ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
حسن آذری
آقای "حسن آذری"، شاعر آذری زبان ساکن تهران، زادهی سال ۱۳۵۷ خورشیدی، است.
از او تاکنون پنج مجموعه شعر منتشر شده که عبارتند از:
- سرایت، نیماژ، ۱۳۹۷
- سپیده دمی که بوی لیمو میدهد، ۱۳۹۲
- بادها کجا میمیرند، ۱۳۹۳،
- از حاشیه چشمانت، ۱۳۷۷
- پردهها را کشیدی، ۱۳۹۵
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
بغل کن مرا
چنان تنگ
که هیچکس نفهمد
زخم روی تنِ من بود
یا تو
(۲)
قرنطینه به من کمک کرد
تا خود را در گوشهای گیر بندازم
در گوشهای که راه فراری نبود
و بفهمم که من یک چند ضلعی نامنظمام
که هر ضلعم به ضلع دیگر فشار میآورد
تا فرو بپاشم
در قرنطینه بود که از احاطهی خود
به هندسهی آدمی شگفت زده شدم
و دیدم از هر زوایهای که نگاه میکنم
آدمی با هر ضلعش
اضلاع دیگرش را عذاب میدهد
در قرنطینه بود که فهمیدم
هر کسی باید آزمایشگاهی اختصاصی داشته باشد
که برود آنجا آزمایش ادراک بدهد
و عشق
تنها آزمایشگاه اختصاصی هر آدمیست
در قرنطینه بود که دانستم
آدمی با یک سر که در دوران جنینی
وسط دو شانهاش تشکیل میشود
به دنیا میآید
و پس از تولد
هزار سر دیگر
در درونش تشکیل میشوند
آدمی حتی با هزار سر در درون
نمیتواند اندکی از درونش سر در بیاورد
بیخوابیهای قرنطینه به من یاد داد
هیچکس عمدا نمیتواند
خواب کسی را که دوست دارد ببیند
و هیچکس هم سهوا
کابوس نمیبیند
به آنها که تحلیل رویا بلدند بگوئید
من فقط با یک سر
خواب هزار سر دیگر را میبینم
و هر چه میبینم
حتی یکی رویا نیست
در ایام قرنطینه بود که کشف کردم
الکل
فقط سطح را تمیز میکند
اما آدمی سطح نیست
و هیچ الکلی
عمق ادمی را نمیتواند پاک کند
پزشکان باید پس از قرنطینه
دارویی کشف کنند
که دورههای نامنظم اندوه را
تنظیم کند
در قرنطینه دیدم
دارم به زبان مسلط میشوم
و هر چه به فارسی مسلطتر میشوم
با تمام اضلاعم
از کلمهی" تنهایی" بیشتر میترسم
اگر چه انتظار
چنان عضلات قلبم را قوی کرده است
که دیگر از هیچ چیزی نمیترسد
(۳)
دلتنگی
هر روز با تو
مشغول خشونت خانگی است
از اول صبح
که اخبار پریشانت میکند
وقتی میترسی فقر
که دارد کوچه به کوچه
شهر را فتح میکند
به پشت در خانه رسیده باشد
تو و تمام زنهایی که با خودت
حبس خانگیشان کردهای
جمعیتی نگران میشوید.
اخبار نیمروزی
به تو مژده میدهد:
نصف امروز تمام شد
با نصف دیگرش هم
مدارا کن
مثلا برو به آشپزخانه
عکس بگیر از شام
برای اشتراک گذاری در شبکههای اجتماعی
به زنهایی که با خودت
در خانه حصر کردهای فکر کن
یک زن در سرت
دوست دارد گناهکار باشد
کوچه را به گناه بیندازد
خیابان را گناهکار کند
یک زن در لبهایت ذکر میخواند و استغفار میکند
زنی در قلبت
به اعترافات زنهای دیگر گوش میدهد
در آشپزخانه
به چاقوها نگاه کن
که با صراحت تمام چاقو هستند
و قاشق و چنگالها
که با تمام وجود
قاشق و چنگال هستند
و هر چیز دیگری
که کامل و دقیق
همان چیزیست که باید باشد
اما آدمی
هرگز
صریح و دقیق و کامل
آدمی نبوده است
اخبار شامگاهی خستهترت میکند
دلت میخواهد بگویی خستهای
اما خودت هم میدانی
انسان خسته
هرگز سفره شام را جمع نمیکند.
