» عرفان نظرآهاری
عرفان نظرآهاری
بانو "عرفان نظرآهاری"، شاعر و نویسندهی ایرانی، زادهی ۱۷ مرداد ماه ۱۳۵۳ خورشیدی، در تهران است.
وی دکترای زبان و ادبیات است، و هماکنون به تدریس در دانشگاهها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است، و کتابهای او به زبان انگلیسی، فرانسه، ترکی، کُردی، عربی، ژاپنی، ایتالیایی، آلمانی، سوئدی، هلندی و… ترجمه شده است.
وی تاکنون جوایز بسیاری را از آن خود کرده است، از جمله:
- جایزه ادبی پروین اعتصامی
- جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران
- جایزه کتاب فصل
- لوح افتخار دفتر بینالمللی کتاب برای نسل جوان (ibby) در اسپانیا
- برگزیدهی جشنوارهی «شهروند برگزیده» از سوی شورای شهر تهران
- برگزیدهی ۴ سال پیاپی در جشنواره مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
و...
همچنین وی در سال ۲۰۰۱ میلادی، برگزیدهی نخست کنگرهی شعر زنان شد و «پشت کوچههای ابر» اثر این نویسنده بهعنوان برگزیدهی جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد.
همچنین ایشان یکی از نویسندگان کتاب «داستان صلح» است، که در کره جنوبی به چاپ رسیده است. این داستان تاکنون به ۱۰ زبان ترجمه شده است و به صورت موسیقایی با آهنگسازی "محمد نصرتی"، منتشر گشته است. این اثر موسیقایی مورد حمایت سازمان یونسکو قرار دارد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- راز مرواریدهای شهرزاد
- در سینهات نهنگی میتپد
- پیامبری از کنار خانه ما رد شد
- لیلی نام تمام دختران زمین است
- جوانمرد نام دیگر تو
- من هشتمین آن هفت نفرم
- دو روز مانده به پایان جهان
- روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس
- پشت کوچههای ابر
- از روزهای سادگی
- کولهپشتیات کجاست؟
- نامههای خط خطی
- هر قاصدکی یک پیامبر است
- بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
- چای با طعم خدا
- من بیابان همسرم باد
- کرگدنها هم عاشق میشوند
- مورچه را به خانهاش برگردان
- سعدی بنوش
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهی میافتد توی فنجانِ دلِ ما
حل میشود آرام آرام
بیآنکه اصلاً ما بفهميم
و روحمان سر میکشد آن را
آن چای شيرين را
شيطانِ زهرآگينِ ديرين را
آن وقت او
خون میشود در خانهی تن
میچرخد و میگردد و میماند آنجا
او میشود من
طعم دهانم تلخِ تلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته ميان تار و پودم
اين لکهها چيست؟
بر روح سر تا پا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
ای آنکه داروخانهات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هی باران میآيد
اما بگو
کی میرود اين درد و کی درمان میآيد؟
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردّ پای روشن اوست
اين بال و پرها
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت آسمان
يک قرصِ خورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجونی از نور و دعا بايد بنوشم.
(۲)
سالنامهی جهان
ماهنامهی زمين و آسمان
روزنامههای صبح و عصر را مرور میکنم
باز هم خبر
باز هم خلاصهای
از هزار سال اتفاقهای دور و بر
باز خط به خط نشانه و علامت است
سطر سطر زندگی گزارش قيامت است
باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه میرود به باد
دم به دم
باز سرمقالهای به خطِ مرگ
باز عکسهای آن و اين
باز پنجشنبهها و جمعهها
نه، تمام روزهای هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطهچين...
باز آگهی
(۲)
يک دانهی کور
بیآنکه دنيا را ببيند
در لای آجرهای يک ديوار، گم بود
در آن جهان تنگ و تاريک
با باد و با باران غريبه
دور از بهار و نور و مردم بود
اما مدام احساس میکرد
بيرون از اين بنبست
آن سوی اين ديوار، چيزی هست
اما نمیدانست، آن چيست
با اين وجود او مطمئن بود
اين گونه بودن زندگی نيست
هی شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هی درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن کوچک نگنجيد
قلبش ترک خورد
و دستی از نور
او را به سمت ديگری بُرد
وقتی که چشمش را به سوی آسمان وا کرد
يک قطره خورشيد
يک عمر نابينايی او را دوا کرد
او با سماجت
بيرون کشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
که زندگی يعنی همين کار.
