خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال


» من دریایم!

من دریایم!

من دریایم!

گزیده‌ی اشعار دریا هورامی


مترجم:

زانا کوردستانی




خانم "دریا هورامی" (به کُردی: ده‌ریا هه‌ورامی) شاعر، معلم، گوینده و دوبلور کُرد زبان، ساکن شهر حلبچه است.

مجموعه‌ای از اشعار وی توسط "زانا کوردستانی" در کتابی تحت عنوان "من دریایم!" به فارسی ترجمه و منتشر شده است.






(۱)

[مناجات]

شادیِ دل‌ ناآرامم را مخدوش نکنید،

بگذارید این رنج و بدبختی،

نفسم را به تنگ بیاورد...

زمینِ تشنه و بی‌آبم را به ویرانی نکشید،

تا که عصای آرام نگرفته‌ام،

دل‌های آسیب‌دیده را بیشتر نشکند...

آرامشِ لرزانم را بر هم نزنید،

مگذارید کابوس‌ها و سایه‌های سیاه،

روحم را به سوی مرگ سوق دهند...

خدایا! شفای بی‌پایان بباران!


ای خدای زیبا،

مرا ببخش؛

که جانشینی شایسته برای تو نبودم.

می‌دانم که تو می‌خواهی،

من در میان پایداری و آرامش،

دستاوردی والا داشته باشم؛

اما از پا افتادم و نتوانستم،

حتی برای رسیدن به کمترین‌ها نیز تلاش کنم.

شرمسارم؛

زود از پا افتادم،

من بنده‌ای استوار و فرمانبردار نبودم!


ای مهربان من!

می‌خواهم در هنگام گذار و فنا،

بخشش تو را ببینم.

پروردگارا!

خودت را از من پنهان نکن؛

که رفتن بدون تو، تنهاییِ مطلق است،

و زندگی و ماندن بدون تو، بی‌معناست.

به تو سوگند، مرا در آتش قهرت مسوزان،

تو که توانایی مرا به گرد و خاک تبدیل کنی،

و با چند قطره باران، 

از هستی محو کنی...


ای آفریدگار من،

ای آفریننده‌ی هست و نیست،

من گدا و بنده‌ی چشم به دست تو هستم؛

در انتظارم،

رحمتت را بر من بباری؛

هزار بار دروازه‌ی رحمتت را بر من ببندی و 

فردا باز خواهم گشت و در می‌کوبم!

جا و مکانی ندارم که پا گذرم،

قبله‌گاه تو، پناه و مأمن من است

به هیچ‌کس احتیاج ندارم جز تو،

نیازی ندادم جز نیاز مرحمت تو،

تنها لطف و عنایت تو مرا کافی‌ست

ای خالق بی‌همتا!

ایمان دارم به رحمت و گذشت تو...


ای درمانگر من!،

شکوهِ ناتوانی‌ام را به کجا ببرم؟

که تو دانای نهانی و

چاره‌سازِ حال منی!

محبوبم!،

من در درگاه آستان مهر تو، 

نیازمندانه ایستاده‌ام؛

تو را می‌طلبم؛

حتی اگر نیاری به من نداشته باشی،

تو همیشه طبیب قلب بیمار منی!


ای آمرزنده،

با آن همه توانگری و بی‌نیازی،

ما را که تهیدستان هستیم، فرا می‌خوانی

ما را که لاابالی هستیم، به یاد می‌آوری

و وقتی از درد و غم اشک می‌ریزیم

منتظرِ رحمت و مهربانی تو هستیم.

آیا کنون برای آشفتگیِ روحمان،

استجابتمان خواهی بود؟

آنجا که روحمان آرام نمی‌گیرد،

آیا سنگ صبور و مأمن ما خواهی بود؟

در میان پریشانی و درماندگی،

آیا گشایش‌گر و سرپرستمان خواهی بود؟


ای بخشنده،

تو همواره حاضری،

بدون چشم‌داشت، شکوه و عزت می‌بخشی؛

و ما که همواره غایب در محضر توییم،

با تمنا به حضور تو می‌آییم!



(۲)

حتا امواج دریا،

تشنگی‌ شن‌های ساحل را فرو نمی‌نشاند - 

در غروب‌گاهان رمضان



(۳)

زمزمه‌ی سحرگاهان 

طلب وصل می‌کند - 

ماه شب اول رمضان را



(۴)

ماه، نامزد دارد - 

موقع افطار، دزدکی نگاهش می‌کنند

ملت شکم پرست.



