پکیج همهکاره زیبایی طب جامع
ابزارآلات شمع سازی
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
از اخبار گوگل و تغییرات سئو جا نمون!
شیوا فرازمند
خانم "شیوا فرازمند"، شاعر، ترانهسرا، منتقد ادبی، نقاش و همیار طبیعت، زادهی روز شنبه ۱ آذر ماه ۱۳۵۴ خورشیدی، در رشت و ساکن آستارا است.
وی دانشآموختهی فوق دیپلم تکنسین اتاق عمل و نیز رشتهی مهندسی کامپیوتر است.
ایشان از اعضای با سابقهی انجمن شعر شهریار آستارا است، که به مدت سه سال، مسئول انجمن بوده و در مقاطعی نیز مدرس عروض و قافیه و نقاشی در ادارهی فرهنگ و ارشاد بوده است. همچنین آموزش طراحی و نقاشی را در آموزشگاه خصوصی عهدهدار بوده است.
وی بیشتر به عنوان یک شاعر سبک کلاسیک مطرح بوده است، اما در سالهای اخیر در عرصهی شعر نو و سپید هم به سرودن شعر پرداخته است.
نخستین کتاب شعرش، مجموعه غزلی مشترک بود به نام «وقتی تو هستی، من آسمانم» که محصول کارهای نخستین شاعر تا تاریخ چاپ آن کتاب (۱۳۸۵) بوده است و دومین اثر وی، مجموعهای از شعرهای سپید ایشان است که با عنوان «روادید رؤیا و روسری بنفش» در سال ۱۳۹۱ خورشیدی، منتشر شده است.
وی در عرصهی نقدنویسی هم تجربیاتی داشته و نمونههایی از نوشتههای او در خصوص آثار شاعران مختلف در نشریات سراسری کشوری منتشر شده است.
وی در عرصهی هنرهای تجسمی از جمله نقاشی هم فعالیتهای بهسزایی دارد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
منم و داستان یک پاییز
در خروشی که میزند فریاد
در هوای تب غمانگیزی
که به من برگبرگ غم را داد
سرخ مثل شکفتن قلبم
زرد مثل طلایی رویا
قصهی برگهای نارنجی
در تپشهای باد طوفانزا...
حس بارانی هوای شمال
لای موهای بستهام گم شد
تا ترانه نشست در یادم
توی فریاد خستهام گم شد!
(۲)
[عزیز راه دور]
میخواهم
با دکلمهی آفتاب و دشت
شب شعری بشوم پر از واژهی تو...
تا صد دیوان شعر
از چشمها و دلتنگیهایت
منتشر کنم.
عزیز راه دور،
دلتنگی
پنجرهی کوچکیست
سمت آبادی تو...
(۳)
آهنگ قدمهایت
حال و هوای بهار را
جویبار میشود
در سرزمینی به وسعت تنهاییهایم...
روزهایم
زیر سایهبان یاد تو
نبض میزند
بهار میخندد
تو میآیی...
(۴)
[مرگ]
و سحر نزدیک است
سحری بیمن و بیآوازم،
و تو آرام و رها،
بییادم
زندگی خواهیکرد؛
خاک
آغوش برای تن من خواهدبود
و خداحافظیام تا به ابد
خواهد بود.
(۵)
[مسیر دل]
مسیر سادهایست
از زندگی به آغوش یاد تو
از یاد تو به گریه
از گریه به سمت زندگی...
دور تسلسلیست
تا نهایت نفس...!
(۶)
[پری]
و من پری خيالهای دور و ديرم
مدتها قبل آغاز شدم از گل سرخ
و حالا دارم
با چوب جادو
آش پشت پا درست میكنم برای خودم
طبيعتم سرد است...
(۷)
وقتی شبيه شعر، تو لبخند میزنی
دل را به باغ عاطفه پيوند میزنی
حتا اگر شكسته دلم! از هجوم درد
با تارهای عشق، مرا بند میزنی
صد آسمان ستاره، شبی در خيالمان،
بر قلهی بلند دماوند میزنی
آهنگ چشمهای تو آری شنيدنیست
وقتی برای اين دل خرسند میزنی
حس میكنم بهار به قلبم دميده است
وقتی شبيه شعر، تو لبخند میزنی.
