتاب‌شناسی:

- پلی‌تکنیک

- جبر نباتی

- آرایه‌های ادبی (هفت خان)

- آموزش شگفت‌انگیز ادبیات دهم

- آموزش شگفت انگیز ادبیات یازدهم

- آموزش شگفت‌انگیز ادبیات دوازدهم

- درآمدی بر نظریه‌ی کنش‌های گفتاری

و...




─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

[معنای هر کدام]

از هر دو سوی کوچه رفته‌ایم و بازگشته‌ایم 

در پیاده‌روها قدم زده‌ایم و در دوردست

در مناظری که کسی نمی‌دانست

دویده بودیم به‌سمتِ هم یک بار

که بیرونِ پادگان، سرما دقیق بود و سرد.

از هم خبر گرفته بودیم یک بار

در مکانی که دور بود از ذهن، 

اما از ذهنِ یکی کمی دورتر

آن‌جا که از ما یکی زخم می‌زد و 

دیگری برمی‌داشت ـ بی‌که بداند ـ

و سؤال این‌جاست: زخمی که ندانی هست 

زخم است یا ابداً نیست 

گاهی لرزیده‌ایم زیرِ بارانِ مشترک اما جدا 

که پوست، دیوارِ بلندی است 

غروبِ جمعه بود در پادگان و سرباز بو می‌داد

ساعتی به مچ نداشت برای فهمِ دلایلِ شب

روی برگه‌های مرخصی 

دستخطی نوشته بود: چرا به خانه بر نمی‌گردیم؟ 

و دیوار مثل سایه‌های ما بلندتر می‌شد

مثلِ صدای آوازی نامربوط 

که بیرونِ پنجره از تو خبر می‌داد به تحریرهای ناهموار 

می‌گفت گیسو، مدام، چشم‌های میشی و ابرو

قدم زدیم و دور شدیم از هم. 

گاهی میان برف ایستاده‌ام، تنها 

روبه‌روی همین اسب 

که یک روز از گلوش، قطره قطره خون می‌چکید و

                              نیامدی.

با دلایل مشکوک و مختلف نیامدی

میان برف ایستاده بودم و می‌دانستم 

عصرها تنوعی دارد علاقه، 

که چشم دارم و نمی‌بینم  

که می‌بندم و نمی‌خواهم

که داشتی ـ نمی‌خواستی ـ نمی‌دیدی.  

اصلاً چه فکر می‌کند با خود 

کسی که به یادگار 

       به دیوارِ پادگان می‌نویسد «نمی‌کِشَم» 

وقتی که می‌نویسد «نمی‌کِشَم».

وقتی که اسلحه در دست، 

نگاه می‌کنی، به دوردست، 

به روبه‌رو، گلی سفید که بر تپه‌ها، 

خیال‌ کرده‌ای میانِ سیاهی.

نیامدی، اما نگاه کن به قوس‌های گرم 

معنای هر کدام از مرا نپرس

نمی‌دانم

تعبیرِ خوابی را که شبی، بر فرازِ تخت 

که هر کدام از من، دستِ یکی از تو را گرفته بود

و از هر کدام، یکی دور می‌شد و 

              دومی ایستاده بود. 

کجاست لبخندی ظریف، 

         که خلاصیِ گریه‌ای بود در اعماق؛ 

خلاصه‌ی شبی به شکوه که بر شانه‌های تو ریخته بود

به‌شکلِ تاری از آفتاب، ردیفی از گناهانِ ندانسته

سربازی تراشیده از چوب، تنها میانِ صفِ صبحگاه، 

یا شب که سیاهی چشم‌ها چون سیاهیِ پوتین‌ها، 

                          برق می‌زند 

حالا آسایشگاهِ من کجاست؟ 

کجاست ملافه‌ی سپید و جانوری که در تنفس من در خواب

کجاست گلی سفید که خیال کرده بودم؟ 

آن‌که می‌خندد و 

          گریه‌ای در اعماق

سینه‌ی لباسش را خیس کرده است. 



