مجله آشپزی شکمو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» مهران منوچهرآبادی

مهران منوچهرآبادی

مهران منوچهرآبادی


زنده‌یاد "مهران منوچهرآبادی"، داستان نویس، شاعر، برنامه‌نویس و طراح صفحات وب لرستانی، اهل خرم‌آباد بود.

وی در حوزه‌ی داستان کوتاه فعالیت داشت، و "شعله‌ای که زبانه می‌کشد"، "ملمداس"، "پل" و... از آثار اوست.

وی از برگزیدگان جشنواره سراسری داستان كوتاه بندرعباس در سال ۱۳۸۳ خورشیدی، و جشنواره‌ی سراسری داستان کوتاه جوان خرم‌آباد در سال ۱۳۸۶ خورشیدی، بود.

وی در هشتم تیرماه ۱۴۰۵ خورشیدی، درگذشت و فرداروزش در قبرستان فلک‌الدین خرم‌آباد به خاک سپرده شد.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی داستان:

(۱)

[شعله‌ای که زبانه می‌کشد]

پله‌ها را كه بالا می‌آمدم هنوز بوی سبزه‌هایی كه همان پایین توی باغچه‌ام داده بودند. شامه‌ام را با خود می‌برد به عالمی دیگر. چشم‌هایم بی‌هدف خط ممتد پله‌هایی را دید می‌زد كه می‌باید به دری چوبی ختم می‌شد. آمدم كه رفته باشم كمی بالاتر از زنگ ساعتی كه آن پایین داشت می‌نواخت، شش بار به یاد ششمین روز رفتنت و حالا زندگی را تصویر می‌كرد روی نقش درهم دستگیره‌ی در چوبی.

در كه جیرجیر صدا كرد اتاق بزرگ شد توی چشم‌هایم و من كه تو رفته بودم و صندلی راحتی چوبی داشت آرام مرا در آغوش می‌گرفت.

پنجره غروب را قاب گرفته بود و رگه‌هایی سرخ، آبی كمرنگ آسمان را حالا داشتند خطی می‌كشیدند ممتد. بوی سبزه‌ها، توی گرمای بیرون تندتر می‌شد و می‌آمد یک طبقه بالاتر از زمین و فضای اتاق را قاپ می‌زد. تكانی و صندلی شروع كرد به عقب و جلو رفتن. صدای جیرجیرش پژواكی بود كه در هم می‌ریخت، فضای ساكت ذهنم را.

جـــــــیـــر جـــــــیـــر...

ناخواسته آه شدم توی تنهایی خودم و سرم را لم دادم به دسته‌ی صندلی. قاب پنجره هنوز هم همان غروب بود. خوب كه توی آسمان خیره می‌شدم چشم‌هایم درد می‌گرفت و خیس می‌شد با همان آه و تصویری كه از تو هنوز روی دیوار اتاق، بوسه‌هایم را بر نسیم فقط با لبخندی جواب می‌شد. می‌دانم كه عكست دارد دروغ می‌گوید. می‌دانم. آخر، آخرین نگاه‌هایت بدجوری داشتند گریه می‌كردند. درست زمانی كه دست ظریفت در چوبی اتاق را چسبیده بود. نگاهت خیلی حرف‌ها داشت برای گفتن ولی حیف كه حتی یک كلمه هم حرف نشدی و رفتی و حالا من مانده‌ام با تلی از غروری كه خردم كرده است، خردم می‌كند و باز هم ادامه می‌دهد...

ساعت باز هم زنگ می‌زند. شش بار به یاد ششمین روز رفتنت و یک بار هم برای این یک ساعتی كه بر من و غروب انگار سال‌هاست كه می‌گذرد. غروب سرخ‌تر می‌شود و تارتر از پیش، توی نَمی كه پای چشمانم را ربوده است. كلاف سردرگم ذهنم بی‌هدف می‌لغزد روی در و دیوار اتاق كه هر كدامشان خاطره دارند ازت. سرم را بر می‌گردانم و در چوبی اتاق را زیر چشمی نگاه می‌كنم. چشمانم را می‌بندم.