(۴)
من مريدم
مريد کسی که
منبرش بر درختان توت است
حرفهايش همه از سکوت است
وعظ او
رنج ما از هبوط است
باز ارديبهشت است
مرشدم رفت در خانقاه
رفت و در را به روی خودش بست
خرقه میدوزد آنجا
با نخِ قبض و با سوزنِ بسط
میتند درد را
در خودش چله چله
میرود تا ملاقات او
پله پله
پير من
خانقاهش
پيلهای در هم است
نام او
کرم ابريشم است
کرم ابريشم من
صوفي اهل حال است
خرقهی او دو بال است
باز ارديبهشت است
باز گلها
در سماع و مناجات
باز قصهای از کرامات
شيخ پروانه پر زد
پيلهاش شد خرابات
(۵)
برگ
شاد شاد بود
زندگی درخت اعتماد بود
ناگهان ولی وزيد باد
فرصتی به هيچ کس نداد
برگ، بیدرخت شد
زندگی عجيب و سخت شد
برگ در به در
برگ هر طرف
برگ بیهدف
برگ غصه، برگ غم
ترس و وحشت و تگرگ هم
باغ و دره، کوه و دشت
روزها و ماهها و سالها گذشت
هيچکس ولی درخت او نبود
سفرهای برای بخت او نبود
برگ روزی عاقبت درخت خويش را شناخت
دل به شاخههای واژه باخت
برگ رفت و صفحهای کتاب شد
آن همه دعای بیجواب او
مستجاب شد
برگ بودم و کتاب من تويی
آن دعای مستجاب من تويی
(۶)
قسم بر درختان زيتون و ماه
قسم بر همين کرم شب تاب
که خوابيده آرام در بين راه
قسم بر نماز شب جيرجيرک
دعاهای روی لب جيرجيرک
که امشب
شب قدر زنبورهاست
که هر تاک
محراب انگورهاست
عسل وحی شد باز از آسمان
و شيرين شد از آن
تمام جهان
ببين طعم شيرين آمرزش است
و انگار
صدای ظريفی میآيد از آن دور دست
نگاهش کن از پشت زندان تور و سکوت
ببين اشک را
روی سجاده برگ توت
بگو
پذيرفته شد توبهی عنکبوت!
قسم بر گل بستهی آفتاب
قسم بر خداوند آب
که اين رود پيغمبر است
کتابش پر از سورههای روان
و هر قطره از قطره آيهتر است...
(۷)
کرم ابریشم کوچک من!
خانهی تازهی تو مبارک
آخرش بافتی پیلهات را؟
بال تازه دل نو مبارک
آن لباس قدیمی و پاره
دیدی اندازهی قد تو نیست
دیگر آن را نباید بپوشی
واقعا این که در حد تو نیست
آن خود کهنهات را رها کن
بیخیالش بیا زود بیرون
یک خود تازهتر آن طرفهاست
آن طرف، پشت آن بید مجنون
بعد از این آسمان پیلهی توست
ابرها را تو پیراهنت کن
زودتر، وقت اصلا نداریم
بالهای نوات را تنت کن
وعدهی ما همان جا که گفتی
پشت دروازهی شهر جادو
منتظر باش دارم میآیم
وای رفتی! ولی بال من کو؟
تو برو، من ولی کار دارم
بال پرواز من پاره پارهست
باز باید ببافم خودم را
پیلهی کوچکم نیمه کارهست
(۸)
من عروسکم
عروسک کسی که پشت پرده است
دستهای او مرا درست کرده است
من عروسکم
عروسک خدا
دوست عزیز و کوچک خدا
یک عروسک نخی که شب به شب
توی دامن خدا به خواب میرود
روی بال نازک فرشتهها سوار میشود
تا دم حیاط آفتاب میرود
صبحها خدا به من
نان داغ و آفتاب میدهد
شب که میشود مرا
توی ننوی سپید ماه
تاب میدهد
راستی خدا خودش برای من
یک لباس تازه دوخته
جای دگمههای آن ولی
چند تا ستاره کاشته
یک کمی هم از خودش
توی جیب من گذاشته
قلب یک عروسک نخی نمیزند
ولی خدا
قلب شد
توی سینهام تپید
تیلههای چشم من
اشک را بلد نبود
یک شب او
قطره قطره از کنار چشم من چکید
این عروسک نخی
کاردستی خداست
خندههای او چقدر
مثل خندهی فرشتههاست
هیس!