برای تکمیل این شعر
نیاز دارم به دقت زنانهات
نیاز دارم دقت کنی و به من بگویی
وقتی اشک روی رنده میچکد
آیا رنده میشود؟
(۴)
بسیار سالها گذشت تا بفهمم
آنکه در خیابان میگرید
از آنکه در گورستان میگرید
بسیار غمگینتر است
سالها گذشت
من از خیابان های بسیار و
گورستانهای بسیاری گذشتم
تا فهمیدم
آن که حتی در خلوت خانهی خویش
نمیتواند بگرید
از همه اندوهناکتر است.
(۵)
اگر میشد...
اگر میشد به ماه سفر کنم
در نیمهی روشناش یک صندلی میگذاشتم
خیره میشدم به زمین
تا سرزمینی را که از آن فرار کردهام، پیدا کنم
و در نیمهی تاریکاش
کافههایی کوچک میساختم
برای گریستن خودم
و آنهایی که از زمین فرار کردهاند
(۶)
فصل پر بارانی بود
شبی که کولیهای کوچهگرد
به مادر پا به ماهام گفتند
کودکش با زبان زنبق و
کلام کبوتر تکلم خواهد کرد
و با پیراهن پارهپاره پروانهها
به پیشواز پائیز خواهد رفت
بعدها مادر بزرگ دریا ندیده من گفت
همان شب خواب دیده است
تمام باربران بنادر بزرگ جهان و
کارگران کارخانههای کشتیسازی
داشتند آواز مشترکی میخواندند
چیزی شبیه به فصل پربارانی بود
کودک تنهایی بودم که در کوچه
نه با بادبادک
که با باد بازی میکردم
و چنان با بادهای رهگذر صمیمی شده بودم
که یکبار یکی ایستاد و
نام غیر انسانی
نام واقعیاش را به من گفت
در نوجوانی
فروغ خواهرم بود
و فکر میکردم گنجشکها
یک روز در گودی انگشتانم
واقعا تخم خواهند گذاشت
در جوانی
میرفتم خانهی پیرزنی تنها
نامهی آخر پسر از جنگ برنگشتهاش را میخواندم
آنجا بود که فهمیدم
زبان زنبق و کلام کبوتر و پیراهن پروانه
همه شعر است
همه کسشعر است
ای کولیهای کوچهگرد!
چرا به مادرم نگفتید
پسرش در اتوبوسهای تبریز- تهران خواهد گریست
در دستشویی بین راهی خواهد گریست
در خوابگاه خواهد گریست
در اتاق مشترک مجردی خواهد گریست
در خیابانهای خرداد خواهد گریست
در کوچههای آبان خواهد گریست
در پادگان جی خواهد گریست
در اول دی خواهد گریست
در آخر اسفند خواهد گریست
در تیر انقلاب خواهد گریست
به پیراهن پاره از گلوله خواهد گریست
در زیرزمین شهرک مرزداران خواهد گریست
در آخرین طبقهی پلاک ۲۲ خواهد گریست
در خیابان خوش خواهد گریست
در خیابان بهبودی با زخمهایش خواهد گریست
با شعر خواهد گریست
بیشعر خواهد گریست
روسری پروین خواهد گریست
وقت مهاجرت دوستاناش خواهد گریست
در اداره خواهد گریست
در فرودگاه خواهد گریست
در کنار مزارهای بینام خواهد گریست
رو به روی سازمان بنادر و کشتیرانی خواهد گریست
اما هیچکس گریهاش را نخواهد دید
ای کولیهای فالگیر!
ای خوشبین کنندگان زنان پا به ماه
چرا به مادرم نگفتید
پسرش نقص ژنتیکی خواهد داشت
زیراکه معکوس خواهد گریست
و اشکها از چشم
به قلباش خواهند ریخت
چرا به شما نگفتم
پیرزنی که نامهی پسرش را میخواندم
وقتی به کبوترها دانه میداد
میگفت ای پرندهها! بخورید
بخورید و بروید در هر گوشه از جهان
برینید روی مجسمههای قهرمانان جنگ
برینید روی مزار فرماندهان کشتار
نه زبان زنبقها
نه کلام کبوترها
هیچیک را باور نکنید
اما باور کنید
امروز پرندهای به تخم چشمهایم نگاه کرد و ترسید
باور کنید بادها که میتوانستند از این سرزمین کوچ کند
رسماً ساکنان دائمی من هستند
و گرسنگی و نان
تنها سرود مشترک کارگران کارخانههای کشتیسازی است.
