فروش مودم فیبر نوری


» حجت بداغی

حجت بداغی

حجت بداغی



استاد "حجت بداغی"، شاعر، رمان‌نویس و کنشگر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۷ خورشیدی، است. 



─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ کتاب‌شناسی:

- من فکر می‌کنم من

- طراحی کودتا

- انجیل به روایت عیسی

- باختر در نزدیکی دشتان

- آشیل صدا

- روزهای عنکبوت 

- قطار مردم  

و...



─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

[سرود دخمه‌های زنجیر] 

حلول کرد هلال ابروی تو در طاق قامتم

من به حافظ گفتم دیوانگی نکن مرد

ما پیرتر از حمقیم

گفت آن یار کزو گشت سر دار… حق بود حمق نبود

پنجره پاشید آفتاب را به خورشید

در خودش را باز کرد به دیدار

زمان به سرعت نور در گلدان تاخت

درخت کوچک سُمٌ بکم دار شد

زبان گشود به وسعت تکفیر

مسئله‌گوی عمیق مشتی اغیار شد

من به حافظ گفتم توان من سنجیدنی‌ست

نه در غار رو انداز ندا دارم

نه با مار سِرِ سیب و عورت افکار

گفت هه خطا بر قلم صنع نرفت… بشمار

به یاد آر

سوزن آتشبارگی شعور

سرود دخمه‌های زنجیر

سواد نطق‌های کور

به یاد آر

موج برداشتن نسل‌های بی‌سببی

روییدن ریشه‌های علم بر فرق روزهای تاریک‌تر از هر شبی

دموکراسی شاخه‌های علف

دلخونی درخت‌های رشید بی‌طرف

به یاد آر…

من به حافظ گفتم توان انسان سنجیدنی‌ست

توان انسان سنجیدنی‌ست

گفت آسمان بار امانت نتوانست کشید…

حکمتی از جنس سنگ و صلیب به آب‌های روان خزید

کوه از فاجعه‌ی نادیده جنبید

و جنگل از فرط تعصب آفتاب به صحرا رسید

خون مسیرش از رگ‌های زنده به اندام مرده سنگ جهید

زمین چه روزهای سرخی که ندید

من به حافظ گفتم طاق قامت و هلال ابروی یار

همین دو جمله را برایم بگذار.



(۲)

[تقصیر من نبود]

«برای آدم‌ها، که دخالتی در انتخاب عرض جغرافیایی تولدشان ندارند.

و برای کودکان متولدشده در ارض موعود به آدرس

بیست‌و‌نه ممیز سی و پانزده ممیز سی‌و‌سه درجه‌ی شمالی»


