مجله آشپزی شکمو


» شهرام معقول

شهرام معقول

شهرام معقول

آقای "شهرام معقول" شاعر گیلک، زاده‌ی سال ۱۳۵۳ خورشیدی در املش و اکنون ساکن تهران است.

وی کارشناسی مهندسی شیمی در دانشکده نفت آبادان خوانده است.

کتاب “سال‌هاست دوزیست شده‌ام”، مجموعه‌ای از اشعار ایشان است، که چاپ و منتشر شده است.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ شعر فارسی:

(۱)

به دنبال راز ِ

این همه لاله‌ی سر برآورده از خاک

از لابهلای روزهای غم‌آلود و شاد

پرده‌های سیاه و سپید را

یکی یکی کنار می‌زنم

به مادرمان می‌رسم

با تاج گلی بر سر

و پوششی رنگارنگ

از پَر و پوست پلنگ

کنار آتش

بر دهانه‌ی غار

پدر را انتظار می‌کشد...

با گرز و نیزه

پدر از راه می‌رسد

و در حالی که زخم‌هایش را مادر

یکی یکی می‌بندد

با دندانی فشرده بر لب

آهسته می‌گوید:

غمین مباش

ما قبیله‌ی خودمان را خواهیم داشت

و تا همیشه

پر از لاله خواهد بود

سراسر این دشت.

(۲)

سال کوتاه آمده است 

                     رفیق

آسمان دلتنگ و

پرستوها

نیامده باز گشته‌اند

و برگ‌هایی که سیر

بهار را ندیده‌اند

در هوای پاییز می‌میرند

و شعرهای من

به پایان نرسیده

........ می‌شوند.

(۳)

گره از ابروی آسمان باز نمی‌شود

و زبان ترک خورده‌ی زمین

گویی خیال بر هم آمدن ندارد

و فرزندان نوح

به کشتی به گل نشسته‌ی پدر می‌خندند.

(۴)

پاهای این خودکار را

یارای رفتن نیست

با نگاهی

زیر دستانش را بگیر

تا کاغذها را دوباره قدم بزنیم

بالا برویم

پایین بیاییم 

تمام شویم.

(۵)

چون سگِ بلاتکلیفِ

سر کوچه

در حالی که دُم تکان می‌دهیم

گوش به زنگ فراریم

و زندگی

چون سايه رهگذری

با دستانی

پنهان شده در پشت

از لحظه لحظه ما می‌گذرد

بی آن که بدانیم

او که می‌آید

با تکه‌ای گوشت آمده است

یا قلوه سنگی

در مُشت.

(۶)

[به یاد سید ابراهیم نبوی، که ستون طنز او را به انتظار می‌نشستیم]

تبسم روزگار امید

شوق بی‌قرار بيستونِ ستون طنز

رنگین‌کمان وارونه لبخند

کاش کفن را پس داده بودی

و می‌آمدی

زندانبان‌ها را

با خنده‌های مجانی می‌خریدی

و به زندانیان زیبنده‌ترین لبخند‌ها را

هدیه می‌دادی

تو باید می‌آمدی

شادی فراری

لبخند ممنوع

تو باید می‌آمدی

حتی اگر باقی عمر را

با هم به این گریستن ادامه می‌دادیم.

(۷)

چه فایده

از این همه اصرار دارکوب؟

جنگل

چیزی را به خاطر نمی‌آورد!

(۸)

صلح نه سپید است

نه کبوتری با شاخه‌ی زیتون

نگاه خشمگین

دو گوزن نر است

در فصل جفت گیری

روی تپه‌های مه‌آلود

که از ترس شکست

ساعت‌ها

خیره به هم نگاه می‌کنند

ماده‌های کم طاقت

تا ابد منتظر نمی‌مانند!

(۹)

پس از توفان

هیچ درختی

آرزوهای بر باد رفته‌ی خود را

نمی‌تواند جمع کند!

(۱۰)

قلم

از نقاشی درخت بر می‌گشت

تَبر

از قلع و قمع جنگل

زیر سر شاخه‌های بوم

شاعر و نقاش می‌گریستند.