(۷)
خدای جهتهای متضاد!
خدای از هر جهت نزدیک!
ایکه از رگ گردن به من نزدیکتری
و از خون به رگ نزدیکتری
و از گلبولهای قرمز به خون نزدیکتری
و از هسته به سلول نزدیکتری
پس از مرگ که تجزیه خواهم شد
چگونه به من نزدیک خواهی ماند؟
خدای گوشه های پنهان!
خدای کوچههای تاریک!
آیا کسی را در آغوش گرفتهای
آیا کسی را بوسیدهای؟
-مخصوصا در نوزده سالگی-
آیا پس از بوسیدن
جدا شدهای؟
خدای بی جوارح !
کاش خدای دیگری بغلت میکرد
خدای ناظر بر جنگ!
خدای حاضر در صلح!
در جنگها چه پدرانی
چه مادرانی
چه فرزندانی که از دست نمیروند
-در صلح نیز -
خدای حکیم در بیمارستانها
خدای جراحت ها و عفونت ها!
خوشحالم که هرگز
عزیزی را از دست نخواهی داد.
(۸)
زیباییات را همه میبینند
اما فقط منم که میدانم
این پوست آدمیزادی
پیراهنیست که از روی زخمها تن کردهای
من در زیر پوست تو
از رفتار خون با رگهایت در جریانم
من گلبولهای قرمز تو را
به وقت حمل مولکولهای اندوه دیدهام
و دارم سعی میکنم شعری ببافم
از رنجی که به بافت استخوانهایت رسیده
تو زیبایی
این را همه میدانند
من اما تنها کسی هستم که میبینم
تو از روی پیراهنات
برهنگی پوشیدهای
(۹)
در جوخههای اعدام
پس از شنیدن فرمان "آتش"
سربازی زودتر از همه شلیک میکند
سربازی دیرتر
و دیگر سربازها در میان این دو...
قسم به مکث!
به اختلاف زمانیِ میان دو شلیک
ما همه سربازیم
آنکه زودتر ماشه میچکاند
جلاد!
آنکه دیرتر شلیک میکند
عاشق!
و مابقی ماموریم!
گاهی اما یکی
اسلحهاش را
به سمت دهانی نشانه میرود
که فرمان آتش داده است
اوست که تنهاست...
(۱۰)
تنها منم که میدانم
چرا اغلب اوقات ساکتی
به اولین صبح پس از پایان جنگ شبیهی
آرامی و زیبا اما غمگین
به اولین صبحانه
در اولین روز صلح میمانی
شیرینی و دلچسب اما
تنها با گریه میتوان به تو دست زد.
(۱۱)
این منم
کسی که در خواب
از پرتگاههای بسیاری پرت شده
و در بیداری
استخوانهایش به تمامی درد کردهاند
و با چشمهایی که از خواب بیدار شده است
دیگر همان چشمهایی نبودند
که با آنها به خواب رفته بود
این منم
دو دست دارم برای گرفتن
دو پا برای آمدن
اما من با دستها
بیش از آنکه بگیرم
رها کردهام
و با پاها
بیشتر از آمدن
رفتهام
این منم
مردی که سالهاست از خود میپرسد
اگر دست نداشتم
آیا چیزی را از دست نمیدادم.
(۱۲)
وقتی میگویی نرو
از آنگاه که میگویی بیا
بیشتر دوستت دارم
نمیدانم و هرگز هم نخواهم فهمید
نرو
از
بیا
چرا اینگونه محزونتر است.
(۱۳)
برای دیدن تو
اگر رود بودم، بر میگشتم
اگر کوه بودم، میدویدم
اگر باد بودم، میایستادم
اما انسانم
و بارها برای دیدنت
برگشته
دویده
ایستادهام.
(۱۴)
کنار رود مرزی
سنگ کوچکی برداشتم
پرت کردم آن سمت رود
وطن!
