مجله آشپزی شکمو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» داستان کوتاه اسراف

داستان کوتاه اسراف

اسراف


"رها" دست مادرش را سفت گرفته بود، که در شلوغی بازار گم نشود.

بازار شلوغ شلوغ بود. پر بود از زن و مرد و پیر و جوان.

در هر مغازه‌ای چند نفری ایستاده بودند و با صاحب مغازه حرف می‌زدند.

گاه و بی‌گاه هم صدای مغازه‌دار یا دستفروشی بلند می‌شد، و مردم را به دیدن و خرید اجناس داخل مغازه‌اش دعوت می‌کرد.

"رها" چشمش به گاری باقلی‌فروشی، سر کوچه‌ای افتاد. از مادرش خواست که برایش باقلی بخرد. مادرش یک کاسه باقلی داغ و پخته خرید.

"رها" همان‌طور که یواش یواش با مادرش راه می‌رفت، دانه به دانه از باقلی‌ها را می‌خورد. کاسه هنوز از باقلی نصفه نشده بود، که "رها" از خوردن دست کشید و به مادرش گفت: مامانی دیگه نمی‌تونم بخورم!

- دخترم بزارش شاید بعدن خواستی بخوری!

- نه! دیگه نمی‌خورم مامانی!

و با این جمله کاسه‌ی باقلی را داخل سطل آشغالی انداخت.

در ادامه، آنها به چند مغازه‌ی پیراهن و پارچه و کفش‌فروشی سر زدند. مامان رها، مقداری پارچه برای دوخت و دوز خرید. می‌خوایت با آن برای کلاس سوم "رها" یک‌ روپوش مدرسه بدوزد. 

از پارچه‌فروشی که بیرون آمدند، صدای مرد بستی‌فروشی دوره‌گردی به گوششان رسید. بستنی‌فروش، بستنی‌اش را داخل یک فلاکس که با گونی کنفی عایق شده بود، ریخته بود و با قاشق بستنی سفت و غلیظی را روی نان‌های بستنی می‌گذاشت و به دست مشتری‌ها می‌داد. "رها" از مادرش بستنی خواست.

مادرش رفت و برایش یک بستنی قیفی خرید. "رها" خوشحال و لبخند بر لب اولین لیس را به بستنی زد، دومی و سومی را، پشت سر هم زد و سردی و خنکی بستنی را در مغزش احساس کرد.

چند لیس دیگر به بستنی که زد، دلش را زد و به دور از چشم مادرش آن‌را داخل جوی آبی که از وسط کوچه رد می‌شد، انداخت.

همین‌طور به گشتن و دیدن مغازه‌ها مشغول بودند. "رها" گاهی دست مادرش را می‌گرفت و گاهی گوشه‌ی چادرش را.

مغازه‌های ادویه‌فروشی در یک راستا قرار داشتند و از آنها هم خرید کردند. 

"رها" با دیدن آقایی که گاری شربت و یخ‌دربهشت را می‌راند، به مادرش گفت: مامانی تشنمه!

- آب بگیرم برات؟!

- نه! یخ‌دربهشت می‌خوام!

مادرش یک لیوان یخ‌دربهشت خرید و به "رها" داد.

"رها" بعد از چند قلوپ که از آن را خورد، نصفه و نیمه، لیوانش را کنار دیواری گذاشت و دنبال مادرش راه افتاد.

کار خرید تمام شده بود و "رها" و مادرش از بازار بیرون آمدند. می‌خواستند سوار تاکسی بشوند، که بوی خوش آش‌رشته به مشام هر دوی آنها خورد.

- به‌به! چه بوی خوبی!

- مال آش رشته‌س! انگار آن مغازه‌ی حلیم‌پزی، آش هم پخت می‌کنه!

- مامانی برام می‌خری؟!

- چی؟ آش؟!

- آره!

مادر "رها" رفت و یک کاسه آش‌رشته از مغازه خرید. یک قاشق هم داخل ظرف بود. رفتند و داخل ایستگاه تاکسی نشستند و "رها" شروع به خوردن آش‌اش کرد. باز هم مثل بقیه‌ی خوراکی‌ها مقداری از آن را خورد و بقیه را کنار گذاشت.

مادرش با ناراحتی گفت: چرا همه‌شو نخوردی!

- نمی‌تونم مامانی! دیگه سیر شدم!

- نه این کارت درست نیست! به این کار میگن اسراف کردن! حواسم بهت بود که هم بستی و هم یخ‌دربهشتت رو نیمه خوردی و بقیه‌اش را دور ریختی! این‌کار اسرافه و اسراف گناهه!

- ولی مامانی من نتونستم که همه‌شو بخورم!

- به هر حال! نتونستی باید نگه‌ش می‌داشتی و بعدن می‌خوردی! می‌دونی اسراف چه کار زشت و بدیه! حالا هم یا باید کاسه‌ی آشت رو بخوری و یا با خودت بیاری و بعدن تو خونه بخوری!

"رها"، کاسه‌ی آش را داخل نایلونش گذاشت و با خودش خانه برد که بعدن بخورد.


✍ #لیلا_طیبی




فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مجله آشپزی   |   مصباح ترمز   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید آنتی ویروس   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید گونی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   لینک پرومکس   |   وکیل حقوقی   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید کتراک   |   بلاگسازان  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ مشاهده