(۵)

دخترکی - 

در میان زنانگی‌هایم زندگی می‌کند،

نسیم عشق!



(۶)

در بستر مرگ هم

نامت را صدا می‌زنم،

شهید عشقم!



(۷)

داستان زندگی‌ام را 

برای ماه بازگو کردم،

صورتم را نورافشانی کرد!



(۸)

سالان درازی‌ست که قلبم گوش شده،

دریغا،

آدم برفی سخنی نمی‌گوید!



(۹)

ابری زخمی‌ست

تا قیامت می‌بارد - 

قلب شکسته



(۱۰)

دانه دانه می‌ریزد 

بر سر و روی عروس زمین - 

برف شادی!



(۱۱)

پیوند دهنده‌ی عشق و جان است 

بر تن زندگی - 

زن!



(۱۲)

اناری تنها بر شاخسارم،

فراموش شده‌ی چهار فصل سال 

شعر از من می‌چکد!



(۱۳)

بوته‌ای بد حالم 

زمین از من رنجیده،

در درز تخته سنگی زندانی‌ام!



(۱۴)

همچون احتضار 

آخرین برگ پاییزی - 

من هم دلتنگم



(۱۵)

اندک نفت، داخل چراغی

در روستایی دورافتاده‌ام 

آخرین سو سوی روشنایی!



(۱۶)

روح درختی کهن‌سالم 

در کمر کوهی صعب‌العبور

تنها امید به حیاتم،

تبدیل شدن به عصایی‌ست!



(۱۷)

تو را خدا ای پیری 

دیده‌گانم را از من مستان!

من که هنوز 

نتوانستم یک دل سیر 

عزیز سفر کرده‌ام را ببینم.



(۱۸)

پیراهن‌های زیادی از غم دریدم

که هیچ خیاطی نتوانست 

آن‌ها درست و حسابی دوخت و دوز کند!

لیکن هرچه پیراهن شادی پوشیدم

یا تنگ بود

یا کوتاه

یا در تنم

رنگ ماتم نشاند...



(۱۹)

هر روز 

تا مرز آخرین نفس‌هایم پیش می‌روم

و در هر کوچه و برزنی

مرگی درونم می‌رقصد

گرچه زندگی کماکان

نفس به نفسش را از من قرض می‌گیرد

لیکن هیچگاه نخواسته 

از اندوه و افسوس من بکاهد...



(۲۰)

در گلویم، 

احساساتی منگ و گنگ تلنبار شده است

که اگر نفس‌هایم 

پیش از من به سخن درآیند

دیوارهای قلبم فرو خواهند ریخت

و رازهای درونم را برملا خواهند کرد.



(۲۱)

ناپیدایی

لابلای گیسوان خیسم پنهان است

که مرا از صبحی می‌ترساند

گریه‌هایم به کلام درآیند و

نسیم هم چشم‌هایم را بگشاید.



(۲۲)

چگونه چشمانم نگرانم را بفهمانم

انتظار دیگر بس است!

در این ظلمت

هیچگاه یوسفی

با پیراهن حقیقت بر تن

باز نخواهد گشت...



(۲۳)

بهار عمر من هم

روزی از دلِ برف، زاده می‌شود

هرچقدر هم سرمای نادیار،

چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.


در میان تاریکیِ پر غم و غصه،

نور را به اسارت گرفته‌اند؛

دیدار چراغِ روح را می‌طلبد.


اگر پای روشنایی نمی‌لرزید،

راه را گم نمی‌کردیم؛

آنچه عیان‌ست،

نه چشم‌ها هستند و نه احساس،

بلکه آن دلی‌ست که مابین درز دردها،

کماکان باور و ایمان دارد.

امید در آن فجر کاذب است

که مرا آموخت:

بینایی، در درونِ خویش است!


آنقدر رنج بلعیده‌ام،

که تونلی سیاه و تاریک شده‌ام؛

و هر چه می‌گذرد،

عمیق و عمیق‌تر می‌شوم...