چه میتوانستم برایت کنم
جز اینکه بار کوچکی را
از روی دوشت بردارم.
(۱۵)
موسیقیئی که دوستاش دارم
چهار دقیقه است
من آموختهام چهل سال را
در چهار دقیقه مرور کنم
به تو نگاه میکنم
به تو حتی وقتی ساکتی
من بارها با نگاه کردن به تو
چهل سال را دوره کردهام
موسیقیئی که دوستاش دارم
اگر جسم داشت
بیگمان شکل تو میشد.
(۱۶)
آب؛
آب را غرق نمیکند!
باد؛
باد را ویران نمیسازد!
خاک؛
خاک را مدفون نمیکند!
اما آدمی؛
آدمی را…!!!
(۱۷)
میتوانم آن قدر دیر بخوابم
که اندوهم را خواب کنم
اما یکی به من بگوید
کی باید از خواب بیدار شوم
که اندوهم
سحرخیزتر از من نباشد.
(۱۸)
برف باریده است
و فراریهای آواره در کوهستان
نمیدانند چه کنند
با ردپاهایشان
برف، ای برف لعنتی!
تو جای زخمیها را
چه خوب لو میدهی.
(۱۹)
در تنهایی خانه
حرف میزنی با خودت
و حتی چاقوها
برای شنیدن حرفهایت
گوشهایشان را تیز میکنند
اندوه تو مسریست
سرایت کرده به اشیا آشپزخانه
نام اندوه تو چیست
که چاقوها با شنیدنش
از زندگی بریدهاند
و چاقویی که از زندگی بریده است
دیگر هیچ چیزی را نمیبرد.
(۲۰)
دخترت اسمش نسیم باشد
از خیابان برگردد به خانه
یکراست برود به اتاق وُ
صدای گریه بیاید از پشت در
تو پدر باشی
بخواهی دلیل گریهاش را حدس بزنی
به هر چیزی فکر کنی
جز علت اصلی گریهها
مثلا فکر کنی به همین سطرها
به زوائد این شعر
به این که، چه دلیلی دارد
اسم دختری که نداری نسیم باشد
به این که، چه لزومی دارد
این شعر سطر اول داشته باشد؟
- و فراموش کنی
آنچه هر دختری را
از خیابان به گریه میکشد
نام واقعیاش چیست؟-
(۲۱)
آن که به وقت خداحافظی
دست تکان میدهد در هوا
دارد انگار شیشهای را پاک میکند
آری به وقت وداع
جهان گویا دو نیم میشود
با شیشهای نامرئی.
(۲۲)
در جوخههای اعدام
پس از شنیدن فرمان "آتش"
سربازی زودتر از همه شلیک میکند
سربازی دیرتر
و ديگر سربازها، در میان این دو...
قسم به مکث...
به اختلاف زمانی میان دو شلیک
ما همه سربازيم
آن که زودتر ماشه میچکاند
جلاد
آن که دیرتر شلیک میکند
عاشق
و مابقی مأموریم
گاهی اما یکی
اسلحهاش را
به سمت دهانی نشانه میرود
که فرمان آتش داده است
اوست که تنهاست...
(۲۳)
به سربازهای وظیفه میمانیم
در طرفین خط موازی
اینگونه به هم نزدیک و
چه دور از هم...
(۲۴)
مشخص نیستند
نه جای زخمهایت
نه آنان که زخمت زدهاند
به برکهها میمانی عزیزم
و هر سنگ که زخمیات میکند
در تو آرام میشود.
زخمها زیباترت کردهـاند...
چون برکهها
که با سنگهای خوابیده در بسترشان
زیباترند.
(۲۵)
بسیار سالها گذشت تا بفهمم
آن که در خیابان میگرید،
از آن که در گورستان میگرید
بسیار غمگینتر است
سالها گذشت
من از خیابانهای بسیار و از گورستانهای بسیاری گذشتم
تا فهمیدم
آن که حتی در خلوت خانهی خویش
نمیتواند بگرید
از همه اندوهناکتر است.
(۲۴)
از مادرم پرسیده بودم
با گلهایی که خواهم چید
چه کنم که هرگز خشک نشوند؟
گفته بود بکار، در دامن محبوبت بکار
از پدرم پرسیده بودم
با زخمهایت چه کردهای
که ردی از آنها نیست؟
گفته بود بستهام
با روسری محبوبم بستهام.