□□□

نسیم خنكی از درز بسته‌ی پنجره می‌آمد تو. در صدا می‌كرد و تا می‌آمدم برگردم دستانت را روی چشمانم حس می‌كردم. شامه‌ام كه تیزتر می‌شد. بوی عطرت می‌پیچید توی احساسم و ناخواسته دستانت را آرام می‌بردم روی لب‌هایم و می‌بوسیدمشان. خودت را می‌انداختی توی بغلم و صدای جیرجیر صندلی را می‌كردی دو برابر. آرام كه می‌شدی سرت روی سینه‌ام بود و هیچكدام حرف نمی‌زدیم.

□□□

چشمانم را كه باز می‌كنم بوی سبزه‌ها دست به گریبان عطر یاس‌های توی حیاط شده است و پنجره باز غروب را قاب می‌گیرد. نور كمی كه از پنجره می‌تابد توی اتاق یك‌راست می‌زند توی چشم‌های خیسم تصویرت هنوز دارد لبخند می‌زند به من. می‌دانم كه دارد دروغ می‌گوید. آخر، آخرین باری كه توی چشم‌هایم زل زده بودی داشتی گریه می‌كردی و هم‌زمان ناخن انگشت سبابه‌ات جویده می‌شد لای دندان‌های صدفی. صدایت را بغضی برده بود و كلمات را سخت می‌آوردی روی زبان. توی آخرین نگاه‌هایت كه زل می‌زدم دلم می‌خواست لااقل كلمه‌ای حرف شوم.

كلمه‌ای ساده... بمان...

لعنت به این غرور كاذبی كه آخرین نگاه هایت را برایم برد به حسرتی كه حالا دارد دیوانه ام میكند. در را كه بستی فضای سنگین اتاق آوار شد توی ذهنم. گرمی اشكی را حس می كردم كه گونه ام را آرام قدم میزد. در یك لحظه دردی خفیف پیچید روی گلویم و نفس را ازم ربود. بغض كرده بودم. تا صدای بسته شدن درِ راهروی پایین را شنیدم ناخواسته سكوت سنگین اتاق را همراه با بغضم، شكستم. حالا لابد داشتی طول باغچه را قدم می زدی و سبزه ها را لگد می كردی. حالا شاید داشتی توی دلت لعن و نفرینم می كردی و شاید خیلی چیزهای دیگر یا اصلاً نه. ولی رفته بودی وقتی از پنجره دید زدم حیاط را . بوی سبزه ها آن پایین تر ها درست یك طبقه پایین تر از من فضای سنگین اطراف را سخت در برگرفته بود. تو رفته بودی و من داشتم با غرورم هنوز دست و پنجه نرم می كردم .

سرم را باز می گذارم روی دسته صندلی و توی چشم های عكست دید می زنم كه برعكس لب هایت نمیخندند. نگاه های عاشقانه ات عقلم را می سپرد به فراموشی. مست می شدم. ناخواسته تا عمق چشمهایت خیره می ماندم و بارها نگاهم را می سُراندم روی لبهایت.

تلفن زنگ می زند. صدای بلندش سكوت یكنواخت اتاق را می شكند. دستم را كه می برم به طرف میز تلفن، ناخواسته جا می خورم . روی میز كوچك كنار پنجره تنها یك رومیزی كوچك است كه توی این شش روز آخر آرام لم داده است. چشمانم كه را كه باز كردم تو ایستاده بودی جلویم و تلفنی كه هنوز داشت زنگ می خورد را از پنجره انداختی بیرون. چشمانت گرد شده بودند و عصبانیت را می توانستم لای چروك هایی كه توی پیشانیت آمده بود ساده ببینم و بفهمم كه اوضاع تا چه حد خراب است و سعی نكنم حرفی بزنم. دستانت رفتند لای موهایت و پخششان كردی روی شانه ها... بد بین شده بودی ... اصلاً نمی دانم كی توی گوشت خوانده بود كه من اینجوری شدم و اگر دیر بجنبی... آره. مثلاً جنبیده بودی. مثلاً می دانستی داری چه می كنی. ولی نمی دانستی. آخر همان روز اول آنقدر جای پایت را توی قلبم سفت كرده بودی كه نشود به این راحتی ها ازت دل كند. نمی دانم شاید هم من اشتباه می كردم. لعنت به این غروری كه نگذاشت برایت حرف شوم و بگویم حقیقت چیز دیگریست ...

