» ابوالقاسم مومنی
ابوالقاسم مؤمنی
استاد "ابوالقاسم مؤمنی"، شاعر سمنانی، زادهی سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در دامغان و اکنون ساکن گرگان است.
وی را بیشتر با نام "قاسم" میشناسند، و دو برادر بزرگترش نیز به شعر پرداختهاند، یکی "احمد" متخلص به "سینا" و دیگری زندهیاد "محمود".
همچنین دکتر "مظفر رؤیایی" برادر کوچکتر استاد "یدالله رؤیایی"، همسر خانم "شهلا مؤمنی" خواهر برادران مومنی است.
قاسم مؤمنی در سالهای دههی ۵۰، در دانشگاههای شیراز و تهران، دو مرتبه، زندگی دانشجویی را از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۶۰ خورشیدی، پشت سر گذاشت و در تمامی این سالها به واسطهی روحیات اجتماعی و پویایی که به صورت موروثی در او شکل گرفته بود، فعالیتهای شاعری، اجتماعی و هنری را شبانهروز تجربه کرد و از پا ننشست.
■■■◇■■■
◇ کتابشناسی:
- دویدن ماه در رگهایم
- به اتفاق بگویید که نیفتد
- از بام ریختههای پرهیز
و...
■■■◇■■■
◇ نمونهی شعر:
(۱)
در انتظار دیدن تو
جادوی زیبای صبح و
گلهای اکلیلی
بازوی سپیدهدمان
وزان به آتشی
حیران آبهای خروشان
در انتظار دیدن تو
جان گیاهیام
در واپسین نفسها
سراشیب آفتاب
مسند بیفروغ جهان
در انتظار دیدن تو.
(۲)
مرگ چیست؟
نکوهش یک اسب
در وقت سیب
آواز بیراهههای راه
وقتی که
یورتمه میرود...
(۳)
[خواهش]
یک خواهش عجیب
در تو
اسیر دیوانه من است
بیزارم
من
از این
بیداری
فقط بگو
تا کجا میشود
منتظر تو
بود.
(۴)
[سمت ابدیت]
من
از سمتِ
رفتن تو
آنجا که گریههام
بارانی ابدیست
با تو
همسایهام.
(۵)
[آنچنان بیدار]
صبحها
آنچنان بیدارم
که انگار
آفتاب...
از من
طلوع
میکند.
(۶)
[بهانه]
(به احمد مؤمنی)
من...
فقط در وقت با تو بودن
منم
باقی...
دیوانهایست که
یک دیوانه دیگر
از آن
عبور میکند.
(۷)
[اقاقیا]
(به شاپور اسلامی)
من هنوز هم
مهربانم
و فکر میکنم
که میشود
حتا
با زخم هم
زندگی کرد
در همسایگی من
یک اقاقیا
زندگی میکند
که صبحها
به من
لبخند میزند.
(۸)
[سمت آهو]
(به دخترم فرنوش)
«... هی...
دارم از پیر شدنم حرف میزنم
از دویدن ماه
در رگهایم.
(۹)
[فراخوان]
دریا... که تیره میگذرد
مثل دویدن مه در رگهایم
زمستان بلند
زمستان بلند
که آبی میکند
زمین را
صبح... که بیدار میشود
در فراخوان یک شیپور.
(۱۰)
[ابیانه]
(تقدیم به روحیی جان، جناب روحاله خالقی)
به مرکب رویت
ستاره بودم و مرجان
بر این هوا که بمانم
به سختیی جان
تو از کدام آهو گریختی
که آفتاب دیدن تو
در این سپیدهی بینام
غریزه بوده و شبنم
به خارهی خام
به وقت لبهایت
ّببوس پرچم رویم
که خواب خفتهی صبح
در این حوالی اندوه
به شکل و شمایل
به موقع خصم
نگاه عاطفی باد
و کولیی چشمت
همیشهی اندوه
تاب باران است
کنار خستگی و خواب
ماه مراقب
این هدهد هوا...
و نام حادثه
نامت.
(۱۱)
[ترانهی محال]
بگو بگو
تا چند
هیچ مگر
بر این رواق
این دَر
و پایِ خصم
که میدَوانَدم هر روز
تا...
صاحبش بداند
دیوانهای مرموز
سهم میبرد
از
ما
این بوریایِ فریب
فراموشی...
به چشمی سیاه
میگرید
بر طویلهی ماران
تا مرگ
بازوی اطاعتِ من
سر فرود آورده و
مرا
ببرد.
(۱۲)
[مرگ درمانِ تنهائیم]
مرگ...
در دستهایم
نگاهم...