(۸)
[برگرد]
آن روز که تمام پنجرههایم را بستم
خودم ماندم و دنیایی از تو؛
تو که تمام قصههایت
گریههای شهر بود و دود و رفتن...
تو که پای تمام ثانیههایم
از رفتن نوشتی...
از دور شدن...
از پرواز...!
از من عبور کردی و شیشهها را شکستی...
طوفان گرفت
و من دست در دست عروسکم،
بادها را رقصیدم...!
و من غرق در صدای باد
چقدر گریه کردم...!
حالا
فقط منتظرم
پشت لالایی قصهها
زیر باران دود...!
(۹)
[رسمش نیست]
این رسمش نیست
پنجرهها را میبندی که چه؟
وقتی
گاهی به میهمانی کوه میآوری
دریا را
گاهی آسمان را به زمین میدوزی...
تا فاصلهها را برنداریم
مزهی درد همین است...
در من کودکیست که
چهل سال آزگار چلهنشین چشمهای توست...
من امپراتوری بادبادکها را
در نامخانوادگی تو زیستم
و سرزمینم را
در قدمهای سربازان تو
دلیر شدم.
هیچکس نمیداند قایق آبهای آزاد،
چشمهای توست
وقتی دریا را...
وقتی آسمان را...
اکنون خیابانهای سرزمین من
برای لمس سفتی قدمهای سربازانت
منتظر است...
در من دو بال، روئیده
تا بین زمین و آسمان
یا میان کوه ودریا
در لحظهی قدمهای تو
حاضر شوم...
این رسمش نیست
چشمهایت را بستهای که چه؟!
(۱۰)
[غريبه]
عمریست با ترانهی باران غريبهام
در حجم خيس خاطرههاتان غريبهام
با جرم عشق بر دل من زخم میزنيد
گفتيد چون كه با تب انسان غريبهام
دلتنگم از سكوت پريشان روزگار
من با هجوم سرد زمستان غريبهام
ديگر سكوت میكنم و باورم شدهست
حتا ميان دشت و بيابان غريبهام
در گرگ و ميش چشم شما تلخ میشوم
عمریست چون ميان شمايان غريبهام.
(۱۱)
[دردی غريب]
باور نمیكنم كه مرا جا گذاشتی
اينجا مرا به حال خودم وا گذاشتی
در وحشت هميشهی اين كوچهها مرا
باور نمیكنم كه تو تنها گذاشتی
دردی غريب بر تن من شعله میزند
آری مرا در آتش غمها گذاشتی
يعنی به غير رفتن تو چارهای نبود؟
رفتی و باز روی دلم پا گذاشتی
امشب به پلک پنجرهها نور میشوم
با حس روشنی كه در اينجا گذاشتی
باور نمیكنم كه تو رفتی و بیخيال
اينجا مرا به حال خودم وا گذاشتی.
(۱۲)
[یلدا]
در چشمهای تيرهی يلدای قصّهها
جز اعتنای سادهی سرخ انار نيست
بيرون نشسته است غروبی که آخرش
جز ابتدای کوچهی دلها، قرار نيست
بیردّی از پرنده و پرواز تا هنوز
نزديک استحالهی شبهای چشم تو
با فرصتی که باز به آغاز مانده است
در عادتم عجيب به يلدای چشم تو
آجيل حرفهای تو را بو کشيدهام
کنج اتاق شعر، نماز ستارههاست
ردّ نگاه پنجره را عشق میشوم
با دامن بلند زمستان که آشناست.
(۱۳)
باور نمیكنم كه مرا جا گذاشتی
اين جا مرا به حال خودم وا گذاشتی
در وحشت هميشهی اين كوچهها مرا
باور نمیكنم كه تو تنها گذاشتی
دردی غريب بر تن من شعله میزند
آری مرا در آتش غمها گذاشتی
يعنی به غير رفتن تو چارهای نبود؟
رفتی و باز روی دلم پا گذاشتی
امشب به پلک پنجرهها نور میشوم
با حس روشنی كه در اين جا گذاشتی
باور نمیكنم كه تو رفتی و بیخيال
اين جا مرا به حال خودم وا گذاشتی.
