» حجت بقایی
حجت بقایی
دکتر "حجت بقایی" شاعر اهل استان کهگیلویه و بویراحمدی، و شهرستان لنده میباشد.
در ادامه برای آشنایی مختصر همراهان، گزیده رزومه ایشان را به قلم خودشان آوردهایم:
یادگیری امور فنی را نزد پدر شروع کردم از آهنگری و نجاری و مکانیکی تا برق و کم کم در کنار صنعت هنر و ارتباطات را نیز آموختم.
آغاز همکاری در مقالهنویسی و تحقیق از ۱۳۶۸ - خبرنگار رادیو از ۱۳۷۴ الی ۱۳۹۰ - برنامهساز صداوسیما ۱۳۷۷ الی ۱۳۹۰ - تهیه کننده - فیلمنامهنویس - کارگردان - تهیه کننده آزاد - همکاری با رسانههای خبری به عنوان خبرنگار - دبیر و سردبیر از ۱۳۷۵ الی ۱۳۹۷ و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ رزومه فنی:
- همکاری به عنوان تکنسین فنی با بیش از سی کارگاه صنعتی و شرکت معتبر
- مسئول فنی قسمتی از صداوسیما در تهران حدود چهار سال
- همکاری با واحد فنی رادیو در تهران دو سال
- همکاری با واحد فنی معاونت سیاسی(خبر) رسانه ملی پنج سال
- همکاری به عنوان مسئول آرشیو دو سال
- همکاری در تیم راه اندازی شبکههای تلویزیونی پنج سال
-همکاری با واحد پشتیبانی فنی شبکه باران حدود ۱۵ سال
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ گزیده رزومه تحقیق و توسعه:
- پژوهشگر آزاد مرکز نظرسنجی ارشاد
- پژوهشگر برگزیده اخلاق ۱۳۷۸
- پژوهشگر برگزیده از سوی نهاد ریاست جمهوری ۱۳۷۷
- عضو تیم راه اندازی و مدیر تولید گروه هنری تهران نو
- نویسنده، تهیهکننده و کارگردان برنامههای تولیدی صدا و سیما تهران از ۱۳۷۶ الی ۱۳۹۲
- مسئول فنی باشگاه خبرنگاران ۵ سال
- مسئول راهاندازی آرشیو باشگاه خبرنگاران
- مدیر روابط عمومی استقلال رشت ۱۳۸۹ الی ۱۳۹۲
- مشاور مدیرعامل گروه بازرگانی نورالمهدی ۱۳۸۸ الی ۱۳۹۲
- مشاور مدیرعامل شرکتهای صنعتی در منطقه آزاد انزلی ۱۳۸۸ الی ۱۳۹۰
- مدیر تبلیغات سپیدرود شهریاران ۱۳۹۳ الی ۱۳۹۵
- مدیر روابط عمومی شرکت صمیم ۱۳۸۸ الی ۱۳۹۷
- سرپرست روابط عمومی گروه شرکتهای رایان ۱۳۹۹ حدود سه ماه
- مشاور تحقیق و توسعه شرکت ایران و آلمان ۱۳۸۹ الی ۱۳۹۵
- رابط خبری و عضو تیم رسانهای باشگاههای استقلال و پرسپولیس ۱۳۷۸ الی ۱۳۸۱ (آن زمان برای فرهنگسازی بازیهای دربی طرحهای داشتیم که سه سال کار کردم، ولی بعد از سه سال گروه به هم خورد و من هم در پروژههای دیگر مشغول بودم)
- مدیر تولید شرکت فیلمسازی نسیم ۱۳۸۸ الی۱۳۹۳
- مدیر تولید رسانه نوین رشت (شبکه ویدیویی گیلان) ۱۳۸۸ الی ۱۳۹۰
- پیشنهاد راهاندازی انجمن صنفی رسانههای شهری گیلان را دادم - عضو انجمن صنفی رسانههای شهری استان گیلان ۱۳۹۰
- خبرنگار، گزارشگر و دبیر رسانههای محلی، ملی، بینالمللی از ۱۳۶۸ الی ۱۳۹۹
- عضو انجمن روزنامهنگاران آزاد ۱۳۸۰
- عضو خانه سینما
- عضو انجمن روزنامه نگاران و خبرنگاران
- همکاری رسانهای با اهالی رسانه شبکههای بینالمللی ۱۳۷۴ الی ۱۳۹۹ (با پژوهشگران و مستندسازان و اساتید رشتههای مختلف از کشورهای لبنان - پاکستان - کره - ژاپن - سوییس - سوِد - آلمان - فرانسه - چین - افغانستان - عراق - هند - سوریه - فلسطین - آفریقای جنوبی و... پروژههای بسیاری داشتیم)
- عضو جامعه روابط عمومی ایران
- پژوهشگر آزاد مرکز پژوهشهای اسلامی ۱۳۸۸ الی ۱۳۹۳
- مشاور روابط عمومی گروه صنعتی نگین ۱۳۹۰ الی ۱۳۹۵
- دبیر کمیته اطلاع رسانی کنفرانس بینالمللی بتن
- دبیر برگزاری مسابقه فیلم بتن در گیلان
- دبیر برگزاری جشنواره فیلم اسب ایرانی
- دبیر برگزاری مسابقه فیلمهای رزمی ایران
- همکاری با نمایشگاههای صنعتی ملی و بینالمللی
- همکاری در برگزاری همایشها، کنفرانسها و میزگردهای تخصصی ملی و بینالمللی
- تقدیر شده از سوی وزارت کشور، وزارت بازرگانی، استانداری تهران، استانداری گیلان، استانداری اصفهان، نمایندگان مجلس، مدیران رسانهها و اساتید صنعت و اقتصاد
- همکاری با گروههای بینالمللی سلامت، کارآفرینی و گروههای خیریه.
