» مهدی فرجی
مهدی فرجی
آقای "مهدی فرجی"، شاعر اصفهانی، زادهی ۹ بهمن ماه ۱۳۵۸ خورشیدی، در کاشان است.
کتاب «قرار نشد» او در سال ۱۳۹۲ خورشیدی، پس از یک هفته به نوبت چاپ دوم رسید.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- هزار اسم قلم خورده
- و چشمهای تو باران
- روسری باد را تکان میداد
- ای تو راز روزهای انتظار
- زیر چتر تو باران میآید
- شب بیشعر
- میخانه بیخواب
- منم که میگذری
- آن روزها گفتم
- قرار نشد
- حوت
- چمدان معطل
- آئینهدان
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
[کجايى نيستم]
يک نگاه ساده، بيش از اين هوايى نيستم
در خودم غرقم، به فکر آشنایی نیستم
با توام تا با منی پس با منی تا با توام
مثل تو در قید و بند ِ باوفایی نیستم
دوستت دارم؟ ولی بسیار از آن بیشتر
عاشقت هستم؟ نه تا این حد فدایی نیستم
تا که یادم بوده اهل خواهش چشم توام
حال، با این وصف، پیدا کن کجایی نیستم!
شعر ِ نازل دارم از سوی تو، تکفیرم نکن
تا ابد پیغمبرم، فکر خدایی نیستم
با تو آری، با تو نه، با تو چنان، با تو چنین
هیچ، در گیر و کش چون و چرایی نیستم
گرچه عمری آرزو کردم رها باشم، ولی
چون رهایی ربط دارد با جدایی... نیستم.
(۲)
بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتی که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنی لال! یعنی گنگ!
در چشمهای گنگ اما حرف دل پیداست!
با شعر، حقِ انتخاب کمتری داری
آدم که شاعر میشود تنهاست یا... تنهاست!
هر کس که شعری گفت بیتردید مجنون است
هر دختری را دوست میدارد بدان لیلاست
پروانهها دور سرش یکریز میچرخند
از چشم آدمها خُلست، از دید من شیداست
در وسعتش هر سینه داغ کوچکی دارد
دریا بدون ماهی قرمز چه بیمعناست!
دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بیشعر، دنیا آرمانشهر فَلاطونهاست
من بیتو چون دنیای بیشاعر خطرناکم
من بیتو واویلاست دنیا بیتو واویلاست!
تو نیستی و آه پس این پیشگوییها
بیخود نمیگفتند: فردا آخر دنیاست!
تو نیستی و پیش من فرقی نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست
یلدای آدمها همیشه اول دی نیست
هر کس شبی بییار بنشیند شبش یلداست.
(۳)
آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد
خنده و گریهی تواَم به سراغم آمد
آمدی مثل همان سال نبودی دیگر
ميوهی نورس من! کال نبودی دیگر
آمدی «نو شده» هرچند کهنتر شدهای
ای فدای قد و بالای تو... زنتر شدهای!
شیطنت رفته و افسونگری آموختهای
خواندهای شعر مرا، شاعری آموختهای
جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود
لانهی مضطربِ فاختهیی ترسو بود
دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود
زنی آمد که لبِ خندهزنش غمگین بود
دختری بست به بازوی درختی، تابی
زن سرازیر شد از سُرسُرهی بیتابی
قلعهی زخمی در حال فرودی انگار
پُل تنباخته در بستر رودی انگار
گُلِ پژمردهی ناکامِ قراری شاید
دستِ آشفتهی مستی به قماری شاید
بنشین از منِ بیحوصله شعری بشنو
قدرِ یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو
بعدِ تو برگ زمین خورده به طوفان زد و رفت
یک شب از خانه به آغوش خیابان زد و رفت
دل به دریا زد و هی همسفرِ جوها شد
زنگ بیداری او، دستهی جاروها شد
آه دیر آمدی ای بغض فرو بُردهی من!
آه دیر آمدی ای اشکِ زمین خوردهی من!
سخت ماندم که عذاب تو زمینم نزند
سینهام سنگ شود مثل تو، سینم نزند
سخت ماندم که نیایی و خرابم نکنی
قصّه خواندم نزدم پلک که خوابم نکنی
پلّهها با کف پای تو محبّت نکند
درِ این خانه به آن پاشنه عادت نکند
رفتی و دور شدی، این همه دیرم کردی
مو به مو، رو بهروی آینه پیرم کردی
گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
آه! با عُمرِ هدر رفته چه باید بکنیم
عشق دورم! فقط آن خاطرهها سهم من است
بسته درها و همین پنجرهها سهم من است
در همین شعر که گفتم به تو جان خواهم داد
از همان پنجرهها دست تکان خواهم داد.
(۴)
دروغی جور کن یک چند با آن سر کنم شاید
چه شادم میکند؟ آن را بگو باور کنم شاید
تو را از دست دادن، بار دیگر خواستن، زهریست
که هر آن فکر اینم تا از آن لب تر کنم شاید
فراموشی چه رازی داشت؟ میگفتی به من ای کاش
منِ بیچاره شاید چارهای دیگر کنم... شاید
نمیفهمی و دنبال زبان واضحی هستی
نگاهی بد نباشد گاه از این منظر کنم شاید
بیا نزدیکتر... نزدیکتر... مفهوم حرفم را
برایت با زبانِ بوسه گویاتر کنم شاید
تو از دیوانه میخواهی فراموشت کند عاقل؟
اگر عقلم تو بودی میشد از سر در کنم شاید.