آلام بی‌شماری در بطن‌های قلبم،

ریشه دوانده‌اند؛

آیا درخششی آشکار،

ارزشمندتر از رؤیاهای نادیارم‌ست؟

رسیدن به ژرفای دریا، عشق را می‌طلبد.



(۲۴)

ای تمامِ من،

بهشت را از تو طلب نمی‌کنم،

از دوزخت نیز نمی‌گریزم؛

تنها خواهشی از تو دارم،

زمانی که خود را از دست دادم،

تو مرا از دست نده!

من برای خودم نماندم،

تو برای من بمان!

دست رل از دستِ روحم جدا نکن؛

در کرانه‌ی سکوت تو،

موجودی فنا شده‌ام،

که نسیم، به آرامی،

مرا به اعماق خاک می‌روبد!



(۲۵)

من و تو،

زبانمان نمی‌چرخد در طلب عشق 

این دلِ من و،

آن چشمِ تو!



(۲۶)

دوران معجزات،

هنوز سپری نشده است

من مردی را می‌شناسم،

از نسلِ (کژین*)!

------

* ابریشم: اشاره به لطافت و پاکی 



(۲۷)

غم‌انگیزترین

ابرِ کوهستان و پاییزم،

بهانه‌ای می‌خواهم برای گریستن!



(۲۸)

من طلبِ پرواز ندارم،

تنها سکوتی می‌خواهم،

که در میانِ درد و غم‌ها،

به بال مبدل شود...!



(۲۹)

موجی نادیده‌ام،

به زیرِ هجوم انفاس شب،

پنهان شده...

آن‌گاه که می‌گویی:

«دریای من!»،

صدف‌ها را

بر سینه‌ات بگذار

تا زنده شوند،

و من لبریز از مروارید می‌شوم!



(۳۰)

[شکوهمندتر از سکوت]

اشک‌هایم را بباران بر قلبم،

تا شاید من را از خود پاک کند،

زخم‌هایم را معبد

جلوس روشنایی‌ات کن،

تا یادگار رنج‌ها را با خود ببرد...


اسم و رسمم را از من بستان،

ولی چنان شیشه‌ای، مرا در هم نشکن

مرا مانند سایه‌ای بکُش،

تا روحم، همچون آینه‌ای شفاف،

جمال زیبایت منعکس کند...


ای بارانِ نهانی،

ببار بر خشکسالی تن و جانم

تا زخم‌هایم به گل بدل شوند

و اشک‌هایم به رودابی آرام

شاید بازگردند به سوی دریای تو...


گمم کن در خویشتنِ خود،

تا در ژرفای تو،

خودم و سکوت حقیقی را بازیابم؛

و پی برم که تمامی راه‌ها

به سوی نام تو ختم می‌شوند...


ای ژرفای بی‌صدا،

به زیر دریاهای پنهانِ روحم،

تمام احساساتم،

موج‌های دریایی دورند،

که پیش رفته و 

به جانب تو روان می‌شوند...



(۳۱)

[ساکت‌تر از ستیغ شانه‌های شب]

اگر عشق، به وصل نینجامد،

من در میانه‌ی راه نخواهم ایستاد

بلکه خودِ راهِ خواهم شد،

چشم‌انتظاری‌ام

به قلب زمان و زمانه

لهیب خواهد زد

و با تمام زخم‌هایم،

به یادِ تو، در هم می‌پیچم...


ای رازِ سر به موم،

من با گام‌های بی‌وقفه،

بر خاکِ غربت‌های دورم،

اگر که تو سرمنزل مقصودم باشی!


من رودخانه‌ای هستم

که هرگز از خروش نمی‌ایستد؛

با تمام شکستگی‌هایم،

با تمام تاریکی‌هایم،

نه برای رسیدن...

نه با هیچ صدا و فریادی...

بلکه با تمامِ وجودم،

به سوی تو می‌آیم

و تنها با آرامش و سکوتِ احساساتم،

در کنار تو، به پایان می‌رسم...



(۳۲)

[امیدبخش‌تر از آخرین فریادم]

اگر اشک‌هایم،

خاکِ دلم را نشسته...

اگر توبه‌‌ام،

به آستان حضرت نور

مقبول نیفتاده...

از آن روست که 

زیر ردایِ زهد و پارسایی،

هنوز از خویشتن نرهیده‌ام

چنگ بر منیت‌ام زده‌ام!