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ افتخارات ادبی و هنری و فرهنگی:
- نخستیت موردی که خاطرم است سال چهارم دبستان در امور تربیتی آموزش و پروش استان تهران به عنوان نویسنده مورد تقدیر قرار گرفتم، آن زمان این برایم جذاب بود.
- نخستین تقدیر رسمیام که دعوت به همکاری هم شد. سال ۱۳۶۸ بود که در همایش منطقهای شرکت کردم و نوشته من مقام پنجم را کسب کرد، و دعوت به همکاری در موسسه پژوهشی منطقه و یک نشریه محلی شدم.
- نویسنده برگزیده در همایش نویسندگان جوان ۱۳۷۸
- خبرنگار برگزیده کشوری ۱۳۷۷ - ۱۳۷۸ - ۱۳۸۳ - ۱۳۸۵ - ۱۳۸۸ - ۱۳۸۹ - ۱۳۹۰ - ۱۳۹۳ - ۱۳۹۶ و...
- برنامهساز و مستندساز برگزیده ۱۳۷۶ - ۱۳۷۸ - ۱۳۸۰ - ۱۳۸۳ - ۱۳۹۳ - ۱۳۹۷ و...
- پژوهشگر برگزیده اخلاق ۱۳۷۸
- خبرنگار و پژوهشگر برگزیده اقتصادی ۱۳۸۳
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
چه میکردی به جای من اگر دانی گرفتارم؟
نه شادم، نه رها هستم، ولی هر دم سبکبارم
شدم مأمور کاری که نه کار است و نه دلخواهم
نه آموختم، نه اهل آن، بر این انجام ناچارم
روز تعطیل و سرویس نیست، به صدها حرف بیمنطق
کسی جز من نمیفهمد چرا اکنون بیدارم
در آن گرمای آتشگون، خیابانی و تنهایی
در آن هنگام یک زن گفت: کجا؟ گفتم: سَرِ کارم
سوارم کرد با تلخند، چنان آرام، چنان خسته
فرشته شعر در من گفت: ببین در او چه اسرارم...
چرا باید زنی با این همه سال و در این گرما
شود رانندهی دردم، منم لب بسته، غمخوارم؟
چه شد آن روزهایی که مدیری بودم و برتر؟
چه کردند وقتی پرسیدند، آیا من سود دارم؟
به پایینم کشیدند از حسادت، از جفاکاری
و حالا من، بدون نام، به زخم خویش، بیمارم
نه عنوان ماند، نه اموالی که سیمیلیارد ناپیدا
شدم توبیخ، چرا گفتم، مگر مسئول انبارم
هر آنکس که مدیر میشد، به میزش سخت میچسبید
برآورد رفت پاداشم پَر، نه دستی در پی کارم
حقوقم را به منزل زد، به لبخند مرد خودخواهی
ولی من زندهام با این، دل صاف و وفادارم
خدا گفت: «پیش من حقت به مثل چک میماند
ببین هر وقت که من خواهم، برایت نقد میآرم»
من و آن زن، مسافرکش، فراموشان دنیاییم
نه کینه داریم و فریاد، فقط بغضی زِدیدارم
فقط ای کاش روزی، آدمی خندد، نه بر زخمم
دِگَر با من نگوید این فرشته که گرفتارم.