(۲)

تاک بیایی و تاک شاخه کنم در حیای آمدنت

تاک تو نور مایل ِ آفتاب باشی و من که انگورم

پیاله از جگر خویش بنوشم و 

تاک بپوشانمت به حبه‌های تنم

تاک به مرحبای آمدنت کاکل‌های سبز بروید از سرم

تاک به امید نوشیدنهات پستان‌های ساقه‌ام شیر کنند 

تأخیر کنی در آمدنت به نیامدنت ادامه دهی مُدام

به نیامدنت ادامه دهی تاک ادامه دهی با اصرار

و خوشه‌های شقیقه‌های من چُروک بردارند

تاک زلیخای زرد

از پشت ِشاخه صدایم کند

من خویشتن نفروشم 

تاک از پشت ِ شاخه صدایم کند

من خویشتن نفروشم باز 

و هی ادامه داشته باشد تاک

سر به دار و قد افراز ادامه داشته باشد

تاک این‌ها     همه‌ی این‌ها:    

مرا در این باغ ِتخمی کاشته‌اند و قال گذاشته‌اند 

تنها

و این یعنی جبر نباتی ِ باغ.

تاک ِتنها با خواب‌های پورنو گرافی‌اش 

با کاکل ِسبز و باسن ِگیاهی‌اش 

با نشانه‌های نارضایتی 

با چین‌خورده‌های آویزان ِپیشانی‌اش

با کدئین‌های جاری توی باران‌هایی که می‌نوشد

فقر ِآهن توی جیب‌های کتی که می‌پوشد

با گیجی سرش، سبز ِسرش که سردرگم گیج می‌خورد توی باغ

تنهاست تاک


تاک بمیرد و پروتئینِ خاک شود

هلاک شود

تنهاست تاک

جبر نباتی یعنی وقتی حتی از جای خودم تکان خوردن نمی‌توانم

جبر نباتی یعنی وقتی‌که داد می‌کشند صداها توی سرم 

و با این چشم‌های دلمه‌ای آداب گریه کردن نمی‌دانم

جبر نباتی یعنی وقتی‌که میان‌ترم دارم و

با این مستی ِ توی پهلوهام  

انگار  مکتب نرفته و خواندن نمی‌توانم

جبر نباتی یعنی که می‌خواستم از زبان پرنده باشم و 

تاکم هنوز در کلماتَم

قد می‌کشم    بالاتر از زبان 

امّا

پیچیده‌ام هنوز به نحو و

بی‌فایده ست تمام حرکاتَم


بی‌فایده ست تاک، 

تاکم.



(۳)

[برگشته‌گی]

با کهکشانی در شکفتنِ پوست

وقتی ستاره در فضای اتاق، برق می‌زَنَد از گریه 

شنیده بودی که برگشته از پرنده به ماهی

به حیوانِ منتشر در آب

و پستان‌هات ناگهان میانِ تاریکی

یک پرده سرخ‌تر شده بودند

یک روز 

که بر کشاله‌های برهنه‌ات می‌گذشت

هنگام که گرمیِ نفس‌کشیدنِ نوزاد

نم داشت

دیدی که خون از شکاف‌های هوا چکّه می‌کند 

وقتی که دست می‌کشیدی و می‌چرخید

پرنده بر تمامیِ باروهات 

فرازِ برجِ تو ایستاده بود و ابری کم‌رنگ

دیدی که بر انحنای کمرگاهت - 

و پرنده سرخ بود و خیس

به درونِ تو برمی‌گشت

دی ماه

چه لکّه‌هایی از خودش به‌جا می‌گذاشت

لکّه‌های عنّابی


حالا چه کسی به بال‌های خودش دست می‌کشد؟

کیست اینکه بر فراز جنازه‌ی خودش می‌چرخید؟ 

کیست اینکه خوابیده زیر خاک 

تمرینِ روییدنِ از سنگ می‌کند؟ 

هنگام که دریا دریا امواج

آخرین قایق را با خویش می بَرَد 

مجالِ کبوتر نبود

وگرنه بر ساقه‌های آه

گلی که ناگهان می‌رویید 

در حین شکفتنش به ما گفته بود

- بیا نزدیک!

با این چهره‌های کودکانه‌ای که غبار می‌شود

و از پشتِ جداره‌ی زهدان، از ما سؤال می‌کنند:

- چگونه برگردیم؟

این کیست که در هوا به خواب می‌رود؟

کیست اینکه دست می‌کشد؟

و نام‌هایمان – یک‌به یک – 

چگونه با ابر پر می‌شود؟

یک جفت چشم

یک فوج پستانِ سرخ

شتابنده در دور شدن از طبیعتِ اَشکال

صدای چکه‌کردنِ مادر که در میانِ تاریکی

بر دهانِ هزار نوزاد می‌چکد

پس، ابری سفید در میان ران‌هایش پیچید

خندید

خندید

خندید.