صدای زنگ تلفن هر چند لحظه ای یكبار توی ذهنم پژواك می شود. غروب در هم ریخته است، رگه های سرخ كم كم دارند می ربایند آبی آسمان را و اتاق همچنان تاریك می‌شود.

□□□

كوچه را كه می رفتم تا آخرش، بارها دلهره آمده بود و می خواست بازم دارد از ادامه. بارها حسی می دوید لای لب هایم و وا می داشتشان به زمزمه. هر چه جلوتر می رفتم لرزشی خفیف می پیچید تو عضلات پاهایم و كندترم می كرد. صدای ضربان قلبم تندتر می شد و نفس ازم می ربود.

كوچه ی خاكی باریك بود و دیوارها، كاهگلی. یاس های كبود، خشكیده روی دیوار ها لم داده بودند و فضای كوچه را با رقص هایشان در باد تصویر می كردند برایم . نیمه ابری بود ، آسمان. انگار سال ها می شد كه ابرها دل آسمان را ربوده بودند و خورشید رفته بود سفری طولانی. چه می دانم. گاه به خودم نهیب می زدم كه نكند هیچگاه خورشید برنگردد. كوچه توی سایه روشن ابرهای تیره تندی آوار می شد توی ذهنم ، با هر بادی كه می وزید وا می داشتم به لرزشی كوچك و دست هایی كه ناخواسته توی جیب بارانی ام مرا می پیچاند لای افكار ذهن پینه بسته ام. سردم نبود، اما می لرزیدم . خوب می دانم كه تا چه حد هیجان دویده بود لای حس هایم و هی خودش را لای هر نفس كشیدن نشانم می داد. آخر تا دمم باز دم می شد چیزی می آمد ته دلم و آرام مور مور می كرد و بعد نوبت می رسید به دست هایم. چشمانم داغ میشد و میان هر نیم نگاهی به ادامه ی كوچه سوزشی می پیچید لایشان.

خم كوچه كه آمد و از كنارم رد شد، در چوبی خانه خودش را نشانم داد. عمود ایستادم روی تن كوچه، دستانم هنوز توی جیبم بود و چشمانم آرام درز نیمه باز در چوبی را دید می زد. در كه جیر جیر صدا كرد حیاط بزرگ شد توی چشم هایم. دو پله كه از كوچه پایین تر رفتم ایستاده بودم توی حیاط. درخت تنومندی شاخه های عریانش را پخش كرده بود توی فضای كمرنگ حیاط و با هر بادی كه می وزید برگ هایش را آرام رها می كرد. حوض بزرگ وسط حیاط به جای ماهی های سرخ، تنها برگ های زرد درخت را می دید كه آرام غوطه می خوردند روی آب مانده اش. كاشی های حوض ترك خورده بودند و خیلی هاشان هم شكسته. قدم كه برمی داشتم برگ های تلنبار شده خش خش كنان آواز مرگشان را سر می دادند. خوب كه دقیق تر شدم صندلی كوچكی درست آن طرف حیاط ایستاده بود زیر پاهایت و تو. دستانت را كاملاً باز كرده بودی و روی صندلی ایستاده. بادی كه بین شاخه های درخت لول می خورد برگ ها را می كشاند طرف قامت زیبایت و موهایت را وادار می كرد به رقصی موزون ...

چشم هایت را بسته بودی . گویا چیزی شبیه خلسه در بر گرفته بودت و تو شاید داشتی خودت را آماده می كردی برای اولین نگاه ... چشم هایت باز شد و نگاهت آرام دوخته شد توی چشمانم كه حالا محو رنگ كهربایی، داشت اندكی از خلسه ات را در وجودم می دمید. عمود ایستاده بودیم. من و تو ... چشم هایمان خط ممتد نگاه را دید می زد و لبخندی كوچك تمام حرف های نگفته را یكباره فریاد كرد.

□□□

صدای زوزه بادی كوچك می‌پیچد توی اتاق. خوب كه دقت می‌كنم غروب رفته است و چند ستاره كوچك توی قاب پنجره لول می خورند. سرم را كه توی اتاق می چرخانم، در میان تاریكی اطراف چیزی نمی آید جلوی دیدم. بلند می شوم. صندلی چوبی جیر جیر می كند و پشت سرم رها می شود. دستم كه می لغزد روی كمد دیواری، مثل آدم هایی كه كل عمرشان را نابینا گذرانده اند تقلا می كنم برای پیدا كردن دستگیره و بعد دسته شمعی كه می باید همان نزدیكی ها یك گوشه ای افتاده باشد.

