» داستان کوتاه گندالی
گندالی لاکپشت گندهی مهربان
وقتی داشتیم به روستای پدربزرگم میرفتیم، وسط جاده چیزی توجه ما را جلب کرد.
پدرم سرعت ماشین را کم کرد و وقت نزدیک آن چیز شدیم، کاملا توقف کرد.
آن چیز وسط جاده، یک لاکپشت بود. یک لاکپشت زخمی.
لاکپشت، لاکش شکست شده بود و خون سرخش گردنش را قرمز کرده بود.
خیلی دلم برایش سوخت.
از پدرم خواستم که او را با خودمان ببریم و برسانیم بیمارستان تا زخمش را درمان کنند.
پدرم به حرف من خندید و گفت: که امکان ندارد!پرسیدم: چرا بابایی؟!
چون این حیوون زبون بسته خیلی زود تلف میشه!
میدانستم تلف میشه، یعنی چی. وقتی یکی از گوسفندهای گلهی پدر بزرگ میمرد، پدر بزرگ میگفت: بیزبون تلف شد!
اولش پدرم قبول نکرد که لاکپشت را به بیمارستان ببریم، ولی با اصرار من و درخواست مادرم، پدرم قبول کرد و لاکپشت زخمی را با خودمان بردیم.
اسمش را گذاشتم گندالی! یعنی لاکپشت گندهی مهربان!
پدرم گفت: در بازگشت از روستا، او را پیش دامپزشکی میبریم که شاید کاری از دستش بر اومد.
وقتی به خانهی پدربزرگم رسیدیم، پدرم بزرگ با دیدن لاکپشت زخمی او را از دستم گرفت و گفت: چه بلایی سر این زبون بسته اومده؟!
گفتم: بابا جون انگار ماشینی او را زیر کرده باشد، چون وسط جاده او را پیدا کردیم.
پدر بزرگ لاکپشت را دوباره نگاه کرد و گفت عیبی ندارد، او را تیمار میکنم.
پرسیدم تیمار یعنی چی؟
پدر بزرگ لبخندی زد و گفت یعنی دوا و درمانش میکنم، که سالم و سلامت بشود.
گفتم یعنی پماد کمر دردت را به او میزنی که خوب شود؟
پدربزرگ لبخندی زد و گفت: آره!
***
بعد از سه روز گندالی خوب خوب شد، پدربزرگم در درمان حیوانات بینظیره، یکبار خودم دیدم که پای یک گاو بزرگ شکسته بود، را سالم کرد. میگفت: پاش در رفته! جاش انداختم.
بعد از اینکه از سلامت گندالی مطمئن شدیم، تصمیم گرفتیم که او را ببریم به بیشهای آن نزدیکها و رهایش کنیم.
گندالی را آزاد که کردم، خیلی دلم گرفت، گفتم خیلی دلم برات تنگ میشه.
گندالی نگاهی به من کرد و به سوی درختهای بیشه به راه افتاد...
#رها_فلاحی


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)