ژرف‌تر از سکوت دریا،

مرا از خویش تهی کن 

تا از تو لبریز شوم

مرا گم کن، تا به حقیقت برسم.


میان من و تو،

هیچ دیواری نیست؛

تنها این (من) است،

که همچون بازدمی سرد

بر افق تماشا

پنجره‌ای از مِه می‌سازد.

خداوندا، بشکن!

دلم را نه!

بلکه آن (منی) که

میان من و تو ایستاده است.

اگر من نباشم،

تو پنهان آشکار خواهی بود،

و با ظهورِ تو،

تمام زخم‌ها به درگاه وصل بدل می‌شوند!


ای یکتاییِ بی‌همتا

مرا فنا کن،

تا بقا را در تو بیابم؛

مرا گم کن، تا با تو آشکار شوم...!



(۳۳)

فرشته‌ای هستم در قلب تو 

که بی‌بال‌ و پر هم  

از رسختاخیز می‌رهانمت،

اینجا—بهشت است!



(۳۴)

پیراهنی سفید و نرم  

نشسته بر روی پشت‌بام؛  

که برف‌های روحم را اب می‌کند!



(۳۵)

مهربانی تو عیان شد—  

باد، سیاهی‌ها را زدود

و من هم آغوش نسیم شدم!



(۳۶)

در باغِ چشم‌انتظاری،  

خوشه‌ای مژده برایت می‌چینم-

وصال!



(۳۷)

تاری از مژه‌هایت،

پاندول ساعت دل می‌شود،

نرسیدن یار را!



(۳۸)

تلخ‌ترین سیلاب،  

زخم روی تنه‌ی درخت ون است-

سقز!



(۳۹)

پری به دهانِ بادست،  

در کوچه‌پس‌کوچه‌های غربت--

پناهنده!



(۴۰)

در هم می‌آمیزند

در در سرخی غروب—  

دو شیار شخم!



(۴۱)

بر روی پنجره

پری آبی رنگ--

یادبود خاطراتی‌ست!



(۴۲)

خار و خاشاک، 

آشیانه‌ای را 

در سایه‌ی قله‌ای برفگیر--

خفه کرده بود!



(۴۳)

خورشید که ناخشنود می‌شود،

به دامن روز پناه می‌برد--

ستاره.



(۴۴)

ماه-- 

عشوه‌ی نازدانه‌ای را دید،

بهانه‌گیر شد! 



(۴۵)

سرپوش سفید مادر

در آسمانِ اندوه می‌درخشد— 

هاله‌ی مهربانِ ماه!



(۴۶)

آخرین انار پاییز  

بهانه‌ی ترک بردن می‌گیرد—  

حسرتی پر ز اندوه!



(۴۷)

دو دانه افتادند

از جیب فرشته‌ای،

ریحانه و میخک!



(۴۸)

به سویِ پیری می‌روم؛  

سلامِ فراموشی شدنم می‌کند--

پایان عمر!



(۴۹)

رازهایم را که نوشتم

خودش را به تیغ مدادتراش سپرد--

مداد!



(۵۰)

برای شکستنِ سکوت،  

زبانِ قلم را برید—  

مدادتراش!



(۵۱)

عصری پاییزی 

لب ایوان گل‌شبدر نشست--

زنبور عسل!



(۵۲)

همراه با باد

می‌خرامد گل یاس--

ضربان قلب یار



(۵۳)

نغمه‌ای حزین را

در گوش‌هایش پنهان داشته--

گل گوش‌فیلی‌ام!



(۵۴)

دستم،

پر از گله و راز و نیاز است--

از من تا قیامت!



(۵۵)

سیاه‌بخت‌ترین خانه‌خرابم

با گوشه چشمی هم

قلبم می‌شکند!



(۵۶)

[شب‌های پس از خورشید]

آنگاه که شب‌های سرد فرا می‌رسند،

و خورشید و ماه به جایگاه وصل خود می‌روند،

خورشید، طلوع سپیده‌دم را از یاد می‌برد؛

و آن‌گاه آفتابگردان، سر به‌ زیر می‌افتد،

چشم به راه طلوع خورشیدی مست،

نرم و ساکت می‌گرید...

شب‌هایش، شب‌هایِ درهم‌شکستن است...