پرندهی تنم
از انگشتانِ تو میگذرد
درختِ و میوه
با تو باران
نگاهِ نافذ
ابریشمِ و پوست
با تو باران
سمتِ گیاه
زندگیی مردنم
پائی تنیدهی تو دارم
آمیزهی خاک
نفسهایم
بر بالِ کبوتری
آبیی مکرر
آبیی ماه
ابعادِ لال
تلخیِ پوست
آوازِ راه
هو هویِ این صدا
آبیِ
ماندنم.
(۱۳)
[تولدم]
و من ماندم
تنها...
با
تولدم
تاریکیِ محض
در کفِ دستهایم
سرطانِ بودن
جنونِ نشستن
دعا میکنم
لبهایم را
تا صبح شوند
سیاه...
به وقتِ خزیدن
بیدارِ صبحم
بیدارِ ملائک
خامِ تو میشود
اندوهم
در وقتِ دلتنگی
به دیدنم بیا
تا با آفتاب
از تو
کبوتری بسازم.
(۱۴)
[استخوانی که میشکند در زبانم]
تار
موهای ماه
تبعید ارتفاع
اینگونه ترس
از ریشه
از روزگارم
میگیرم
در ردِ پا
مست...
مثل دویدن تن
در رگهایم.
(۱۵)
[رفتن]
(به دوست و شاعر عزیز جناب میثم ریاحی)
و بعد از تو
مثلِ هزار سال گذشت
نفرتِ بودن
بیوهی ماه
عروسی اعجاز
این مرگ
معنای دیگر مردن
خرابِ خواب
در رگهایم
مدیون صداقت ماست
این آبیِ آسمان
وقتی که
دیوانه بودن
تکرارِ مکررِ اندوهست
مرگ چیست
نکوهش یک اسب
در وقتِ سیب
آوازِ بیراهههای راه
وقتی که یورتمه میرود
بیگانه با خودم
در این آتش
گیاه و حریق
آفتاب
و
بارانم.
(۱۶)
و روی دیگر من
شمشادهای بلند
خواب که از تو
در ورای بنفش
جویهایی که از آتش
در تنم میگذرد
نزدیکتر بیا
کنار بیماریم
آب و آتش و علف...
عادت دارم من
به این
سیاهی
به درختی
در آن دورها
که
تیره میگذرد
(۱۷)
ﻣﻴﺎﻥ اﺑﺮﻭاﻥ
ﻣﻪ
ﻛﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ اﺯ ﺗﻮ
ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ
ﺁبی ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺷﺮاﺏ ﺷﺪﻥ
ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺣﺲ و
ﺗﺸﺮﻳﻒ
اﻳﻦ ﺩﺭ
ﺑﻪ ﺗﻘﺮﺏ ﺗﻮ
ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺖ و
آهستگی
اﺯ ﺷﺎﻧﻪ و
ﺷﺎﻳﺪ
ﻣﺮا میﺑﻮﺳﺪ و
ﻓﺮاﻣﻮﺵ میﻛﻨﺪ.
(۱۸)
دو خواب
از دو خانه
شب
به بوی فراق
ماندهترین سال
بر گردن مردن
مات
از این آینه به دیدن تو
این آهو
گسترهی فراهم
مرگ تن
به اقبال سالها
در پس تن
چقدر طول میکشد
دیدن تو
بنشین
بنشین و مدام
مرگ
مرگ که بالا میرود
از تن من.
(۱۹)
به بازویم
هلال و این جادو
ماه
و
چاره
و
اسب
پیشانی و سنگ
و تب کردهی تن
این اندوه
صبوریِ پائیز
باران و دلتنگی
ماه
و
ستاره
و
دندان
و وحشی شب
دشت و این انبوه
ما مبتلا گشتیم
به خوبی آفتاب
ما مبتلا گشتیم
به
حیرتِ تن.
(۲۰)
به سایه بودم و صبر
و آمرزشِ اندوهی
میانِ این سینه
و صدایِ تپشِ ریختن
از بلندایِ این
جنون
و خنده ای سیاه
که بگرید به آستینِ گونهام
شبیه ظلمتِ اشیا
به چهار طاقِ این
هوا
روایتم کنند سفر
به جسمِ و جانِ این عادت
و بوریایِ عطش
و عطر
و باران
و کهنسالیِ رفت و آمدِ رگ
و این تن
از پاشنه که میچرخد
سمتِ کدام چشم
تو پیر شدی
که پیراهنت
همچنان سفید
به تعلینِ اسبها سفر نکرد
سمتِ کدام دانهی دیدن
از ابتدا
تا تمامیِ آن شروع
که ساقهی دریا
عروسِ جانت بود
به اتفاق
اگر شانهام صبوریِ سنگ
و ظلمت و خشم
بیفتد و من
به این کویر
سکته
خواهم
کرد.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.vaznedonya.ir
www.piadero.ir
و...


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)