فروش مودم فیبر نوری

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» حیات اله پایانی

حیات اله پایانی

حیات‌اله پایانی

استاد "حیات‌اله پایانی"، شاعر برجسته‌ی اهل استان کهگیلویه و بویراحمد، و شهرستان لنده است.

از ایشان تاکنون آثار زیر چاپ و منتشر شده است:

- آویشن احساس

- اینک و اما

- شرح درد

- پرنیان خیال

- آرامش بی‌حساب

- شیوه‌ی پایانی

و...


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

[تو از تلواسه‌هایم]

تو از تلواسه‌هایم در شبِ حرمان چه می‌دانی

و از چشمانِ بر در مانده‌ی گریان چه می‌دانی

شباهنگام جا خوش کرده‌ای بر بالشِ نازت

و من در شعرهای خویش سرگردان چه می‌دانی

نبودی تا ببینی طعنه‌ی امواجِ دریا را

تو از ژرفایِ دلگیر و غمِ طوفان چه می‌دانی

مرا تا آسمان‌ها می‌برد بالا تبِ باران

تو از موجِ لطیفِ نم نم باران چه می‌دانی

هزاران بیستونِ نیمه کاره در جهان دیدم

تو از فرهادهای بی‌سر و سامان چه می‌دانی

مرا پیراهنی از مصر می‌اَرزَد به سلطانی

تو از یعقوبِ نابینایِ خون افشان چه می‌دانی

شب است و بویِ تاول‌های ِ دل می‌ریزد از جانم

تو از این آش و لاشِ خسته‌ی بی‌جان چه می‌دانی

نبودی همسفر با این دلِ مجروحِ مجنون‌وش

تو از این سنگلاخِ راهِ بی‌پایان چه می‌دانی.


(۲)

لا فراق الا اجل لا وصل الا مقدمت

لا دوا الا غمت لا درد الا مرهمت

لا رطب الا لبت لا نخل الا قامتت

لا نبات الا شراب از گوشه‌ی جام جمت

صد گسل غم بر بمِ قلبم فکندی سال‌ها

شانه می‌لرزد به زیر بار سنگین غمت

لا غزل الا رخت پیوسته می‌گویم عزیز

تا بگیرم بوسه‌ای از کنج گیسوی خمت

تشنگی نخل امیدم را به تاری بسته بود

لا فرات الا کمند گیسوان درهمت

عمق شعرم را تو می‌فهمی تو ای بی‌معرفت!

می‌رسد روزی که گیرد آه سردم همدمت

در پریشان حالی و درماندگی آواره‌ام

لا فرج الا دو پیمانه شراب زمزمت

حکمرانی خوش طریقی بود در آیین عشق

لانگین الا نشانِ دلگشای خاتمت

می‌رسد ایام شیرینی که در آغوش شوق

بر فرازم بر بلندای زمانه پرچمت.


(۳)

بی‌تو اصلن دلم از عشق خبردار نبود

این همه میکده و گرمی بازار نبود

تا که رخساره‌ات از زیر عبا جلوه نکرد

هیچ کس عاشق آلاله‌ی گلزار نبود

جلوه‌گر شد نفس سبز تو در گلشن راز

ور نه در چرخ جهان هیچ خریدار نبود

تا خم زلف تو را باد سحر شانه نکرد

دلم از دست تو اینگونه گرفتار نبود

چشمک زیر نقاب تو اگر ناز نبود

این همه عاشقِ دلداده و بیمار نبود

و اگر خلق نمی‌کرد تو را لطف خدای

یک نفس نیز بدون تو سزاوار نبود.


(۴)

دلبرا کن نظری بر رخ بارانی من!

شب هجران تو و شام پریشانی من

یار آسودهِ به ساحل زده منزلگه خویش

غافل از کشتی سرگشته‌ی طوفانی من

شاعری فن ظریفی‌ست که بخشیدهِ حکیم

تا که سامان بدهد بی‌سر و سامانی من

آن که یک عمر به بازیچه گرفته‌ست دلم

کاش می‌دید شبی ناله‌ی پنهانی من

همه گفتند غزلواره‌ی وصف رخ دوست

لیک دل می‌برد این شیوه‌ی پایانی من


(۵)

گنجی که نامش زندگانی بود بگذشت

ایّامِ شیرینِ جوانی بود بگذشت

مردی در این دنیا که رنجستانِ عشق است

در جستجوی مهربانی بود بگذشت

آن جلوه‌های سبزِ فروردینِ خوش رنگ

برگی در آغوشِ خزانی بود بگذشت

عمری که از بادِ هوس آکنده‌ام کرد

مانند سیلی ناگهانی بود بگذشت

فرقی به حالِ من ندارد زندگانی

دردی درون من نهانی بود بگذشت

روزی سراغ از من بگیری و بگویی

آن شاعری که آنچنانی بود بگذشت.