و دریا نیز رو به ناپیدایی است،

موج می‌زند و

با هر آه و ناله، می‌گوید:

ای خورشید!

اگر می‌دانستی گرمای تو به من نمی‌رسد،

پس چرا مرا به خود کشیدی؟

چرا مرا در برابر خاک رها کردی،

و چشمانِ عشق‌ورزِ آسمان را به گریه انداختی؟

تو از دلِ خورشید سردتری،

و بی‌نازتر از اشک‌هایی که دریا می‌ریزد

آری، تو سردتر از چشمان خیره‌ی

آن کودکِ یتیمی،

که در غروبی سرد،

در گوشه‌ای خلوت و تنگ،

در آن کلبه‌ی ویران و پریشانش،

دیدار و پیوندِ پدر و دوستش را می‌بیند!



(۵۷)

من دریایم؛ تنها در ژرفای خویش،

زیبایی مروارید و مرجان را یافته‌ام،

و ساحلی آرام و وفور روشنایی و نور یافته‌ام؛

آیا تا به حال دیو هولناکِ تاریکیِ درون مرا دیده‌ای؟

آیا از هیبتِ من در بیم و هراس افتاده‌ای؟

آیا می‌دانی اگر موج‌هایم خود را به قربانی دهند،

تو را نیز در هم خواهند شکست؟

وای از خشمِ طوفانیِ من، در میانِ تندبادها

و ابرهای سیاه پر از صاعقه‌ام!!!

ای بی‌خبر از حقیقت!

مطمئن باش که نامت را از یادها خواهی برد!!!

مبادا که به ساحل من پا بگذاری،

و بر جوانیِ پاک و بر حق و عدالت و بر پیمان‌های پاکم،

کیفر و سزای بی‌رحمانه بدهی...



(۵۸)

شما همان جوانه‌های امید هستید،

که هنوز زاده نشده‌اید،

در شب‌های خیلی تاریک جهان،

که پرده‌ی ظلمت را

به زیر سایه‌ی ظلم و ستم، گسترانده‌اند.


او، یاسر گونه،

هرگز از پای نمی‌نشینند،

و یکریز «احد احد» فریاد می‌کشند،

زیر فشار شکنجه و رنج و آزار...


و آن سومی‌ها،

نه با یک جانشان، بلکه با دو جان،

ندای حق‌طلبی و عدالت را سر می‌دهند،

در زیر فشارِ ستِم...



(۵۹)

بارانِ اشک بر چهره‌ام نشسته است،

و رنج و غم، 

از درون و پیشگاهم دور نمی‌شود

دریغا چنین عمرم با حسرت می‌گذرد،

و عرقِ محنت، 

از جان و روحم می‌بارد.

درماندگی‌ها بی‌پایان عمرم، 

توانم را ستانده و نفسم را برده است،

و حکام ظالم کُرد، 

هست و نیستم را به تارج برده‌اند

آه! هرگز باب میل روی خوش زندگی را ندیدم

خداوند! 

این زندگی پر از پستی و بلندی‌ام را پایان بده!



(۶۰)

[کُرد بودن]

در چهار سویِ مرزهای ممنوعه...!

کوهستانی هستم،

که رنج و مشقت بی‌پایانی را به دوش می‌کشد

و خودم، بار سنگینی شده‌ام

بر دوش خودم!

با هر گام که برمی‌دارم،

عمرم فرو می‌ریزد و

عصایی در دست می‌گیرم...

چهار فصل است که

طالع نحسی بر من می‌تازد،

و اندوه را به دورِ

چهار سوی 

خاکِ سرزمین مثله مثله کشیده‌اند...!

امید، در جانم جوانه نزد،

و نان نیز هرگز به دهانم لبخند نزد و

لبخندی بر لبانم نقش بست!

آه! بر زندگیِ من،

چهار دست و پایش شکسته است...!



(۶۱)

لوله تفنگتان را 

رو به سرما و کولاک نشانه بگیرید،

نه به سوی کولبری که یخ زده است.

تفنگتان را در شب‌ها زمین بگذارید،

نیمه‌شب است و کولبری،

در میانِ یخبندان،

خوابیده است؛

بگذارید از خواب برنخیزد!.



(۶۲)

وجودم، بی‌تو، پر از مویه است،

همچون قطعه یخی درخشنده، 

ولی زیر تابش خورشید...!