(۴)

[سفرنامه‌ی دری که بر دو پاشنه می‌گردید]

برای ما که می‌توانستیم

بیست‌ و چهار ساعتِ کامل

در اتاقی دربسته بمانیم

تنها؛ بی‌آنکه حتّی با خودمان تکلّم کنیم

و مثل فوّاره با پرِ ارواح

از صحنِ کاغذِ A4

رو به خورشیدِ بی‌قرار، پَر بکشیم

آن زردِ بی‌عیار، گنبدِ یک‌آجر، طلای مکرّر،

که هر صَباح، خون در گلدسته‌هاش می‌دوید

گاهی بر سطحِ کوچه، رگ‌های سرخِ فین

یا سقوطِ چند تکّه نقّاشی، از روی سردرِ دانشگاه،

سالِ هزار و سیصد و چند...


وَ بعد؛ حضورِ فاتحه در کاشی

مَعَ الصلوات،

با صدای بلند.


فامّا بعد؛ اینجا که داد می‌کشی

برای آنکه لال از دنیا نرفته باشی و

می‌دانی به دو دستِ کوتاه

تَسخَر زده خرمای بر نخیل،

همیشه‌ی روزگار.


سعی می‌کنی به یاد بیاوری که چگونه دَر بر دو پاشنه می‌گردید

چگونه بیت بر دو مصراع شقّه می‌‌شد و می‌آویخت

چگونه از میانِ دو مصراع، بولدزر، با آرواره‌ها‌ی چرخانِ آهنین

جنازه‌ها را برمی‌داشت

مکث می‌کنی به یادِ آلتِ بالقوه قتّاله، آن آجرِ نحیف

الوانِ رفته از بدن،

و چندین هزار امیدِ بنی‌آدم، در خیابان

انگار کن در بیابان به‌دنبالِ لنگه کفش.


- « تنها اگر دو هزار دستِ دیگر... »


صدای آرواره‌ی چرخان؛

        و فوّاره‌های کوچکِ خواهر.

***

سفرنامه‌ی دری که بر دو پاشنه می‌گردید:

«نرفته برگشتیم».


عمارتی در ما می‌سوخت

می‌خواستیم از عمارتِ ما بگریزیم

در پلّه‌های اضطراری به جمله‌های قشنگ برخورده بودیم 

در حالتِ گریز، 

به آن لحظه‌ای که می‌فهمی به ‌کاغذین ‌جامه زیباتری‌ از هر چیز                

در جهاتِ مُعارض فرار می‌کنی امّا

از آستانه‌ی در فراتر نمی‌توانی رفت

چرا که رفتنِ تو، برگشتن است

وقتی که چشم، بی‌قرار و مداوم، در چشم‌خانه می‌گردد

«نرفته برگشتیم».

***

کبوتری در سیمِ دندان‌های یکی از ما گیر کرده بود

و از ابروهای نچیده‌ی آن یکی انار می‌چکید

زیرِ مقنعه‌ا‌ی مشکی اسبی شیهه می‌کشید

رو به مشروطه برمی‌گشت

و لای انگشتهای یکی ناصر، تحریمِ تنباکو

صبور و آرام، می‌شکست

سالِ هزار و سیصد و چند...


ما سمتِ پلّه‌های خروجی دویده بودیم

در انتهای راه‌رو

آنجا که هزاران نرگسه از سقفِ مینا فرو می‌ریخت

از گلوگاهِ تنگِ دالان گذشتیم

زیرِ این واریزِ بی‌پایان، ستاره‌های پاره‌ی ساقط، عقدِ گسسته‌ از افلاک

از صدای وَ اِن یکادِ بی‌منتها

از مقریان که در را فراز کرده مصحف می‌خواندند

و پشتِ جمله‌ای، در اتاقی مخفی

به منزلِ ملاطفت فرودآمدیم

به زاویه‌ی انس، میانِ دو دستِ گشوده؛

کنارِ سلاسلِ کلمات

که دورِ ما چرخیده بودند

به رسمِ مغازله

در جمله فرو شدیم

و باز، در آستانه‌ی در بودیم

ایستاده بر فرازِ خود،

گویی جنازه‌ای که جنازه‌ی خود را به رویِ دست می‌بَرَد

دری که بر دو پاشنه می‌گردد

چون ناقه‌ای که مکرّر، در منزلِ اوّل نزول می‌کند

در اتاقی تمامِ روز، بیست و چهار ساعتِ کامل

فرسوده‌ی فرسنگ‌های نپیموده،

در گِل، زانو زدیم و

مثلِ فوّاره با پرِ ارواح،

از سطح کاغذِ A4

نرفته، برگشتیم. 



