» مرتضی نجاتی
مرتضی نجاتی
آقای "سید مرتضی نجاتی"، شاعر، نویسنده، بازیگر و نمایشنامهنویس ایرانی، زادهی سال ۱۳۵۵ خورشیدی، در تهران است.
وی سابقهی بازی در فیلم بلند ۲۱ اینچ (توقیف شده است) به کارگردانی "ابوذر صفاریان"، را نیز دارد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- رادیو لندن به وقت غروب (مجموعه شعر)
- زاپاتا بودم (نمایشنامه)
- چند دهه شعر فقدان مبانی تئوریک
- آوازهای زنی که از گرامافون میآمد
- با تو در جشن عروسی فیگارو
- در خوابهایمان مردیم
- نت بیگذرنامه
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
اگر به شهر ما آمديد
ما دو خيابان بالاتر از آوارگی هستيم
و پلاک خانهمان همان کلاهیست
که از چوب لباسی آويزان کردهايم
به راحتی گم شدن سوزن ميان کاه
پيدایمان میکنيد
ما دو لم داده روی مبل راحتی
ما دو قطره اشک،
دو پرنده،
دو شاعريم!.
(۲)
از پنج انگشتم
یکی را برای شمردن ستارهها
در آسمان جا گذاشته بودم
با چهار انگشت دیگرم
تقویم و سال و پرندگان را ورق زدم
تو گیسهای طلایی داشتی
دستهایت بوی جیرهبندی نان میداد
با عکسهایت مانده بودیم چه کار کنیم
بریدههای عکسها را قیچی کردیم
دیوارهای گلولهخورده را قیچی کردیم
لباس عروسی تو را
از روزنامهها قیچی کردیم
مانده بودیم
به چه اسمی زیر سایه درختها صدایت بزنیم.
(۳)
روبهروی من دریست
و پشت سرم آوازهايی که از گرامافون میآمد
روبهروی من دریست
که با دستهای تو باز میشود انگار
ما بريدههای از هم بريدهايم
و هر کداممان چنان دور افتادهايم از هم
که اگر دنيا را هم دربست بگيريم
به پلههای آخرين کشتی نمیرسيم.
(۴)
تو از تانکهای آتش گرفته!
از سنگر...
تو از قمقمههای خالی
و از شهری ويران شده برای آن دکمه پيراهن
بدوز
يکی میپوشد
چه فرقی میکند من باشم
يا ديگری!
(۵)
کمی که شب بيايد
کمی که ستاره بپاشد در آسمان
من طلوع میکنم از پشت ميزهای مه گرفتهای
که بهای صورت حسابش
به قيمت کشيدن انتظارهای بيهوده تمام شده است.
(۶)
تمام آن سالها زنی به نيمکت چوبی پارک
حکومت میکرد
آينده جاده بود
تو عروس میشدی
زن کولی بود
و آن کسي که به حرفهای دروغ تو تسليم نمیشد
من بودم!
با اين که به دعوت اين جادهها شک کردهام
بر نمیگردم
وقتی به قاب عکس روی ديوار میتوانم بخندم
چرا بايد از ديدن خوابهايی که يادم نيست گريه کنم.
(۷)
به ياد آوردن قصههای کودکی مريضم میکند
در محلهای فقيرنشين
میخواستيم تا ابد عاشق هم بمانيم و هيچ وقت
از جدايی حرفی به هم نزنيم نشد!
میخواستم ببوسمت نشد
ممنوعه میشد اگر بيشتر از اين به لبهای تو
رسيدگی میکردم.
(۸)
پايان دنيا...
دودکش کج شده روی بام خانهایست
که مال من و تو نمیشود هرگز!.
(۹)
روی برگهای نوشتهام خداحافظ
و با چسب زخم
پشت در اتاقی چسباندهام
که تو روی تختخوابش خواب ديدهای
و من
از کنار دستهای تو خالی شدهام انگار!
شايد برای اين فاصلههاست
که ملافهها پيش پای کلماتم صف کشيدهاند
مرا ببخش
سطری برايم مانده که گفتنش
دردی را دوا نمیکند.
(۱۰)
بدون اين که با سايهام کنار بيايم
حواسم پرت جنازهای شده که در خواب ديدهام
منی که از ديدن کابوسهای خودم چنان!
به وحشت افتادهام بين اين چهارديواری
ديگر چگونه میتوانم
به ياد بياورم پيراهنی را که برای شبهای
عاشقیات دوختهای
زندگی جادهایست
بيچاره پدر!
که فکر میکرد، تمام جادههای جهان به شهری
ساحلی میرسند.
(۱۱)
شايد اگر دلت میگرفت تنگ غروب
سری به کفترهای پشتبام
برای تو اما آب و نان ندارم بياورم
مردی که فرصتهايش را يک به يک از دست میدهد
از آگهی روزنامه گرفته
تا نيمکت چوبی اين پارک.