(۲)
[جمعههای انتظار]
دل من پر کشیده
به سوی نام تو
میتپد
در سکوت شبهای بیپایان
چشمهایم
در حسرت دیدار
به هر ستاره دلبسته
و هر نسیم
پیامآور توست
ای که غیبتت
بذر غربت کاشت
و فراق تو
آتش در جان ما
بیتو
دنیا سرد و بیصداست
و هر لحظه
انتظار
چون دریایی بیکران
در قلبهای مشتاق
میتپد و میسوزد
دل از جان جدا شده
پرواز میکند
تا برسد
به آسمانی که تو در آنی
دلتنگم
برای لحظهای که در آن
چشمانت
روشن شود بر ما
و جهان را
پر کنی از نور امید
ای مولای غایب
ای پنهان از دیدگان
با هر نفس
دعا میکنم برای آمدنت
که تنها تویی
که میتوانی
خستگی این دلهای منتظر را
به شادی و آرامش بدل کنی.
(۳)
[ترانهی وطن]
وطن…
تو رو آباد میخوام
تو رو آزاد میخوام
قدم میزنم تو کوچههای خاطره
هر سنگ، هر دیوار، پر از صدا و قصه
چشم دشمن دور، نور تو نزدیک
زمینت پر از عشق، تا همیشه
همیشه ماندگار
با هم میسازیم فردایی روشن
با هر نفس، با هر صدا
نه ترس، نه سکوت، فقط امید
میخوانیم تا دنیا بشنود
وطن، تو را آباد میخواهم
وطن، تو را آزاد میخواهم
وطن، چشم دشمنانت را
از تو دور میخواهم
وطن، زمینت را
پر از نور میخواهم
از کوه تا دریا، صدای ما میپیچد
با هم ایستادهایم، هیچ وقت تنها نیستیم
هر زخمی که بود، به ترانه بدل میشود
وطن، تو همیشه زنده، جاودانه، عزیز
با هم، با هم، برایت میخوانیم
با نور، با عشق، هر دیوار تاریکی را میشکنیم
صدای ما، پژواک قلبها
هر کجا که هستی، همراه تو میمانیم
وطن، تو را آباد میخواهم
وطن، تو را آزاد میخواهم
وطن، چشم دشمنانت را
از تو دور میخواهم
وطن، زمینت را
پر از نور میخواهم
شبها میگذرد، نور صبح میآید
هر بغضی میشکند، هر دل باز میشود
وطن، تو جاودانی، تو زندهای
با عشق و امید، تو را میسازیم
وطن، تو را آباد میخواهم
وطن، تو را آزاد میخواهم
وطن، چشم دشمنانت را
از تو دور میخواهم
وطن، زمینت را
پر از نور میخواهم
وطن…
تو را آباد… تو را آزاد…
(۴)
[دارِ سکوت]
بهخاطرِ میز، زیرِ آبم زدند
به خنده، به ناحق، عذابم زدند
طلا بود پاداشِ اندیشهام
طلا را گرفتند، حسابم زدند
گریختم از شهرِ لبخندهایِ دروغ
در شهری دگر، بیجوابم زدند
بهخاطر دو چای، به خشم و فریب
به خاکم کشیدند، و خوابم زدند
خمیدم به احترامِ نان و بقا
ولی نان نبود، و خرابم زدند
چرا صبر کردم؟ چرا حرفِ حق؟
خموشی، طنابیست، به دارم زدند
خدایا! عدالت، کجایی؟ بگو
که در سینه، آتش شرارم زدند
ولی من نمیمیرم از زخم و درد
من از راک و خشمم، قرارم زدند!
ای بقا آخر چه شد؟
که هنوزم نفس میکشم، با صدای گیتار و خون
در غزلِ متالِ خشم!
(۴)
[خودِ من، در میانِ نقابها]
در اینجا
نمیتوانی خودت باشی
قانونِ نانوشتهایست
که از زبانِ جمع جاریست:
«خودِ تو
باید تکهای از ما باشد.»
آنها هزار نقش میپوشند
و هر نقش
آینهایست که تو را محک میزند.
وقتی میخندی
حساب میکنند.
وقتی ساکتی
برچسب میزنند.
گاهی
دلم میخواهد
دستِشان را رو کنم
مثلِ دستی که
پرده را پس میزند
تا
نورِ واقعیِ آدمها
بیرون بزند.