┄┅═✧❁????❁✧═┅┄


◇ نمونه‌ی شعر گیلکی:

(۱)

[بوله بوله]

بولهِ بولهِ عرق بوکون فرده بیجار کارَ

مشت علی بیجار سر هنده گیرفتارَ

بولهِ بولهِ عرق بوکون مرزَ بوبوردِ آب

سبزی باغِ سبزی هَمَ هَندِ بوخوردِ راب

بوله بوله عرق بوکون ویریسه گرمش باد

جنگل آتیش بگیته ای داد ای بیداد

بوله بوله عرق بوکون گو دکته باغَه

مشت ولی کوتوم سر خستگیجی خوابَ

بوله بوله عرق بوکون سه شنبه بازارَ

صفرا عاروس بازار سر خالی ساکِ دارَ

بوله بوله عرق بوکون زندگی تاسیونه

دروغگویی، ریا کاری به خاطیر نونه

بوله بوله عرق بوکون عرق نوکونه کس

کُل دار بونه آغوزه خورده دَرَ ناکس

بوله بوله عرق بوکون زمانه برگشتهَ

بازاکونن ریفاقونم کس به کس موشتهَ

بوله بوله عرق بوکون فردِ بیجارکارَ

هرته خوشونَ چیک زَنَه گُو دَکتِ بازارَ

◇ برگردان به فارسی:

ای بوله دوباره عرق کن که فردا زمان نشای برنج است

مشهدی علی در سر مزرعه باز گرفتار است

ای بوله دوباره عرق کن که کرت‌ها را آب برده

سبزی‌های باغ را دوباره حلزون خورده

ای بوله عرق کن که باد گرم بلند شده

و ای داد و بیداد که جنگل را آتش گرفته

ای بوله عرق کن که گاو در داخل باغ دارای محصول رفته

مشهدی ولی در داخل خانه چوبی باغ از خستگی خوابیده

ای بوله عرق کن که امروز بازار هفتگی سه‌شنبه است

صفورا عروس در سر بازار فقط ساک خالی در دست دارد

ای بوله عرق کن که زندگی پر از مصیبت است

دروغ گفتن و ریا کاری به خاطر نان هست

ای بوله تو عرق کن که کسی جز تو عرق نمی‌کند

گردوی زیر درخت کُل را ناکس‌ها می‌خورند

ای بوله عرق کن که زمانه برگشته است

رفقا هم مشت هم دیگر را باز می‌کنند

ای بوله عرق کن که فردا شروع کار نشای برنج است

هرکس شانه خود را می‌خاراند، گاو در بازار رها شده است.


(۲)

اَوَرِیِ ای شهرم و گیلون می خونه مَر

نَرنج باغ رَجَ دوبَرَ مَر دوخونه مَر

ای سبز دیلَ سنگ دیلَ چی شَنَ گوتن

می قبرَ بکن کنارِ نرکهَ روخونه مر

یک موشت پله‌ رَ مو بومم ای همه رایه

گیلونی بدِم هر جا اونم می موسونه مر

دامون میین خرس و پلنگم تو بَده جا

یک ویجه شَرَم جنگلَ جی مر نُبونه مر

اَینه ویگیتم خودرَ بِدِم بشکسه می دیم

اَینم گ هیتو مر یَنِه خودر شکنه مر

بُپتِلاسو نُن چاود دَری تا اِی فیفیته

بویِ تی نفس، تی دست و دیل درد نُکونه مر

نَنجَ مَر صوب سر ویریسم باز تی صدا جی

آوجَدی وچه هنده تی نوم دوخونه مر.