رویاهای تو، 

تنها و خسته‌اند، 

بی حضور من،

همچون رهگذری که 

در میانِ طوفانی سخت گرفتار شده است...!

چنان از من دور شده‌ای، 

که تپش‌های قلبم نامظم و کند شده،

و همچنان، 

اشتیاق من برای دیدنت 

در زهدان فراق و دوری، 

نابارور است...



(۶۳)

دوری بی‌خداحافظی،

و در دامِ سیاهِ «تلفن» افتادم--

این‌گونه خاطره‌‌ی کودکی‌ام!



(۶۴)

ای همراه، 

بیا بازگردیم به همان «راه»؛

آن‌جا که گریه‌ام پناه می‌گرفت،

و عشق، 

بی‌نوایی ما را به انجام می‌رساند.



(۶۵)

من، پاییزم،

که بهاران مرا، تاک درد و رنج 

به تن می‌پوشد.



(۶۶)

برگم و

تنها درخت می‌فهمد

چقدر قلبم، زیر فشارِ رنج، لرزیده است!



(۶۷)

کشتی در اینجا گم می‌شود،

و در آنجا پیدا می‌شود؛

این است حقیقتِ مرگ!



(۶۸)

آخرین پرتوهای خورشید،

بر افقِ واپسین گرد می‌آیند؛

ای خورشید‌نشین!



(۶۹)

شوری تمام دریاها!

شرحِ سوختگیِ زخم‌هایتان را،

نمی‌توانید روایت کنید!


غرش ابرها!

تاب شنیدن ناله و فریادهایمان،

را ندارند!


حیوانات، بهت زده‌اند

و از درندگیِ ستمکاران،

هیچ نمی‌دانند!.



(۷۰)

در میانِ این جمعیتِ قهقهه‌زن،

آه... از آن دل!

ای دلی که بی‌پناه است؛

لبخندی تلخ، بر لب دارد!



(۷۱)

دورانِ جوانی من، 

به سوی آشیانه‌ی پیری می‌رود؛

کهولتی که گام به گام، 

همراه با اندوهی لبریز؛

بی‌رحمانه، تا آخرین دم،

همراه و هم‌قدم می‌آید 

و در دل و جانم می‌زید!



(۷۲)

تصویری از من ساخت،

در میانِ شکافِ خاطرات...

چشم من!



(۷۳)

گل یاس

چهار فصله است و 

باد شمال نکهت

جادویِ زیبایی از خود می‌پراکند...



(۷۴)

چه آرامشی در تلاطمِ موج و ساحل نهفته است!

با این آواز امواج،

مرغ ذهن، گویی مشتی نسیم می‌چیند؛

روح، انبوهی از سکونِ ساحل را پساچین می‌کند،

و روان، یک آغوشِ پر از لطافت و ملایمت می‌بافد.

چه فداکار است، دریا!

گرچه پاروی قایقرانان،

گلویش را می‌درند

اما نفس را، برایمان موسیقی می‌سازد!



(۷۵)

[آواز بیداری]

ای مردم!

تا زمانی که خاموش و لب‌بسته باقی مانید،

فریادتان به گوشی نخواهد رسید؛

نه خودتان هستید و نه راه به جایی می‌برید.


برایم بسیار شگفت است؛

که در میدان شکوه و افتخار، 

چنین در تنگنا و درمانده‌اید!

در پیشگاهِ اصلاح و نیک‌بختی،

چنان نیستید که باید باشید؛

آیا تو حقیقتاً انسانی؟

یا بتی سنگی؟


در این سرزمین، فروخته شده است؛

در این ویرانه، جگرها دریده شده؛

دل‌های مردم با آتش ماتم، سوخته است.

درهای تمامی شادی‌ها،

به روی حکام گشوده و،

به روی ملت، بسته شده است.


همه چیز در سیطره‌ی حکمرانان،

فاسد و ستم‌کار است

با حضور این همه مسندنشین زورگو و فاسد،

هر که را می‌بینم، روحی آزرده‌یافته است؛

ای مردم! تا کِی چنین می‌مانید؟ 

تا کِی این‌گونه لال می‌مانید؟

تا کِی این‌گونه ستم‌پذیر می‌مانید؟


آه، و آخ ای مردم!