اما به من چه مربوط؟
مخاطبِ هرکس
خودش باید عاقل باشد.
من اگر عقل دارم
باید نگاهم را بسازم:
نگذارم نقشها
لکهدارم کنند
نشوم طعمهی بازیهایشان
نلغزم در لغزشِ تظاهر.
آموختهام که مقاومت
نه با فریاد
که با ماندنِ آرام است.
خودم باشم
تکرار میکنم:
خودم باشم
نه به قصدِ انقلاب
بلکه به قصدِ نفسِ پاک.
خودم باشم
تا وقتی که دنیا
با هزار نقش میچرخد
من با یک حقیقت
قدم بردارم.
(۵)
[سکوت گنجهای پنهان]
در این خاک پر از طلا و جواهر
کسی نمیبیند
گنجی که زیر خاک
خوابیده
بانکها
پشت شیشههای مات
خیرهاند
به عددهایی که
هیچگاه به حساب نمیآیند.
مسئولیت گم شده است
در پیچوخم وعدهها
و چشمپوشیها
هیچکس دستش را بالا نمیبرد
تا بگوید:
من پاسخگو هستم.
پول نیست
آنها میگویند؛
در حالیکه
کوههای طلا
زیر پای ماست
و مردم در صف انتظار
بیپناه و بیصدا
میپرسند که
چرا صدای کسی نمیآید؟
اینجا
در سرزمین گنجینههای پنهان
فریاد مسئولیت
گم شده در سکوت.
(۶)
[لنده، سکوت کوهستان]
ای لنده
ای شهر پنهان
در دل کوه و در آغوش باد
جایی که سکوتِ سنگها
چون قصیدهای آرام
بر شانههای زمین مینشیند
تو را باید
در صدای چشمهها جست
که با تلاطم نرم خود
رازهای کهن را
زمزمه میکنند
و در کنار روستاهای کوچک
زندگی
با دستهای ساده و گرم
شکل میگیرد
از ریشههای کهن خاکت
بادهای بلند
در مسیر درهها
میآیند با نغمههای سبز
رقصان
بر شاخههای درختان بلوط
که چون نگهبانان پیر
سالهاست
بر تو میدرخشند
ای لنده
تو در دل کوهستانهای بلند
پناهی
برای خستگیهای روح
و آغوشی
برای دلهایی که
در جستجوی آرامشند
مردمانت
با دلی بزرگ و نگاهی صادق
در سختیها لبخند میزنند
و در مهربانیشان
روزی نو میسازند
ای شهر پاک
در تو
هر لحظه
نسیمی تازه میوزد
و هر قدم
قصهای
از زندگی و مقاومت است
لنده
تو سرزمین سکوت و صلابت
جایی که آسمان و زمین
با هم پیمان بستهاند
تا زیبایی را
تا ابد برافروزند.
(۷)
به نام خداوند شمشیر و جان،
خدای دلیران میدانمان!
زمین خفته بود و شب تیرهپوش،
که دشمن فرستاد جاسوس و موش.
به راه شهادت، دلیران شدند،
به خاک تن دهند ولی سربلند!
حسن باقری، شیر رزم و قیام،
نگهبان شبهای تار در حرام.
سلامی چو آذر، چو سیمرغ پاک،
که بهروطن سینه اش چاک چاک.
برادر به برادر، دلاور به گوش،
ز خون شهیدان، وطن لاله پوش.
شهیدی کنار شهیدی نشست،
طلوع شهادت، در این شب نشست
و دانشورانی، به دل شعلهور
ز اتم تا ستاره، جهان را ثمر
خموشاند کنون، لیک بعد از سکوت
بسوزد حهان را به گرما چو لوت
به ترویج علم، به لبها پیام
خروش حقیقت، نه خواب است نه خام
و آتش گرفت از ستم هر طرف
که صبر وطن هیچ نیست بی هدف
بیامد موشکی، چو آذر به شب
و آمد پهپادهای مرگ طلب
زنی بود در قاب آیینهگون
نشانگیر دشمن، نه برف و نه خون
بسیجی، سپاهی، چو شیران کوه
دلیر و سرافراز، چو کوه پرشکوه
زبانه کشیدند تا انتقام
که شیران نمانند چو یک بره رام
به فریاد قدس و به عهد شهید
زمین را بشوید خونِ سپید.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/tahghighotosea
https://hojjatbaqaee-ir.blogfa.com
https://www.tiwall.com/wall/post/425584
https://anoosha96.blogfa.com/post/5114
و...


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