◇ برگردان به فارسی:

آواره‌ی این شهرم و خانه‌ام گیلان است، مادر

بر دامنه کوه "نارنج باغ" دوباره مادرم مرا صدا می‌زند

به این سبز دل و سنگدل(منظور گیلان است) چه می‌توان گفت

قبرم را ای مادر کنار رودخانه "نرکه" بکن

به خاطر یک مشت پلو من این همه راه آمده‌ام

گیلانی را هر جا دیدم او هم مثل من بود(در به در بود)، مادر

در دل تیره جنگل(دامون) به خرس و پلنگ هم جایگاه داده‌ای

به اندازه یک وجب هم از جنگل نمی‌توانستی به من جا بدهی، مادر(منظور گیلان)

آینه را برداشتم و خودم را دیدم دیدم صورتم شکسته است

آینه هم، همین که مرا می‌بیند خود را می‌شکند، مادر

نان "بپتلاسو" داری درست می‌کنی و تا اینجا پیچیده است

بوی نفس تو، و دست و دل شما درد نکند مادر

آرزو دارم باز صبح با صدای تو بیدار شوم

پسر جواب بده انگار باز مادر نامت را صدا می‌زند.


(۳)

[هوای املش]

وقتی که هَنَه بهارِ زیبا

سبزابونَه تی دامونُ صحرا

بولبول خونَه داران گولِه سَر

جُو شونده دَرین بیجار کولِ سر

می دیل دَرَ تی هوایِ باغَه

تب دَرَ می جان تی وَسه داغَه

سیمکا گِ گَنَه وارونِ توکونَه

دِ غوربَت مِین می جا نُبونَه

می مار نوخُسَه از آسِمُون کَت

خُودا  بَدِ اِی گیلونَ برکت

دُید کونه یِنی چی واره وارون

ایی چوله بگیر بوشو آسِمُن

هیچ جا نَدَرَه هوای املش

زربیجارِ سل کولَ کونوم غش

املش لاکون سه شنبه بازار

دشتَکونو مو هیسم دیل آزار

مر یادِ جووانی هَنَه هَندِه

هیچ کَس خو جوونی هیچ چِه هندِه

وقتی دوتُوَ آفتُو تی کُو توک

نَهَارِ دَرین آلقیسی قاتوک

هفته بیجارو تر سیرِولگه

ییلاق تَرَ خوردَرین می مار گُو

هی جای می زَکِکون خالِی

ای زیندِگییَم عجب مثالِی

دوندون گِه دَری ندَری تو نون

به نون گِ رَسی نِدَری دوندون

◇ برگردان به فارسی:

وقتی بهار زیبا می‌آید

دامن کوه و صحرا سبز می‌شود

بلبل روی گل درخت‌ها می‌خواند

در مزرعه دارید خزانه برنج درست می‌کنید

دلم هوای باغ شما را می‌کند

تب دارم و بدنم برای شما داغ می‌شود

روی حلبی خانه که قطرات باران می‌خورد

دیگر در غربت جای من نیست

از صدای رعد و برق مادرم نمی‌خوابد

خداوند به گیلان برکت بدهد

می‌بینی باران طوری می‌بارد انگار زمین را دود گرفته

یک خط آب باران را سوار شو و برو بالای آسمان

هیچ جا هوای املش را ندارد

برای کنار استخر زربیجار غش می‌کنم

دخترهای املشی در بازار سه‌شنبه

ظاهر می‌شوند و من ناراحتم

من باز به یاد دوران جوانیم می‌افتم

می‌دانید هیچ کس جوانیش را با چیزی عوض نمی‌کند

وقتی که آفتاب به نوک کوه‌های تو می‌تابد

و برای نهار شما خورشت آلو قیسی دارید

ترشی هفته بیجار و برگ سیر تازه دارید

خورشت "ییلاق تره" می‌خورید مادرم می‌گوید

آه جای بچه‌هایم خالی است

این زندگی هم عجب مثالی است

دندان که دارید نان برای خوردن ندارید

به نان که می‌رسی دندان ندارید که بخورید.


گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردستانی

┄┅═✧❁????❁✧═┅┄


سرچشمه‌ها

https://newsnetworkraha.blogfa.com

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

https://maghool-poem.blogfa.com

و...


فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  خرید کتراک   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید گونی   |   مصباح ترمز   |   مجله آشپزی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید آنتی ویروس   |   بلاگسازان   |   وکیل حقوقی   |   آزمون نظام مهندسی   |   لینک پرومکس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ مشاهده