(۵)

[به فارسی کشته]

میان جمله – این‌جا – که جنینی سرخ و معلّق در دوات بچرخد و 

ارّابه‌ای به شهرِ بازی بچرخد و - بَعد   

سوارِ ارّابه – جنازه‌ای بچرخد 

دستانی که بلند می‌شوند میانه‌ی جمله 

لب‌های آغشته به جوهرِ خودکار

مردی سوارِ مرکبِ چوبین و - بَعد 

صدای گریه، زیر گنبد،   

 برای ابد.

تنی که - چون بازجُستی در کار نبود-

هر کوچه در صراحتِ خون غلتید

و از هر کوچه‌ای که می‌گذشت، داشت

به نحوی در صراحتِ خون می‌غلتید

چرا که انگشت کرده بودند در جهان و

دهانِ باز می‌جستند

پس با دهانِ باز می‌غلتید

***

کیفش را توی جامیزِ همین ‌سطر می‌گذاشت

کودکی که در کلمات همین شعر بالید و 

حالا سوار گریه از انتهای همین جمله، دور می‌شود

در خفیه‌گاهِ میانِ دو سطر، چکه‌چکه بر زمین می‌ریزد و

از انتهای بند، تا ابد، به خانه بر‌نمی‌گردد

***

از لوله‌های نفت، بیت‌های مسعودِ سعد، رد می‌شد

و روی میزِ مذاکره، مفاخراتِ خاقانی،

 تا آرنج به خونِ طاهره آغشته بود

از دروازه‌ی رَزان کاروانِ جنازه درمی‌شد

و فرودِ شارستان، بادِ بی‌نیازیِ خداوند بود مُدام

که پای‌های فروتراشیده را تکان می‌داد

امّا صدای گریستنِ با درد، 

               گریستنِ بی‌جَزَع،

در بادِ وزان،  ازدحامِ صدا 

مادرانِ شمایلی یکسان. 

***

شهادت به چیزی نداده بود

پس به فارسی، «کشته» بود و در زبانِ عرب، «مقتول»  

و خونش که معنای تازه‌ای نداشت

در کوچه‌های مشروطه جاری بود 

و تنش را طوری به سایه تراشیدند

که در سطرِ تقدیم شعر، 

          تنها اسبی بی‌سوار شیهه می‌کشد

***

نوکِ قلم را گرفته بود به‌جای پستان و می‌مکید

قد می‌کشید و صدای گریه، نظم سطرها را به هم می‌ریخت

اینک که از روشنانِ فلک  فقط، 

دخترانِ نعش به دید می‌رسند و

               از رواحلِ نقره – تنها

       منازلِ تاریک

- این سمت

    منخرینِ رم‌کــرده از بـوی خون و 

آن سو‌تر

    عابریـنِ خط‌خورده از صراطِ سنگ – 

وقتی که سر به نظاره فراز می‌کنیم 

با کبوترانِ مُرده، فروهشته از قناره‌ی ماه

با حفره‌های هول، با چشم‌هایمان، چه کنیم؟ 

***

پس، ماییم 

زاجرانِ شکیبنده 

هزار بال، در هیأتِ یکی پرنده

و هزار دست، در اثنای یکی آستین 

آنان که به انتقامِ عشیره 

جَلدی نمی‌کنند

ماییم، پس      

آلاتِ قتّاله، فرومایگانِ رجّاله، رقّاصه‌های روسپی

پیادگانِ بی‌سامان، مُشتی غوغا،

امّا  زنهار 

روزی که بگذریم از جلگه‌های طاقت.

جلدی نمی‌کنیم امّا

زنهار. 



(۶)

در شاخه‌های سیب، 

             کودکانِ مرده گُل می‌دادند

زمین، بی‌زحمتِ سرفه جنازه‌ها را پس می‎داد

و خون ِاعداد، 

       در روزنامه 

             کلمات را گلگون می‌کرد

سقّای آخرین

سبو در سرخیِ خونِ خویش می‌کشید

و ماه  با یال‌های تاریکش

به آخرینِ منازل می‌تاخت 

***

جهان احتمال – آن‌جا که می‌شد پرنده‌ای بود

    به شرطِ چکیدنِ ماشه، گردیده به خون. 

و یا در جوابِ شرط: ماشه‌‌ای که نمی‌چکید، 

       می‌شد پرنده‌ای 

            میانِ میله‌های آبنوسِ قفس. 

ورزایی که شورستانِ کابوس را شیار می‌کُند 

یا لفظی که دستی از تحشیه‌ی کتابی کهنه‌اش

     پاک می‌کند به تغافل. 