(۱۴)
دم خوشبختیام
که از اتوبوسهای سرگردان
آویزان
پا به جهان گذاشتهام
و برای اثبات هویتم
فریاد میکنم
روزگارم را…
ملاقات ممنوع
حالم را جا آورده
هرچه هست
میلههایی تاب نخورده
که ادراکم را به پیشانی برجها
دستبند زده است
توطئه
طناب کلفتیست
که آویزانم میکند…
(۱۵)
دیروز هرچه داشتم
پای چنار پیر دفن کردم
تا در بهاری دیگر
از اعجاز گرم تو
ناگزیر شوم به روئیدن
و هاشور بزنم بر کمرکش کوه
تا بنفشه بروید از غوغای بهاریات؛
دیروز نام تو را
نبض میزد تنم
و من جز تو به هیچ اعتیادی نمیاندیشیدم.
و امروز نام تو را
در گوش شهر فریاد میزنم
و میپرسم
لحن شیرین عاشقانههای من کو؟
(۱۶)
تو با بارانی از روح غزل همراه میآیی
به شبهای پر از دردم تو مثل ماه میآیی
تو را پیوسته میرانم ز خود با این که تنهایم
تو با دلتنگیام اما همیشه راه میآیی
دلم گاهی شبیه گریهای از درد میبارد
و تو حتا اگر شد لحظهای كوتاه میآیی
حضور روشن و پاكت غزل میآورد وقتی
كه تو ای بانی شعرم پس از یک آه میآیی
صفای سادهات روییده امشب باز در قلبم
تو با بارانی از روح غزل همراه میآیی.
(۱۷)
تو دردهای دلم را چه خوب فهمیدی
و زخم های غرور شکسته را دیدی
به دوش خویش کشیدی تمام دردم را
شبی که زندگیات را به عشق بخشیدی
و پا به پای دلم مثل یک ترانه شدی
دوباره زنده شدی در تنم درخشیدی
شبیه رقص کبوتر به دور گنبد عشق!
و مثل قاصدکی در بهار رقصیدی
چقدر تازه شدم با نگاه تو ای خوب!
اگر چه با رگ خواب دلم تو خوابیدی
هنوز در شب من رد پای توست به جا
بیا که درد دلم را تو خوب فهمیدی.
(۱۸)
[بهار که بیاید]
در این کرانهی تلخ
تنها دستهای توست که من را میفهمد
و بهار را با سرانگشت آبهای جهان
سر ریز میکند بر شاخههایم
تا هزار بار زنده شوم
از باد و باران
با هزار ستاره بر بالهایم.
چای بنفشه دم میکنیم
سرشار از عطر لیمو
که افشردهایم بر نفسهایمان؛
زیر درخت نارنج...
و تو با من که اشک ریزانم
سایهنشین میشوی!
دستهای معجزهات
عشق در آستین دارد
شیرین کن این کرانه را!
تنها چشمهای توست که من را میشناسد
و مروارید باران میکند
سینی لحظههایم را...
تنها قلب توست که با سنت دریا
من را به خوابهای ماه میکشد
و تو دم به دم برایم میخوانی:
بهار که بیاید...
بهار که بیاید...
بهار که بیاید...
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://telegram.me/shivafarazmand
https://n-poems.blogsky.com
https://www.poempersian.ir
https://sanva.blogfa.com
https://piadero.ir
@shiva.farazmand
@mehraban812
و...
از اخبار گوگل و تغییرات سئو جا نمون!
سایت داری؟ نکات سئو رو اینجا دنبال کن!
سایت داری؟ اخبار مهم گوگل و سئو رو در تلگرام دنبال کن!
ایدههات ارزش دیدهشدن دارن؛ وبلاگت رو بساز!
ابزار آلات و رنگ های شمع سازی
مشاهده