تا کِی چنین مات و مبهوت و متحیر می‌مانید؟

به چنگ این صاحبان قدرت دزد و راهزن و فریب، زندانی و سبب چپاول ملت هستید؟

شرم بر شما باد،

که پشتیبان آنان هستی؛

چقدر پست و چقدر بی‌مقدار شده‌اید!


هوی، هوی ای مردم!

برخیز و دلاورانه قیام کن؛

دست از خواب غفلت بردار و چشم بگشای،

و حقِ غصب شده‌ات را بازبستان

چشمان ستم و بی‌عدالتی را،

همچون عقاب، از ریشه برکن!


به خدا سوگندتان می‌دهم ای مردم،

اجازه ندهید امواج دریای خشمتان را، آرام گیرد

اجازه ندهید این قیام سپیدِ مبارزه‌ی شما،

بی‌ثمر و بی‌نتیجه، 

رها شود و به فراموشی سپرده شود.


آه، مردم میدان را خالی نکنید!

شما سربلند هستید،

کرامت و بزرگی خود را نگاه دارید؛

پاینده و با شکوه... پایدار و با صلابت...



(۷۶)

سقف خوشبختی‌مان چکه می‌کند

و ما همچنان در پیِ،

رفع کردن عقده‌های محبت دیگرانیم.

ما در رؤیای پرواز کردن غرق شده‌ایم،

و حسرتِ پرواز پروانه‌ها،

زخم‌های وجودم را تازه می‌کند

و ما نردبان عروج را 

بیرون از خویش برپا کرده‌ایم.


چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،

در حالی که باید شریف و اصیل بود!



(۷۷)

کودکی‌مان از ما رنجید!

چرا که برای بزرگ شدن عجول بود.

هر چه بر سرمان می‌آمد،

به ما می‌گفتند:

«بزرگ شوید، از یادتان خواهد رفت.»


تو بگو، پس چه وقت بزرگ می‌شویم؟!


حتی اگر هزاران بار هم

چشم بگذاریم و قایم‌باشک بازی کنیم

یه‌قل دوقل کنیم و برقصیم

دست دراز کنیم به سوی سنگ‌های هفت‌سنگ و

صد بازی و سرگرمی دیگر،

هیچگاه،

با ما دوستی نمی‌کند--

کودکی‌مان!



(۷۸)

احساسِ تنهایی نمی‌کنم،

آنگاه که با رنگین‌کمان رفیق می‌شوم،

و جامه‌ای از آن بر تن می‌کنم؛

طبیعت، رنگِ رؤیاهایم را،

به من می‌بخشد!

با برگ رفیق می‌شوم،

و بافه‌ای از آنها را جمع می‌کنم؛

پروانه‌ کجاوه‌ی عشقِ را،

برایم مهیا می‌کند.

نامه‌ای به ماه می‌نویسم،

و هاله‌اش را روسری‌ام می‌کنم؛

تابشش مرهم زخم‌های دلم می‌شود

دردهایش را التیام می‌بخشد.

همسایه تاک و تاکستان می‌شوم

و از گل‌گندم تاجی بر سر می‌نهم

و نرگس، در همه‌ی فصول، 

دشت عمرم را مزین می‌کند.

به محضر شب می‌روم و 

با تمام زیبایی‌هایش

با آن خفته‌ی عذار همدم می‌شوم.


گرچه، تنهای تنهایم،

اما هیچگاه دلبسته به هر کس و ناکس نمی‌شوم،

همان افرادی که با دروغ و ریا،

روح و حسم را آزار می‌دهند؛

با نمایش‌های پوشالیِ عاشقانه،

و جلوه‌های دروغینِ لطف و نیاز؛

با خواسته‌های خودخواهانه 

و ریاکاری‌های سیاهشان؛

زیبایی‌های مرا کدر و در هم می‌شکنند،

و اندیشه‌هایم را،

به میهمانیِ رنج می‌برند...



(۷۹)

حلبچه،

کودکی گم شده و آواره بود 

سیاستمداران برگه‌ی "دی‌ان‌ای‌"اش را پنهان کردند،

تا که هیچکس پیدایش نکند.






فرم ارسال نظر





  بلاگسازان   |   خرید کتراک   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید گونی   |   مجله آشپزی   |   وکیل حقوقی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   لیبل رایگان   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید آنتی ویروس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال مشاهده