كبریت روشن می شود و می آید جلوی صورتم. نگاهش كه می كنم در میان لرزش زرد شعله دلم میلرزد. شمع روشن می شود و مثل این چند روز آخر می ایستد روی جاشمعی روی رَف .

اتاق را هاله ای نور زرد برده با خود. نگاهی به صندلی می كنم. هنوز دارد تكان می خورد در میان بادی كه از پنجره حالا تندتر از پیش توی اتاق می تازد. باد كه هی تندش می كند ، شعله هم لرزشش بیشتر می شود و گویی در میان هر لرزشی حجم اتاق همراه با نور زرد كمرنگش تكان می خورد و آوار می شود توی ذهنم.

□□□

گفتی همیشه تاریك‌ترین نقطه پای شمع است. شمع همیشه اطراف را بیشتر روشن می‌كند و من هم باز رد می كردم و درست حرفی برعكس حرفت میزدم. بعد هم كلی می خندیدیم با هم. باورت می شود؟! فكر می كنم حتی یكبار هم درست نگاه نكرده بودیم. نه من، نه تو. فقط هركدام می خواستیم حرف خودمان را بزنیم.

هوا كه تاریك شده است از كمد دیواری بسته شمع را می آوری و یكی شان را می گذاری روی دسته صندلی راحتی. روشن كه می شود ، من ایستاده ام این طرف و شمع حد فاصل بین صورت هایمان است. شعله كه می كشد نورش می زند توی چشم هایت و گونه هایت را برآمده تر نشانم می دهد. اصلاً نمی دانم چقدر است كه ایستاده ایم اطراف شمع و كلنجار می روند نگاه هایمان.

لبت جمع می شود و كمی نفس را می دوانی توی دهانت. صورتت كه بر آمده می شود، چشم هایت تنگ تر می شوند و لبخندی كوچك می نشیند روی لب هایت. شعله كه زبانه می كشد گرمایش را اندكی می زند به پوست صورتمان تا اینكه آرام فوتش می كنی و اتاق می رود توی تاریكی. نفست تندی می دود توی كامم و حالا دیگر شمع حد فاصل بین من و تو نیست.

باد تندتر می شود و می دود توی اتاق. شعله دارد آخرین تقلاهایش را می كند و من تكیه بر سكوت زیر حجم سنگین اتاق نشسته ام روی كف. زانوهایم جمع شده است توی بدنم و دست هایم حالا دورشان حلقه شده و مرا می پیچاند لای افكارم.

شعله در میان آخرین بادی كه حسش می كنم از شمع جدا می شود و می رود توی تاریكی اتاق و گم.

نا خواسته آه می شوم. سرم درد می كند. آرام پاهایم را رها می كنم روی كف اتاق و تكیه ام را می دهم به كمد دیواری. همه جا تاریك می شود. بوی نَمی یك لحظه می آید و توی شامه ام می پیچد. بلند می شوم. نور زردی آن دورترها مرا می خواند به خودش. راه می افتم. گویا چیزی شبیه خلسه مرا در برگرفته است. سوزشی می پیچد توی عضلات پاهایم ، ولی باز ادامه می دهم. نور زرد همچنان سوسو كنان در خط افق ایستاده است و با هر قدم كه بر می دارم گویا قدمی عقب تر می رود. فضا سنگین می شود و توی سرم انگار چیزی لول می خورد. خلسه ای نرم دارد در برَم می گیرد و وادارم می كند كه چشمانم را ببندم. نمی دانم چقدر است كه دارم می آیم ولی بوی گُلهای خشك شده همراه با خاك نمناك می پیچد توی شامه ام. چشم ها را كه باز می كنم ترسی می پیچد توی بدنم. همه اطراف را تا جایی كه چشم كار می كند، سنگ های مستطیلی خوابیده، سخت در بر گرفته اند. روی هر كدامشان فانوسی دارد نور كمرنگش را پخش می كند توی فضای نمناك شب. باران ، باریدن گرفته است و توی هر نفس، اندكی هوای نمور را می دوانم توی شُش هایم. بی هدف راه می افتم بین خیل انبوه فانوس ها و سنگ هایی كه زیرشان لم داده و شاید هم استخوان هایی كه كمی پایین تر زیر سنگ ها ...

باران تندتر می شود و با شدتی دو چندان روی سطح صاف سنگ ها می خورد. پاهایم را كه بر می دارم ، گل آلود شده اند و قدم برداشتن سخت تر از قبل. یك لحظه صدایی از پشت سر می آید. سریع سرم را بر می گردانم و در میان كلنجار تاریكی و نورهای زرد كوچك به دنبال صدا می گردم. چیزی نیست. ولی صدای خش خش قدم برداشتن كسی توی تاریكی پخش می شود. هول شده ام. ترسی پیچیده است توی بدنم. دوباره صدا می آید. اینبار سریعتر بر می گردم. چیزی نیست. صدا از طرفی دیگر تكرار می شود. دارم دیوانه می شوم. به یكباره صدای شكسته شدن چیزی فضای اطراف را قاپ می زند. فانوسی روی سنگ واژگون شده و شعله ای بلند دارد زبانه می كشد از اطرافش.

شعله همچنان بزرگ تر می شود و سنگ را در بر می گیرد. باران، سیل آسا توی سر و صورتم می كوبد. شعله ها در میان بادِ تندِ اطراف به این طرف و آن طرف می روند و همینجاست كه در آن طرف زبانه ها تو را می بینم كه عمود ایستاده ای و داری لبخند می زنی به من.

چشمانم گرد شده است و نفس ازم سلب. فریادم گم است، توی هیجان و ترسی كه یكباره آمده است توی وجودم. ناخواسته جلوتر می آیم ، به طرف سنگ و آتشی كه دارد بی مهابا زبانه می كشد. من ایستاده ام اینطرف و شعله ها حدفاصل بین صورت هایمان است. لبخند می زنی، لبانت جمع می شوند و صورتت را به طرف شعله نزدیك تر می كنی. چشمانت در میان سایه روشن زرد شعله ها زیباتر می شوند، در میان رنگ كهربایی خاص خودشان.

قدم برمی داری و می خواهی كه بیایی این طرف. این بار شمع نیست كه حد فاصل لب هایمان باشد. توده ای از شعله هایی است كه بی مهابا دارند زبانه می كشند، رو به آسمان. ناخواسته فریاد می شوم و می خواهم بازت دارم از ادامه. انگار نمی شنوی ، قدم بر می داری و موهایت در میان باد و باران توی آسمان بالای سرت می رقصند.

دستت بالاتر می آید و رو به من دراز می شود و همزمان من هم اینچنین می كنم. جا می خورم. بد جوری می ترسم ، آخر هر كاری كه می كنی من هم ناخواسته انجامش می دهم و تو حالا داری دو قدم آخر فاصله تا شعله را می آیی. لبخند روی لبانت جمع تر می شود، چشمانت خمارتر و...

□□□

بادی كه از پنجره می‌آید توی اتاق می‌لغزد روی گونه‌ام و آرامم می‌كند. چشمانم را كه باز می‌كنم نور خورشید خودش را می‌كشاند توی اتاق. ساعت شروع می‌كند به نواختن. این‌بار نمی‌شمارمشان. فقط خودم را جمع می‌كنم و می‌روم كه رفته باشم كمی پایین‌تر از اتاق و در میان سبزه‌هایی كه لگد كرده بودی ساعتی به یادت بیارامم.


(۲)

[پُل]

دیگر تکيده می‌نمایی. این‌را چشمانت می‌گویند؛ دستانت. لرزان راه می‌کنی زیر چتر آسمان شبانه، روی تک و توک شن‌های کف پياده‌رو و در ميان برف دانه‌هایی که همه‌ی فضای اطراف را سخت پوشانده‌اند. برف که تندش کرده، باد را بهانه می‌کند برای اذیت کردنت و قاپ می‌زند گرمای درونت را.

گيجی. این را خودت گفتی. درست آن زمانی که از روی همان پل ميان شهر گذر می‌کردی. آرام گفتی و زیر لب خطاب کردی به آب رودخانه ای که دیگر رمقش نبود برای جوشيدن. گفتی که گيجی، گفتی که ای آب لعنت بر تو ! و نگاهت را روی نرده های کنار پل کشاندی . خوب نگاهشان کردی . تار می نمودند در ميان اشکهایت.

« لعنــت بـــه تــو ٬ پــل ». این را تقریبـاً فریاد زدی، فریاد.

دستانت توی آسمان چرخی زد و با شدتی دو چندان روی پوست سرد صورتت نشست. اشکهایت گم شد لای انگشتانت. صدای بلند گریه ات هنوز دارد می‌آید، هنوز. دستت را که برداشتی ریملت بدجوری ریخته بود توی صورتِ سرخ و زیبایت.

ایستاده ای. این چند قدم آخری که آمده ای لرزان تر بودند از قبلی ها. گویا نایت نيست ٬ مثل گذشته ها. آن روزها که هوا آفتابی بود . تو بودی و من بودم و چه حرف‌هایی که بين لب‌هایمان نمی‌گذشت.

دستت را توی جيب پالتویت می کنی و خودت را سخت می فشاری تویش . همان پالتوی بلند قهوه ای که اولين روزها بعد از رفتن من خریدی. گفته بودی این روزها بيشتر احساس مي‌کنی سردت می‌شود. تکيه ات را به کرکره مغازه ای می زنی و خودت را سخت توی پالتویت مي‌پيچی.

باد سرمای برف را درست از روی رودخانه می کشيد توی بدنت و تو که ایستاده روی پل و به آب نيمه جان رودخانه زل زده بودی . تير چراغ برق بالای سرت بدجوری نورش را پخش می کرد توی اعصابت و درست یاد آن ساعت ها را می آورد جلوی چشمان خيست.

می دانم . خودت هم می دانی که چقدر واهمه داشتی و داری از به پایين نگاه کردن . می دانی چقدر نهيب زده بودی به خودت که نکند روزی من بيایم بالا و روی آب ٬ خو د بنمایانم به آسمان. آنوقت با اولين دید همه می فهمند تو بودی.

یاد ت می‌آید آن شب آخر مست بودی و مست نبودم. آن شب کذ ایی که از مهمانی زده بودیم بيرون. ساعت از نيمه شب هم گذشته بود. می‌دانی؟ آر ه می دانی آنقدر ها هم مست نبودی می دانی خوب هم می دانی و بهتر می دانی که من فهميده بودم. ولی عادتت بود شاید همه ی دنيا را سن تآتر می دیدی و برای ایفای نقشت لحظه ای درنگ نمی‌کردی. تنها تماشاچيان این نمایش آخرت هم من بودم و پل و رودخانه.

نقشه ات را دیروزش کشيده بودی، بعد از آخرین مشاجره مان که به آشتی مصلحتی‌ات انجاميد. درست است آن زمان نفهميده بود م ولی الآن که می دانم ٬ خودت هم می دانی که گاه شبها کابوست می شود که نکند من بيایم سراغت.

قدم زده بودیم تا بپرد از سرت تا همان سر دردهایی که می گفتی ٬ فردا صبحش نياید سراغت ٬ بعد از خواب.

رسيده ایم روی پل . پل در ميان نورهای زرد چراغ برق‌های نویش، زیباتر شده است از قبل‌ها. رودخانه می خروشد و نسيم پائيزی شامه ام را پر می کند . به وسطای پل که می رسيم دستم را می فشاری و نگهم می داری وسط پياده‌رو.

نرده‌ها نظاره‌گر بودند، پل بود، چراغ برقها هم بودند . دستم را که گرفته بودی هلم دادی به طرف نرده . ترسيدم . ولی خنده ات آرامم کرد . صورتت که نزدیکتر می شد چشمانت خمارتر از قبل می شدند . « چشمات رو ببند و هيچ نگو » . این را خودت گفتی با همان عشوه ای که وقت حسی شدنت می آمد سراغت. زیبا بودی و لب سرخت زیباترت می کرد .

یک بار گفتم همين زیبائيت است که باعث شده بگویند بازیگر خوبی هستی . ناراحت شدی . دمق رفتی و زیر لب چيزی پراندی که برایم نا مفهوم بود .

