خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال


» محمدعلی گویا

محمدعلی گویا

محمد علی گویا 


استاد زنده‌یاد "محمد علی گویا"، فرزند "غلامعلی گویا" (شاعر و رییس اداره‌ی فرهنگ کرمانشاه و اراک)، ملقب به "بلبل گویا"، شاعر و طنزپرداز کرمانشاهی، زاده‌ی تیر ۱۳۱۳ خورشیدی، در کرمانشاه بود.

وی پس از تحصیلات متوسطه، در سال ۱۳۳۳ خورشیدی، وارد دانشکده‌ی معماری و شهرسازی و روزنامه‌نگاری شد و پس از فارغ‌التحصیلی به تدریس روزنامه‌نگاری پرداخت و در وزارت مسکن و شهرسازی استخدام شد. 

در سال ۱۳۳۷، به‌جمع همکاران نشریه‌ی توفیق پیوست و در آنجا به سرودن شعر پرداخت، که بیشتر آنها سیاسی بودند.

وی پس از تعطیلی توفیق، گوشه عزلت گزید و تنها فعالیتش، کار در وزارت مسکن و شهرسازی و تدریس بود. 

او در سال ۱۳۶۹ پس از انتشار نشریه‌ی گل‌آقا، دوباره شروع به فعالیت کرد و از همکاران دائمی آن شد.

سرانجام وی، در ۶ فروردین ۱۳۸۰ خورشیدی، در ۶۷ سالگی در تهران درگذشت. 



┄┅═✧❁????❁✧═┅┄



◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

[شعری که به گفته خودش با اقتباس از شعر «خاقانی» سروده است]

هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان

ایوان مداین را، آیینه عبرت دان

یک ره، ز «ره اول» شو «شاهرضا» اندر

بر سر در آن بنگر، اشکی دو سه هم بفشان

دندانه هر «نیزه» پندی دهدت نو، نو

ز آنها که ز کف دادند، یکباره سر و دندان

زان رزم دلیرانه، اوضاع دگرگون شد

سرجوخه بشد سرگرد، سرباز بشد ستوان.



(۲)

ز بس که نان و شن و سنگریزه در نان بود

“مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود”

به ما نداد فلک بی‌حساب و بی‌حد هیچ

وگر که داد به هنگام فقر مهمان بود

مرا ز روز ازل بود کهنه زیلویی

که خود همیشه پی نان شب گروگان بود

کباب بود دلم چون چلوکباب نداشت

ز هجر مرغ مسما و قیمه بریان بود

خوش آن زمان که نه صف بود در میان و ته نیز

که هر چه بود هم ارزان و هم فراوان بود

به جای فی فی و زی زی و صد هزار رفیق

دل من و دل پر مهر فاطمه سلطان بود

نبود ریمل مژگان و رنگ زلف و رخش

ز لطف و حسن و ملاحت چو ماه تابان بود

بدون غمزه و اطوار از او نمک می‌ریخت

قسم به جان شما هیکلش نمکدان بود

نبود سالن مد در میان و شامپوی موی

که یار، موی میان بود و زلف افشان بود

به جای ریمل و ماتیک و پودر و رژ و کرم

حنا و رنگ و سفیداب خوب زنجان بود

نبود سامبا و رومبا ولی ز حجب و حیا

به زیر پیرهن اندام یار لرزان بود

نبود مهر و صداق این چنین که می‌بینی

که مهر دوره‌ی سابق نبات و قرآن بود

اگر چه بود هنر آن زمان فراوان‌تر

ولی تمام هنرها ز دیده پنهان بود

نبود حرف هنرمند و ماتم مرفین

وگر که بود هنر آن هنر نه اینسان بود

نبود این همه داروی و این همه دکتر

که دور رستم دستان و گرز و میدان بود

نبود این همه فواره‌های رنگارنگ

که هر دلی ز صفا به ز صد گلستان بود

نبود صحبت آموزگار و از این روی

نه قرض بود و نه نام و نشانی از آن بود

نبود بر سر شیر فشاری این همه جنپ

نه جنگ آب و نه باطوم و فحش آجدان بود

اگر که روده دارزی شده است عفو کنید

که دست شاعر مفلس به بند تنبان بود.



(۳)

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد  

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد  

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد  

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد  

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد  

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی‌خبر و بی‌سر و پا رفتم و شد  

"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد  

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی‌چون و چرا رفتم و شد  

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد  

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد 

خانقاهم فلک آبی بی‌سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد  

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد.