به برادرم گفتم چه میکنی
که هرگز کسی گریهات را ندیده است
گفت به هر چیزی که تو را میگریاند
نگو اندوه، نام کوچکش را پیدا کن و
با نام کوچک صدایش بزن...
(۲۵)
وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم
کجای خانه بودی؟
کجای خانه احتمال زخم بیشتر است؟
در آشپزخانه
لوله ظرفشویی گرفته بود از لجن؟
دل آدمی از چه میگیرد؟
در پذیرایی
پردهها را کشیده بودی؟
پردهها را که میکشی
نور است که محبوس میشود در خانه
یا تاریکی؟
وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم
در صف نانوایی بودم
نگاه میکردم به سنگریزهها
که چسبیده بودند پشت نان
و داشتم به خاطر میآوردم
اندوههای بیشماری را که
میچسبند به قلب آدمی
به خانه رسیدم
چسب زخم، اسید لولهبازکنی و نان را
با لبخند، لیوانی آب و میز چیدهی شام مبادله کردیم
و دیدم که پردهها کشیده بودند.
(۲۶)
الهی!
هیچ دری را به حال خود وا مگذار
و آبروی هیچ پردهای را به دست باد مسپار
وگرنه پنچرهها دق میکنند
از داغ دختری که هر شب
در بستر یک دریا میخوابد.
خدایا!
هرگز کسی را برای گریستن
محتاج چشمان همسایهاش نکن
دو چشم زخمی همیشه گریان
لابهلای روسری مادران
نازل کن برای روزهای مبادا
پروردگارا!
به حق این ماه و برکه
مسیر مهاجرت مرغابیها را
به نور مهتاب روشن کن و
غریزهی ماهی آزاد را
مستدام بدار تا ابد
خدای من!
باد را از چمنزار
گرده را از گل
لقاح را از زنبور
و عشق را از آدمی باز پس نگیر
خدای ما!
فکر گلوله که به سرمان میزند
تیر می کشند قلبها
سرها را با قلبها مهربانتر کن
و سرگرممان نکن جز به مهربانی
آفریدگارا!
کلمه را رفتاری نو بیاموز
نسل آهو را با چاقو
مرد را با درد
و زن را با تن
از قافیهها ریشهکن بگردان و
بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا
خداوندا!
سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را
بانیان ملاقات و بوسه قرار بده
و به مرزبانان
آوازی مشترک عطا بفرما
خدایا!
مگذار گران تمام شود این شعر
پس به انبار غلات
گندم ارزانی فرما
و ضمانت چاقوها را
فقط در آشپزخانهها بپذیر.
(۲۷)
چه خوشبخت هستید شما
اما خود نمیدانید
شما که از اندوهناکترین روزها
تنها عصرهای جمعه را به خاطر دارید.
(۲۸)
ویرانههایی متحرکیم
اما روبهروی تلویزیون
به بمبگذارها دشنام میدهیم
مرا ببخش عزیزم!
حتی جرأت ندارم مثل تروریستها
مسئولیت ویرانی تو را
به عهده بگیرم.
(۲۹)
چراغ را روشن میکنم
در تاریکی معلوم نیست
تا کجا تنها هستم.
(۳۰)
میتوانم آنقدر دیر بخوابم
که اندوهم را خواب کنم
اما یکی به من بگوید
کی باید از خواب بیدار شوم
که اندوهم
سحرخیزتر از من نباشد.
(۳۱)
دو درخت در سرم دارم
که مدام حرف میزنند با هم
درخت جوان میپرسد:
پائیز از پشت سر میآید
یا از رو به رو
درخت پیر میگوید:
من از پائیز هم اگر بگذرم
از بهار نخواهم گذشت
از بهاری که ما را زنده میکند
تا به پائیز دیگری بسپاردمان.
دو درخت در ذهنم دارم
مدام گریه میکنند
درخت جوان از ترس پائیز
درخت پیر از دست بهار...
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.m-bibak.blogfa.com
www.cofe-sher.blog.ir
www.iranketab.ir
https://telegram.me/sherebarankhorde
https://newsnetworkraha.blogfa.com
@hassanazari54
@hassan.azarii
@FerdoosIAlg
و...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده