» غلامحسین یوسفی
غلامحسین یوسفی
شادروان "غلامحسین یوسفی"، متخلص به "ناقوس" از پرکارترین و شاخصترین شاعران، ادیبان، محققان، نویسندگان، پژوهشگران، مترجمان، معلمان خراسان، در سال ۱۳۰۶ خورشیدی، در روستای سرپرچ متصل به شهر خوسف، پا به عرصه حیات نهاد.
وی دارای سرودههای پر سوز و گدازیست، که با استفاده از آرایههای ادبی لفظی و معنوی و قافیهها و ردیفهای مناسب با لحن و آهنگی دلنشین و با زبانی شیوا و زیبا، شعرش را سرآمد و زبانزد کرده است.
از وی آثار منظوم و منثور و مجموعه اشعاری به نام "سرمه خیال"، "شعر شهادت"، "عشق و دل"، در قالبهای مثنوی غزل و قصیده به جا مانده است.
وی در چهاردهم آذر ماه سال ۱۳۶۹ خورشیدی، در ۶۳ سالگی به دیار حق شتافت و در جوار حرم مطهر امام رضا(ع) چهره در نقاب خاک کشید.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
خمار آلوده جانم را خم خمّار میباید
صفای سینهام را ساغر اسرار میباید
مرا پیر خرابات مغان روز ازل گفتا
که درد عاشقی را طاقت بسیار میباید
اگر ترسا بتی غارت کند در ملک ایمانم
چلیپای دو لفش بر کمر زنار میباید
به بوجهلان چه خوانی آیههای عشق قرآنی
که شعر مولوی را شمس آتش خوار میباید...
(۲)
تا ز پیر مکتب دل درسها آموختیم
در کلاس معرفت اول وفا آموختیم
تا که اکسیر ولای دوست را بر دل زدیم
از رموز عشق شوق کیمیا آموختیم
از جوانمردان مروت از صفا سوزان صفا
از خدادانان کرامات از خدا آموختیم.
(۳)
از سر حکمت چو این گردونه گردان ساختی
سقف مینا را چنین گسترده دامان ساختی
بر کبودین آسمان الماس اختر ریختی
اختران را دل شب شمع تابان ساختی
چرخ کیهان عالم امکان چو آوردی پدید
عرش خود را بر فراز تخت کیوان ساختی
تا به قدرت آفریدی تار و پود کاینات
کایناتی را مطیع حکم و فرمان ساختی
تا سرود سبز هستی در جهان ساری شود
آب و خاک و باد و آتش ابر و بارن ساختی
از شکوه خلقت انسان ستودی خویش را
تا که با حسن الهی ذات انسان ساختی
روح را بال ملک دادی بهراه وصل خویش
عشق را سر چشمهای از آب حیوان ساختی...
(۴)
ایزد به نام دل بنای کن فکان زد
با عشق دل نقش زمین و آسمان زد
دل را به گلبانگ وفا آوازها داد
جان جهان را زخم سوز و سازها داد
عشق از دل ژرفای الطاف خدا خاست
دل کعبه عشق خداوندی خدا خواست
عشق حقیقی معنی اصل حیات است
عشق مجازی بیاساس و بیثبات است
جانا به اشک دیده دل را شستشو کن
چون صحبت دل میکنی اول وضو کن
بیعشق دل را چهره چون پاییز زرد است
دل گر نباشد عشق دل همتای درد است
عشقی که رندی شد از آن شمس جهانی
عشقی که حافظ سافت از عینش لسانی
غوغای بیپروای مولانا ز عشق است
وان نکتههای نغز و شکر خا ز عشق است.
(۵)
فریاد دل حیف است اگر مستور باشد
کز شعر دلها تا قیامت شور ماند
شعری که در جان نشاط میخانه دارد
شعری که دریا هست و بس دردانه دارد
ای شعر شورانگیز دل سازی دگر زن
چون زهره آهنگ طرب اندر قمر زن
شعر خدا والاترین شعر زبانهاست
شعر خدا شیواترین شعر زمانهاست
شعر خدا را با زبان دل سرودم
گفتم خدا داند نه تنها خود شنودم
شعری که بر فرق زمانها کلّه بندد
بر قلههای کهکشان پیرایه بندد
شعری که با آهنگ جان از دل برآید
شعری که طبع جان عرفان میسراید
شعری چو انجیلی سراسر مهر مردم
شعری که در معنا بود جوشانتر از خم
در وصف شانش چون قلمها قاصر آید
کی شعر شایانش ز طبع شاعر آید
گر شاعری شرمنده از طبع حقیرم
امیدوارم عاشق رویش بمیرم.
(۶)
یا رب به حق حرمت دلهای خسته
یا رب به عشق عاشقان دل شکسته
یا رب به حرمانی که درمانی ندارد
یا رب به هجرانی که پایانی ندارد
یا رب به مستانی که ساغر نوش عشقاند
یا رب به یارانی که خود مدهوش عشقاند
یا رب به داغ لالهافروز جگرها
یا رب به زخم سینه و سوز جگرها
یا رب به صهبایی که از جام الست است
یا رب به شیدایی که از عشق تو مست است
یا رب به سوز جانگداز داغداران
یا رب به سرهای سترگ سربدارانم
یا رب به غوغایی که از عشق تو جوشد
یا رب به سرمستی که صهبای تو نوشند
بردار از بین بشر ما و مدنی را
بردار دیوار بلند دشمنی را
لبریز کن پیمانهی دلهای ز شادی
از بیخ و بن بر کن اساس نامرادی
دیوان عشقت گر چه پایانی ندارد
(ناقوس) چز شرم از سخندانی ندارد
چندی به سودایت اگر سرگرم باشم
کمتر ز عجز طبع خود در شرم باشم...
(۷)
[خمخانهی ساقی]
شراب ناب میخواهیم از خمخانهی ساقی
که در ساغر بر افروزد رخ رخشانهی ساقی
به مستی شهره اندر شهر مستانیم مستانه
که شد بر ماد مقدر ساغر مستانهی ساقی
به ما فتوای مستی داد مفتی ازل روزی
که گل شد خاک ما از بادهی پیمانهی ساقی
به فتوای مستی داد مفتی ازل روزی
که گل شد خاک ماز بادهی پیمانهی ساقی
صفای ساقی جان را به بزم ما تماشا کن
رخ ساقی چو شمع ما و ما پروانهی ساقی
اگر عاشق شود مرغی به دام عشق میافتد
چنان مرغ دل ما در هوای دانهی ساقی
چراغ آرزو روشن شود در جان مشتاقان
ز خورشیدی که تابان است در کاشانهی ساقی
میان جمع میخواران از آن ساقی بود باقی
که گردد رسم مستان همت مردانهی ساقی
اگر از شدت مستی سر پا بند نتوان شد
ادب گوید که باید تکیه زد بر شانهی ساقی
سر (ناقوس) گر در پای گردون خم نمیگردد
در افتد با تواضع بر در میخانهی ساقی.
(۸)
دلها به شور آوردهام، تا شورشی بر پا کنم
مُهر سر خُم بشکنم. میخانه را احیا کنم
پا بر سر عالم زنم، با عشق جانان دم زنم
خُمها همه بر هم زنم. خمخانه را دریا کنم
با اذن پیر پاکدم، تا برکنم بنیان غم
با جامهای دم به دم احباب را شیدا کنم
سقای بزم جان شوم. شمع شب حرمان شوم
صد درد را درمان شوم، درمان استسقا کنم
دنیا حدیث تن بود، با عاشقان دشمن بود
تا چشم جان روشن بود، خود ترک این دنیا کنم
دنیاپرست بلهوس، مرغیست دنیایش قفس
حرصش چو بربندد نفس، فریاد وانفسا کنم
خمخانه در جوش آمده، دلبر قدح نوش آمده
هر مست مدهوش آمده، زان می که در مینا کنم
(ناقوس) بگسل از خسان. پرهیز کن از ناکسان
خود را به آن بالا رسان، تا رتبهات والا کنم.
(۹)
با دیو سیاه شب، در آویختهایم
در کام فلق، بادهی خون ریختهایم
از باد سَحر، نشان ما را جویید
ما با نفس صبح، در آمیختهایم.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://virgool.io/@ShaeranBirjand
https://kouchesaresher.blogfa.com
https://jomalatziba.blogfa.com
@ava_mehr_boroujerd
و...


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)