(۵)
بگذار بگذرد همه چیز آن چنان که هست
دنیا همین که بوده و دنیا همان که هست
پای سفر که پیش بیاید مسافریم
آدم هراس جاده ندارد جوان که هست
تا هرچه دور پشت مرا گرم میکند
مثل تو دست همسفری مهربان که هست
اصلا بدون مشکل، شیرین نمیشود
در راه دست کم دو سه تا امتحان که هست
گاهی برای ما خود این راه، مقصد است:
یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست
حالا اگر چراغ نداریم بیخیال
فانوس شعرهای تو در دستمان که هست
خواب دو جفت بال و پر سبز دیدهام
پاهایمان شکسته، ولی آسمان که هست.
(۶)
سرِ هزار مزار است شمع آب شده
ندیدی ارنه دلی داشتی کباب شده
به ما گذشت چه شبها که بیخبر دیدیم
جوان جوان سر هر دار، آفتاب شده
کسی که داغ ندیدهست میرمد از داغ
چه باک از اینکه عقوبت شود عذابشده؟
نگاه اگر به دل مردمان کنی خون است
نظر به خانهی ملت کنی، خراب شده
مکُش که کشته عدد نیست، یک به یک دیدند
جواب ظلم در این هستیِ حساب شده
تو حکم خود کنی و دم زنی که حکم خداست
مگر صدای خدا نیست این کتاب شده؟
خماری آمد و با ما مرام مستی کرد
تو هم بنوش از این سرکهی شراب شده.
(۷)
نه هر که لعنت شیطان کند مسلمان است
هم او که خون به دلِ خلق کرده شیطان است
بگو در آینهای واقعی نگاه کند
که این حقیقتِ تکفیر کردنی آن است
بریده از تو خدا، نکبتی که میبینی
بهای بستن یک تارِ مو به ایمان است
بنای خانهی گردون بنازم از همت
که شاه، رهگذری بود و شیخ، مهمان است
درختها همه از دارها بلندترند
درخت، ماحصلِ دفن کردنِ دان است
مسیل تنگ مکن، ناسزا به آب مگو
سزای «سنگ به جو پرت کرده» طغیان است
گشادهام درِ ایهام اگر نه تهمتِ کفر
در آستینِ گشادِ قبا فراوان است.
(۸)
«بنگر به نگهبانت، زندانیات این است»
این نالهی لولای در پیر اوین است
من پشت به او کردم و ترسیدهام انگاشت
گویی که نمیدانست این گرد، زمین است
پا کوفته بر قبر عزیزان و ندانست
هر لاله که در خاک وطن کاشته مین است
با نام خدا کشت و زد و کرد به زندان
از شال قبا حکم در آورد که دین است
هر آه به آه دگری میپیوندد
زنجیر ستمکاران پیوسته چنین است
در موسم آویختگی دیدن دارد
بگذار بتازاند اگر پشت به زین است.
(۹)
تاریخدانان زندان، دیوارهای اوینند
باش ای ستمگر که روزی این لوح میخی بچینند
سرهای بیدار بسیار، خیرالعملدار بسیار
حقالعملکار بسیار، در پای حبلالمتینند
وقتی علی در نماز است، خوان معاویه باز است
در وقت گفتار آنند، هنگام رفتار اینند
در کار انکار برهان، از تار مویی هراسان
با نام ایمان به قرآن، مشتی درآورده دینند
خون در خیابان روان شد، در خاک رفت و نهان شد
روزی درختی جوان شد، آزادگان اینچنینند
هر نالهی داغداران، فکر تقاص هزاران
بس تیغها آبداران، در خیسیِ آستینند
هرجا به سنگ مزاری، حک میشود گلعذاری
چشمان زیبایشان کاش، ما بزدلان را نبینند…
(۱۰)
آیینهی جادو چه به زودی چه به دیری
سنگیست که میآید و باید بپذیری
بسیار کس از مرگ رهیدند ولی تو
از ترس مقدّر شده هر روز بمیری
خوب است به حمام نظر داشته باشی
آلوده شدی چون به امیری و کبیری
تا چند مگر سلطنت باد خزان است؟
گیرم ببرد «نرگس» و «نسرین» به اسیری
تاریخ اگر کور نمیبود، نمیداد
نادیده به هر «خواجه» و هر «لنگ» امیری
هر «فضل»، «شرافت» نبود ورنه چه میداشت؟
«بوالفضل» هدر داده جوانی به دبیری
بسیار جوان رفت که ما لال کپیدیم
تا ننگ جوانی برسانیم به پیری
وقت است که فریاد شوی درد کسی را
ای «شعر»! نه آروغ منی از سرِ سیری.
(۱۱)
من بغض و اشکی فرو خوردهام مثل قوتی
از «آبداری» لهیدهست افتاده توتی
آمد خداحافظی، در نماز ایستادم
شاید که پنهان کنم گریه، پشت قنوتی
پرسید غمگینترین شعر دنیا چه شعریست؟
دیگر نگفتم سکوتی، سکوتی، سکوتی…
«غمگین» نه آواز دارد نه فریاد دارد
دارد میان گلو پنجهگون عنکبوتی
غمگین ملاقات با مرگ را میزیَد، آه
ز احوال شمعی که فهمیده فحوای فوتی
غمگینترین شعر دنیا سکوت است، بشنو
اینک منم بعد او شاعری در سکوتی
غم! یار دیرین من این من، این استکانم
به به عجب شوکرانی، عجب زغنبوتی.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.mehdifaraji.com
@Mehdifaraji
و...


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