(۶)

ای یار لطیف سر به زیرم

بی‌وقفه ببوس تا بمیرم

هر لحظه در ازدحام مردم

یاد تو و این سکوت پیرم

قربان ترنم لبانت

ای عشق لذیذ دلپذیرم

در کوچه‌ی تارِ شهر بی‌دوست

من گوشه‌نشین و گوشه‌گیرم

از خنده‌ی گرم هم‌نشینان

لبخند تو را به جان پذیرم

ای چشم تو راز هستی عشق

از خانه‌ی بی‌چراغ سیرم

"آزاد کن از بلای عشقم"

تو پادشهی و من اسیرم

هر چند حیات من تمام است

یک‌ریز ببوس تا بمیرم.


(۷)

یک تپش حسّ لطیف هیجان ما را بس

ضربانِ نفس و درد گران ما را بس

بی‌هوا وقت غزل، نیمه‌ی شب‌های بهار

سخنِ عشق بیاید به میان ما را بس

از تلنگر زدن مرگ و فرو افتادن

بارشِ برگ به هنگام خزان ما را بس

در جهانی که شبِ وصل تو تاوان دارد

منتظر بودن چشم نگران ما را بس

از چمن‌زار پر از لاله‌ی این خسته جهان

بویِ عطرِ نفسِ حضرتِ جان ما را بس.


(۸)

فصل پاییز کمی جمعه‌ی آن جمعه‌تر است

آدمی با عطش فاصله‌ها همسفر است

آنکه در ریزش اوراق خزان پند ندید

غالبن آدم بی‌ذوق و بسی بی‌بصر است

چشم بگشا به کتاب رخ پاییز و ببین

اول و آخر این فصل پر از شعرتر است

ای دل "از دیده عبر کن" که همین چرخ فلک

عبرتش نزد بزرگان جهان معتبر است

نه فقط برگ درختان به خزان می‌ریزد

آدمی نیز بهاری‌ست که بر رهگذر است

قانع‌ام لیک ظریفی به تأمل می‌گفت

دلخوشی‌های جهان نیز پر از درد سر است

کوچه‌ها پر شد از آوازه‌ی اشعار حیات

بس که در قافیه‌اش هلهله‌ی نیشکر است.


(۹)

گاه گاهی دیدنت از نو جوانم می‌کند

با تو حتا دردِ دل هم شادمانم می‌کند

جرعه‌ای لبخندِ تلخ از کنجِ تریاکِ لبت

مثل تأثیراتِ مرفین با روانم می‌کند

باد وقتی از سر گیسوی نازت می‌وزد

آنچنان تر از نسیمِ آنچنانم می‌کند

شعر می‌جوشد ولی قیدِ عفافِ روزگار

آتشی غمگین به گلزارِ بیانم می‌کند

نکته‌ای برجسته دیدم گفتنش آسان نبود

آن عیان بنگر چه سان با این نهانم می‌کند

گرچه شرم از شعر من می‌بارد امّا بگذریم

دیدنت مثل زلیخا نوجوانم می‌کند

بس که شکر ریخت از لب با لبِ شیرین سرود

این حیات امشب عجب شیرین زبانم می‌کند.


گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردستانی


┄┅═✧❁????❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها

https://newsnetworkraha.blogfa.com

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

https://www.adinehbook.com

https://rubika.ir/Hpayani47

https://avayerodkof.ir

https://t.me/Hpayani

و...


فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مجله آشپزی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   آزمون نظام مهندسی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   مصباح ترمز   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید آنتی ویروس   |   وکیل حقوقی   |   خرید گونی   |   بلاگسازان   |   خرید کتراک   |   لینک پرومکس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ مشاهده