(۴)

بچه جون توپو بچسب درسو ولش کارو ولش

غم بابارو ولش، وصله‌ی شلوارو ولش

گل بزن تو دروازه هم از زمین هم از هوا

هد بزن دریبل بده، های آفرین آمرحبا

این روزا تو کوچه ها تو خونه‌ها تو برزنا

پسرا و دخترا ريز و درشت مردا زنا

حرفشون حرف گله، که کی چطور به چی زده؟

داوره چی گفته و یارو تو گوش کی زده؟

بدناشون شده گرم با تب توپ با تب گل

حرف پیروزیشونه با دف و با ساز و دهل

حرف جامه همه جا داخل هر انجمنی

به تو چه که خالیه کاسه‌ی آش حسنی

به تو چه دروازه‌ی کنکور شده واز یا نشده

گره از کار فلان بنده چرا وانشده؟

توی دروازه‌ی قرض و توی دروازه‌ی کار

کی میگه گل بزنی تو؟ کی میگه شیرین بکار؟

سوی دروازه‌ی حق از همه سو از همه جا

هی میگن آسه بیا آسه برو آسه بیا

“بچه‌ها درس بخونین” هیچکی به هیچکس نمیگه

اگرم كسی بگه توی دلش آسه میگه

بدنا گرم شده با تب توپ با تب گل

بچه جنبید ز جا ساز کنید ساز و دهل

بچه جنبید ولی در پی توپ توی زمین

بچه جون توپو ببین هیچی به جز توپو نبین

بچه جون توپو بچسب درسو ولش کارو ولش

غم بابارو ولش وصله‌ی شلوارو ولش.

 


(۵)

از کجا آورده‌ای این نصفه‌ی سیگار را؟

از کجا آورده‌ای این وصله‌ی شلوار را؟

نیم تخت تازه‌ای کفش تو پیدا کرده است

از چه راهی کرده‌ای نو، باز پای افزار را؟

تو که عمری بوده‌ای بی‌سایبان و سر پناه

از کجا آورده‌ای این سایه‌ی دیوار را؟

بچه‌ات کرده عبور از کوچه‌ی یک مدرسه

از کجا آورده‌ای سرمایه‌ی این کار را؟

می‌کنی با اختران آسمان راز و نیاز

از کجا آورده‌ای این گنبد دوّار را؟

اسکناس بیست تومانی به دستت دیده‌اند

از کجا آورده‌ای این ثروت سرشار را؟

دست داری توی بانکی یا که بنیادی، یقین

یا که غارت کرده‌ای سرتاسر بازار را

خوب می‌رقصی به ساز این و آن در هر طرف

از کجا آورده‌ای این وعده‌ی بسیار را؟

می‌روی با بچه‌ات هر روز دنبال دوا

از کجا آورده‌ای این کودک بیمار را؟

آستینت را خودم باید بگردم، بی‌گمان

کرده‌ای پنهان در آن صد بوق استکبار را

نیستی صاحب دلار بی‌نوا تا بگذرم

از گلویت می‌کشم تا آخرین دینار را.



(۶)

حاجیان آمدند از عرفات

چمدان‌ها همه پُر از سوغات

سعی در مروه و صفا کرده

از ته دل خدا خدا کرده

کله‌ها صاف و صوف و نورانی

داغ صد مُهر، روی پیشانی

همگی کرده با خدا بیعت

که: ”‌اضافه نمی‌کنم قیمت”

وزرا هم به گاهِ این پیمان

همه بودند همره آنان

وکلای عزیز هم با هم

عهد کردند بعد از این کم کم

همه در فکر مردمان باشند

فکر تامین آب و نان باشند

هست امید، قیمت کالا

نرود ساعتی دگر بالا

نان و آب و اجاره‌ی خانه

شود افزون به طور روزانه

شکر و صد شکر، زائران خدا

همه از وضع کار خویش رضا

همگی مستطیع و مستغنی

از لحاظ تلفظ و معنی

همه خوشحال، حج‌شان مبرور

همه قبراق، سعی‌شان مشکور

توی این آب و خاک برگشتند

همه حاجی و مفتخر گشتند

در میان تمامی حجاج

حاجی ای، جملگی به او محتاج

بود که برنگشت چون دگران

رفت و از او نماند هیچ نشان

آن که رفته ز عالم فانی

نام او بود حاجی ارزانی

حق بیامرزدش، روانش شاد

خاک او عمر شهرداری باد.



(۷)

[تورم]

چنان قحط آبی شد اندر وطن

که لب تر نکردند زاغ و زغن

چنان گرم شد کوره‌ی آفتاب

که مردم فراموش کردند خواب


تورّم بدان‌گونه بالا گرفت

که جان، جای هر نرخ کالا گرفت

چنان هر کجا قحطی کار شد

که «حاج منیزی» نیز بیکار شد!

چنان نرخ شهریه هم شد فزون

که دارالفنون گشت دارالجنون

چنان شد فزون قحطی شیرخشک

که از شرم شد آب در شیر، خشک

چنان باری آمد به دوش قلم

که شد دست و پای قلم زن، قلم.




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی



┄┅═✧❁????❁✧═┅┄




سرچشمه‌ها

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

www.kouchesaresher.blogfa.com

www.omidreza.blogsky.com

www.poempersian.ir

@radioro_kurdestan

و...



فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید آنتی ویروس   |   مصباح ترمز   |   وکیل حقوقی   |   بلاگسازان   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   آزمون نظام مهندسی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید کتراک   |   لینک پرومکس   |   خرید گونی   |   مجله آشپزی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ مشاهده