***

می‌گفت: اسب را بیار   

شعرم را سوار اسب کن   

و از فرطِ گریه شباهتی با خودش نداشت   

دیدم که تا چشم کار می‌کند   

    کلماتی به تاخت می‌رفتند - 

میانِ دبستان‌ها، 

میان باروها، 

میان برج‌ها و قصابی، 

کلوپِ فیلمِ کرایه، 

همسایه‌ها که دستی تکان دادند به نشانه‌ی چیزی، 

با چهره ها که محو می‌شدند، 

میانِ دبستان‌ها، چهره‌ها که غبار می‌شدند و 

ناگهان می‌ریختند و دستی به نشانه‌ی چیزی، 

چیزی که به‌جای دست، تکان دادند 

برای محو شدن آمده بودیم

برای از خاطر بردن و رفتن

پس سوار بر اتوبوس‌های قدیمی 

و از میان کبوتران سیاه گذشتیم 

وقتی که نامِ هر ایستگاه رودخانه بود

و مرگ بود آن‌که کبوتران را دانه می‌پاشید

***

گزیری از سفر نبود

که خونِ خشکیده زیر ناخنمان

گواهیِ دستی که به هرخارا به عبث سوده بودیم و 

         پایتابه‌ی پاره بر پامان 

نشانِ عمری بود

       که به سودای حاصلِ باطل

به پای رفتن فرسوده بودیم. 

دم که هر خشتِ این طاقِ فیروزه

به نفرینی گرانسنگ

بر خواب‌های ما فرو‌می‌ریخت 

***

ایستاده بود زیر تاری‌ترین طاق آسمان

و شکل هندسی انتظار را

به کلماتِ فرسوده صورت می‌کرد

در کوچه‌های شهر، بر سنگفرشِ نشسته به خون

               یا در کتابخانه‌ای که به تاراج. 

ایستاده بود و می‌گفت: این شعر را سوار اسب کن. 

در کوچه‌های شهر بگردان. 

 می‌گفت و می‌گریست. 



(۷)

طوری نگاه می‌کند این چکیده‌ی جنگل

که رم کردنِ آهو طول می‌کشد

یعنی که لختی نگاه می‌کند به روبه‌رو

پایی که می‌خواسته بردارد به دویدن

به لرزیدن افتاده بی‌هوا

طوری نگاه می‌کند

که ترمیمِ آهو 

طول می‌کشد

حالا

چگونه خیز بردارد در دشت چگونه رَوَذا؟

چگونه بی‌که بریزد به خانه برگردد؟

آهوی بی‌هوا. 

*** 

به گذشته می‌خواهد برگردد

یا برگردانَد این صفحه را به عقب 

آهو که روی همین سطر 

شروع می‌کند به چکیدن 

و گنجشکِ کوچکی از نافش

بالا می‌آید و از دهان

تبخیر می‌شود

***

مطوّل است جنگل و 

هر ستاره سونشِ ترسی‌ست 

در حفره‌های چشم‌های سیاهش

در فاصله‌ای کوتاه- تردیدِ کوچکِ پا-

غلت می‌خورد ناگاه

و پارگی‌هایش

-‌زخمی که از انحصار پوست گذر می‌کرد 

چشمی که چیده‌اش می خواست‌-.

***

ای نشسته بر زمینِ ناشناس

بچم که جانبِ جنگل 

صدای تازه ای دارد 

این‌جا عمارتِ تست

همین‌جا که آتشی از کبریتِ کسی اگر افتاد؛

                          افتاد

عمارتی است سوخته تا قرنیز، تا علف؛ 

خیره 

به کابوسی که فرو می‌آید و 

 آهی که بالا نمی‌تواند رفت. 


به گذشتنِ آخرین رعشه

به افتادن   به آهستگی 

و بازمانده‌ی آنچه که آهو؛ 

هر سو، هرجا. 

***

حالا    از هر قناره‌ی شاخه، 

آویخته

یک تکه از تنِ او، 

رؤیای ریخته.




گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردستانی




┄┅═✧❁????❁✧═┅┄



سرچشمه‌ها

https://newsnetworkraha.blogfa.com

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

www.vaznedonya.ir

www.iranketab.ir

www.piadero.ir

www.moniaz.ir

https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN

و...




قالب های خاص سنگ مصنوعی
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید گونی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   مشاور ایرانی در لندن   |   بلاگسازان   |   لیبل رایگان   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید کتراک   |   وکیل حقوقی   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید آنتی ویروس   |   مجله آشپزی   |   ایکس بادی تهرانپارس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


✕ پکیج همه‌کاره زیبایی طب جامع پکیج همه‌کاره زیبایی طب جامع مشاهده