(۱۲)
پای بساط اين دنيا ماندهام
و بيشتر از اين تاب نمیآورد دلم
تا در قاب عکسی ديواری کنار هم زندگی
کنيم.
(۱۳)
به حرفهای من ايمان نياوردهای
و به دروازههای شهری که پايان نمیگيرد _ رقص!
برای پرداختن اجاره بهای خوابهایمان ديگر
نمیخواهد ببينی از تقويم
چند روز ديگر به پايان ماه مانده است
اين شهر را در کتابی پيدا کردهام
با صدای پيانو به خواب میرويم
و صبح
صبحانه را در تخت خواب برایمان میآورند
عشق من!
دوستت دارم مثل ترانهای که در ايستگاه قطاری سرودهام.
(۱۴)
ميان اين کافههای هميشه پر از آدم
بسيار تاريکتر میشوم
قبل از دود کردن سيگار، شيرين کردن قهوه...
با قاشقی
که کشتیهای غرق شدهام را هم میزنم
چه لحظههای بدی میشود ثانيههای اين زندگی
و اين تعطيلی آدمکش
وقتی که نيستی تا گوشی برای شنيدنم باشی.
(۱۵)
هوا ديگر اصلا دو نفره نيست!
و اين تختخواب بوی دريا نمیدهد
خميازهای کشدار...
و خيالهای باطلی که پای گلدانها آب میدهم.
(۱۶)
ساعت داشت زنگ میزد کنار دستم
کنار تخت
رو به آسودگی غلت بزن در اين بستر
دوبارههای عاشقی را تا کجا بايد به آغوش هر کسی
وصله کنيم
ديگر کداممان به گناه خودش بيشتر اعتراف نمیکند
هرگز!
من که جز گل سرخی جا مانده روی ميز
و روزنامهای کهنه چيزی به يادم نيست.
(۱۷)
روی تختخوابی دراز کشيدهام
و فکر میکنم اين تخت خواب!
اين کشتی بدون بادبان مانده از سفرهای بیتقويم
دوباره پيکر شکستهام را به آغوش تو خواهد رساند
نوحم! اگر برای من پارو بياوری
جايی
نمیدانم کجای يکی از خانههای اين شهر
گم شدهای
دلگيرم از صدای خوانندهای که مدام میگويد
دوستت دارم
دلگيرم از هنرپيشههای فيلمهايی
که ماهواره برايم کوک میکند
به باد اگر مسيرش به بام خانهام بيفتد
خواهم گفت
مدادم تنها میتواند از دستهای زنی بنويسد
حساب کار من از
يکی... دو تا سه تای انگشتهايم گذشته است
کم آوردهام و سطرهايم فرودگاه متروکهای شدهاند
و سطل زبالهی گوشهی کنار اتاقم
قبرستان کاغذهای مچالهای که هرچه مینويسم
نامه نمیشوند
چند تا غروب دلگير ديگر مانده بيايی
قول بدهی پيشم بمانی
عروس شعرهای غمگين زخمهای عاشقی
که هرچه ملافه و باند میپيچم
بند نمیآيد خاطراتی که برايم جا گذاشتهای
بند نمیآيی!.
(۱۸)
چراغ بزن برای اتوبانی با سرعت خيلی زياد
درختها خانهها پلها
قول میدهم به رفتن و نبودنت عادت میکند
دستگيرهی دری
که ديگر به اتاق خالیاش پا نخواهی گذاشت
با سرعت خيلی زيادی چراغ بزن!
و از کسی بگذر که ديگر از تو گذشته است.
(۱۹)
زود باش!
اين ماهی ميان تنگ را هم با اين قاب عکس
پشت صندلی ماشين لکنته سوار کنی
به پيچ بعد که رسيدی چراغ بزن!
و به هر کسی که به پايان داستانهای تو دعوت
داشت
بگو... برنده شدم!
ميان اين بازی
حالم از هر چه به هم خورده است
و سرخوش از اين چراغهايی که توی پارک
روشن میشوند
جای خالی برای خودم دارم!
و برای هر کسی که با من تا آخرين خداحافظی قدم
بزند.
(۲۰)
سالی که گذشت گذشته است
و لنگر آن کشتی
شکلی به روزهای امروزمان اضافه نخواهد کرد
ما طلسم شهری غريب شديم
و پيراهنمان ديگر ادامهی راهی نيست
تا هر کجا که باد از روی ابرها گذشت
بادبان بکشيم
کاری به کاردستی من نداشته باش
اگر اين دو تکه ابر _ اين لنگر،
اين قايق کاغذی را هم از من بگيری
ديگر چگونه میتوانم عاشقی کنم؟
گردآوری و نگارش
#لیلا_طیبی


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