تقصیر من نبود یهوه ناخن‌های اسبش مثل شاخ بود

در محور عمودی عقب ارابه‌اش صلیب می‌تپید

و خدای پسر به تپش مدفون ارابه عاشق شد

تقصیر من نبود که در این گیرودار عشق و خون

خدای دیگری از لای پای شن‌ها به تاخت می‌رسید


از شهاب‌سنگ ایکس چهارده نود‌ودو

به اکسیژن پاره‌وقتی در کارگاه بیست‌و‌نه ممیز سی بالای استوا

و کربن مستی در کافه‌ی پانزده ممیز سی‌و‌سه درجه‌ی شمالی

ایزابل پستانش را کشید به خاک

از قرار بعل بروید در خاک پرستش

از غرور شمشیر بگوید خدا با ماست

از حلول مرگ در سلامتْ‌شهر

و از انبوهی جهنم که کفار به‌سوی هم پرتاب می‌کردند

و مقداری بهشت که مؤمنان به انبان می‌زدند

من از باد افتادم

نه سبدی در آب جهنده

نه قدسی در آتش رمنده

نه حریمی در خاک مکنده

در من تنها معنایی که می‌پیچید دی‌ان‌ای بود

خون از مرکزم به اقصی می‌گریخت

ـ اگرچه داشت در اطرافم می‌ریخت ـ

و جان مانند خرده‌های نان به اندامم می‌ریخت

سلول‌های من دو وجه دارند

در سیصد‌و‌شصت درجه‌ی همواره

وجه کفر رو به محیط است

وجه ایمان مشرف به درون

روزها وجه بیرونی را می‌کشند

شب‌ها برای وجه درونی عزا برپاست

من

با تک‌معنایی دی‌ان‌ای

و با چندصدایی جان در رگ‌های عریان

با میخ‌های جهنم کوبیده بر صلیب بهشت

ـ ایزابل اسفنج پستانش را به لب‌هایم می‌گذاشت ـ

قرار بعل با غرور شمشیر در شکلی از معاشقه

حلول مرگ اما از سلامت‌شهر

به شهر اندام من چشم داشت

اکسیژن پاره‌وقت نفس‌هایم در آغوشش

و کربن مستی که از تلاقی میخ جهنم با چوب بهشت خون از رگ‌های من برمی‌داشت

با آخرین رمقی که خرده‌ریزه‌های جان می‌گذاشت فریاد زدم؛

شهاب‌سنگ ایکس چهارده نود‌ودو

شهاب‌سنگ ایکس چهارده نود‌ودو

چرا مرا در عرض جغرافی بیست‌و‌نه ممیز سی درجه و پانزده ممیز سی‌وسه درجه‌ی شمالی رها کردی؟

 


(۳)

من و انکار کائنات شک

من و معشوقه‌های یقین بر تپش پوست عدم

من و خدایی که اکنون از کوچه‌ی ایمانم گذشت

تاریخ میلادم پر از صلیب و

تاریخ هجرتم محراب‌های شمشیر کشیده بر فراق سر مرا

بت می‌خواهم ساختن از سرشت فطرت

هیزم‌شکن حضور عبادت می‌خواهم‌ شدن

هیمه‌ی کلمه را در کارِ بر پا کردن جهنم خواهم بست

بهشت برویَد از آتش شرر حریت

آی زمان 

بُعد بی‌تکلف

تو را سر خواهم برید هنگام اسماعیل قلبم

از پوستت قالیچه‌ی سلیمان می‌سازم تا پرواز اندیشه‌های زمان

نشخوار علوفه گذشتن را باز خواهمت داشت

با ریشه‌های سترگ هموارگی

من اصول سلسله‌ام تسبیح بگو گله ثانیه

جهان پیرانه به عزلت برود هنگام شباب شور بودن

اشکال قرینه را به نظام بی‌شکل‌ نشدن تبعید خواهم کرد

کباب گوشت زمان خوراک جهان پیرانه خواهم کرد

شراب مرگ می‌نوشانم به ابعاد

من شهادت می‌دهم حنجره قُرب دلیر است

آی شعر شیدایی، به ثبات‌رسان شرم هنگامه را!

هرگز را به آغوش اینک بده از پستانش آغوز من بنوشد

من بودم هرگز نخواهم شد

اینک شکار خورشید در نخجیر هبوط

اینک کمند توانستن بر گردن ماه

تنباکوی فاصله را خواهم جوید از حیرانی خواستن

سر به دَوَران قدرت خواهم سپرد

هزاره‌ها را بی‌عصمت می‌کنم که سال‌ها یائسه شوند

بیا به رختخواب اعصار بی‌شکلی جاویدان

جنون به دندان بلعیدنم می‌زند

من گاز لذت را بر پیکرت نیش می‌زنم حجم هیچ

من 

تو را آبستن می‌خواهم به زاییدن روز ماقبل اَلَست

قرائت کن گریه‌های روزی را که نیست

چادر کیهان خیمه در صحرای هیهات است

هیهات از دچار شدن

الیاف معانی را موریانه گفتن می‌جود

کجاست لحظه‌ی تابناک سکوت

کجاست اندامی‌ که دهان باشد بسته به بوسه‌های روزه

اصوات هندسه‌ی اعدادند

تعلیق صفر کجاست که روایت جان بکَند

کسوت نت‌ها لباس پادشاه عریان است

برهنه می‌خواهم شدن از امکان

من ممکن نیستم.