« چشمات رو ببند دیگه ». نزدیکتر که شدی بوی الکل دهانت تا مغز استخوانم رفت . دستانم را روی شانه هایت گذاشتم و آرام گفتم: «حال ندارم امشب. دیره . باید برم خونه . امشب دیگه جوابی برای زنم ندارم ». اخمهایت رفت توی هم. با حالتی طعنه وار گفتی :« ولش کن اونو »

نمی دانم شاید همین کارها را کرده بودی که شوهر سابقت عاشقت شده بود. این آخرها کم کم داشت برایم یقين می شد که شوهرت همينجوری گم نشده . باورت می شود ؟ درست آن زمانی که سرم به ته رودخانه خورد ٬ بعد از آخرین حيرتم ٬ اولين فکری که آمد توی سرم این بود که اطرافم را نگاه کنم بب ينم شوهر سابقت اینطرفها نيست . نبود ٬ هر چی گشتم . تنها چيزی که از تو نمی دانم همين است که چه بلایی سرش آوردی.

کمرت سابيده می شود روی کرکره مغازه توی خيابان و صدایش پخش می شود توی خلوتی اطراف . برف یکبند می بارد و روی سنگفرش پياده رو می نشيند. روی شانه هایت و پالتوی قهوه ای ات را برف گرفته و نمی تکانی اش ٬ فقط پالتو را توی تن زیبا و خوش تراشت ميپيچی و به انتهای خيابان ٬ جایی که به پل می انجامد با چشمانی خيس نگاه می کنی.

« بچه شدی ؟ چشمات رو ببند عزیزم ». نزدیک ونزدیکتر می شوی و می دانم برایت مهم نيست که من چشمانم را ببندم یا نه. می دانم که باز هم حسی شده ای و هيچ چيز نمی تواند جلویت را بگيرد . لب سرخت نزدیک تر می آید و من تسليم ایستاده ام و تکيه ام را داده ام به نرده های بالای پل.

پل رودخانه و چراغ برق نظاره گرمانند داغ می شوم. بوی تند الكلت توی سينه ام می پيچد و گرمم می کند. دستم را آرام می برم روی سينه ات و منتظر می مانم تا که مثل هميشه لبم را خواستی بگزی هلت دهم آنطرف. انگار خوشت می آید از این کار. شوهر سابقت هم لبهای درشتی داشت. اصلاً شاید به همين خاطر عاشقش شده بودی. دندانهایت تا می آیند روی لبم سریع هلت می دهم عقب. چشمهایت گرد می شوند و صدای نفس نفس زدنت می آید توی گوشم جولان می دهد. نگاهت توی چشمانم خيره می شود. یهویی می پری و دو دستی ميزنی روی سينه ام و هلم می دهی رو به عقب...

مانده بودی و نظاره می کردی منی را که رو به عقب پرت می‌شدم توی رودخانه عميق. خوب می‌دانستی شنا نمی‌دانم. بهت گفته بودم. یهویی دلم ریخت به خاطر ارتفاعی که طی کردم از پل تا آب. و دردی که یک لحظه فقط یک لحظه پيچيد توی سرم. ایستاده بودی روی پل جلوی نرده‌ها ولب سرخت را می‌گزیدی و نگاهت توی آب را دید می‌زد.

دویدی. دور شدی. و من را گذاشتی تا همان ته بمانم.

دستت را از توی جيبت بيرون می‌کشی و علم می‌کنی توی برف‌های زیر پایت. حلقه زردت خودنمایی می‌کند توی سفيدی دستانت. بلند می‌شوی. چشمانت دارند پل را می‌پایند.

«لعنت به تو پل». این را با صدای گرفته می‌گویی. «لعنت به من به من». آرام راه مي‌کنی رو به پل. موهایت آشفته و پریشانند توی باد و برفی که لایشان می پيچد. به بالای پل مي‌رسی. نرده‌ها و چراغ برق آنجایند و پل و رودخانه زیر پایت. دست‌هایت را توی چشم‌های خيست می‌کشی و به آب رودخانه سرد نگاه می‌کنی.

من آرام روی آب نيمه یخ زده‌ی رودخانه غوطه می‌خورم. و تو آن بالا ایستاده‌ای، گوشه لبت را می‌گزی و با چشمانی خيس مرا آرام می‌پایی.


گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردستانی

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


سرچشمه‌ها

https://www.mehrnews.com/news/641202

https://true-story.blogfa.com/post/37

و...


فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مصباح ترمز   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید کتراک   |   مجله آشپزی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   لینک پرومکس   |   خرید گونی   |   بلاگسازان   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید آنتی ویروس   |   وکیل حقوقی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال مشاهده