(۴)

جهان در جیب من چه می‌کنی

هر وقت دست می‌کنم تا لقمه‌ای نان

منظومه‌‌ای بیرون می‌آید کف دستم

این ستاره‌ها خریدار ندارند در جیب من چه می‌کنی

این سیاره‌ها را جوب به صورتم پس می‌زند در جیب من چه می‌کنی

دست بر سینه زمین گذاشتم گفتم نگرد

خورشید با شعاعی نور قلقلکم داد زمین از دستم رفت

ماه را کشیدم در حوض چنگ زدم بردارمش آب گفت اَه گم شو

ماه رفت

رفتم به مزرعه به گندم گفتم مگر تو نان نیستی

باد بینمان حائل شد

جهان در جیب من چه می‌کنی

با تو فقط به خواستگاری پری دریایی می‌شود رفت

با تو فقط جن‌ها معامله می‌کنند

حتی دریا با تو یک ماهی نمی‌دهد

جهان در جیب من چه می‌کنی

من گرسنه‌ام

با تو فقط خیال می‌فروشند

خطر خاطره را

جهان

در جیب من چه می‌کنی.



(۵)

ستایش به سرزمین برگ

هنگام از به

از ارتفاع به عمق

از رویش به ریزش

از زندگی به مرگ

تاریخش پر از اقتصاد دندان سنجاب به روایت نوک‌ضربه‌های دارکوب

و اما بعد؛

ای در پنجره دو چشم روییده

ای پرده‌ی شهوت نرمش را به شانه‌های عریانت کشیده

ای نسیم نگاه از چشم رهگذر در موهایت دویده

ای اندام دماغت گوشت اکسیژن را بلعیده

ای از ران لبت فرزند کربن دمیده

ای بر قلمدوش ارتفاع آرمیده

این حق من بود

آغوش اعماق را به گردن ارتفاع بیاویزم

از رویش پستانت شیره‌ی خواستن به دهان توانستن بریزم

زندگی را با کلیدهای سفید دنده‌هایت

از نیم‌پرده‌های سیاه مرگ آغشته بر پرزهای پوستت

با طناب دار نافت بگریزم

در دوردست چه دیدی

که کیسه‌ی سکه‌های نزدیک را در میان من دریدی

پس آن‌گاه خلأ در پنجره رویید

و قبر افق از صدای حضور خالی به خود لرزید

پس قسم به سرزمین برگ

به سبز ایستاده در هجوم تگرگ و زرد افتاده بر زمین مرگ

بگو ای تن‌داران

من از تبار غیاب تن توام

و تو از حضور تن من غایبی

پس تو را غیاب تن تو

و مرا حضور تن من.



─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



◇ معرفی کتاب طراحی کودتا:

روزی هم که عیسی صلیب را انتخاب کرد، گویا چندان به گردش زمین گرد خود معتقد نبود. البته هم حقق داشت، تا کوپرنیک و گالیله چندین گپلر مانده بود، تازه در ملکوت، گرانش چندان معنایی ندارد. جاذبه در جایی بین سیب آدم و سیب نیوتون به تدریج پدید آمد. پس می‌شود گفت عیسی بن مریم خورشید ماه را از منظری متفاوت از منظر ما می دیده. کافی‌ست سال های نوری را در مشت بگیری تا ببینی ماه نمی رود خورشید بیاید خورشید برود ماه بیاید. اگر در مرز های کیهان بایستی و همراه با همه چیز بچرخی دیگر همه چیز به توانایی نور بستگی دارد، یا همه‌اش روز یا همه‌اش شب.




گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردستانی



┄┅═✧❁????❁✧═┅┄



سرچشمه‌ها

https://newsnetworkraha.blogfa.com

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

https://fa.wikipedia.org

www.peace-mark.org

www.vaznedonya.ir

www.iranketab.ir

https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN

@hojjat_bodaghi.kazhism

و...


فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  فروش تجهیزات ویپ   |   خرید گونی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید آنتی ویروس   |   مجله آشپزی   |   آزمون نظام مهندسی   |   لینک پرومکس   |   خرید کتراک   |   بلاگسازان   |   مصباح ترمز   |   وکیل حقوقی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال مشاهده