فکر میکنم عروسک خدا
باز هم به خواب رفته است
یا سوار بال نازک فرشتهها
تا دم حیاط آفتاب رفته است
شب بخیر عروسک خدا
دوست عزیز و کوچک خدا
(۹)
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشهای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قلهی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکهای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!
(۱۰)
اینکه مدام به سینهات میکوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش میدهد
و بوی دریا هواییاش کرده است.
قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینهاش نهنگی میتپد؟!!
آدمها، ماهی را در تنگ دوست دارند
و قلبها را در سینه...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهیست
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچکس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود
و وقتی دریا مختصر میشود
و وقتی قلب خلاصه میشود
و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا مینوشیدی
و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس.
کاش راه آبی به نامنتها میکشیدی
و کاش این قطره را به بینهایت گره میزدی.
کاش...
بگذریم...
دریا و اقیانوس به کنار
نامنتها و بینهایت پیشکش
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض میکردی
این آب مانده است و بو گرفته است
و تو میدانی آب هم که بماند میگندد
آب هم که بماند لجن میبندد
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد
و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی داستان:
(۱)
[روزی برای زندگی]
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد. خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقی است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی كن.
لابهلای هق هقش گفت: اما با يک روز… با يک روز چه كار میتوان كرد؟…
خدا گفت: آن كس كه لذت يک روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد. آنگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد، كه در گودی دستانش میدرخشيد. اما میترسيد حركت كند. میترسيد راه برود. میترسيد زندگی از لابهلای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد. زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. میتواند…
او در آن يک روز آسمانخراشی بنا نكرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما…
اما در همان يک روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يک روز آشتي كرد و خنديد و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يک روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زيسته بود!
(۲)
[ليلی؛ نام ديگر آزادی]
دنيا كه شروع شد. زنجير نداشت. خدا دنيای بیزنجير آفريد.
آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد؛ دنيا پر از زنجير شد، و آدمها همه ديوانه زنجيری.
خدا دنيای بیزنجير میخواست. نام دنيای بیزنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهای شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.
یک نفر زنجيرهايش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيری. اين نام را شيطان بر او گذاشت. شيطان آدم را در زنجير میخواست.
ليلی مجنون را بیزنجير میخواست. ليلی میدانست خدا چه میخواهد. ليلی كمک كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمیخواست زنجير باشد.
ليلی ماند؛ زيرا ليلی نام ديگر آزادی است.
(۳)
[دانه میکاریم]
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت. اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را.
اولی گفت: ”آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس باید در جستجوی حقیقت دوید.
آنگاه دوید و فریاد برآورد: ”من شکارچیام، حقیقت شکار من است.“
او راست میگفت: زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشمها میگریخت.
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز میگشت، دستهایش به خون آغشته بود. شتاب او تیر بود. همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود.
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت غزالی است که نفس میکشد.
این چیزی بود که او نمیدانست.
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود. اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را به شکیبایی فرا خوانده است پس من دانهای میکارم تا صبوری بیاموزم.
و دانه کاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشق داد. زمان گذشت و هر دانه، دانهای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفرید. زمان گذشت و شکیبایی سبزهزار شد، و غزالان حقیقت خود به سبزهزار او آمدند. بیبند و بیتیر و بیکمان.
و آن روز، آن مرد، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید. پس با دست خونیاش دانهای در خاک کاشت.
(۴)
[«هیچ کس» معشوق توست]
عاشق میخواست به سفر برود. روزها و ماهها و سالها بود که چمدان میبست. هی هفتهها را تا میکرد و توی چمدان میگذاشت. هی ماهها را مرتب میکرد و روی هم میچید و هی سالها را جمع میکرد و به چمدانش اضافه میکرد.
او هر روز توی جیبهای چمدانش شنبه و یکشنبه میریخت و چه قرنهایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سالها بود که خدا تماشایش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمیگفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمیکنی سفرت دارد دیر میشود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه میخواهی بکنی؟
عاشق گفت: خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماهها و هفتهها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرنها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت: اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرنها و سالها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو میدهم.
عاشق گفت: چیزی با خود نمیبرم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفتهای را.
اما خدایا! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهیاش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت: نه؛ نه کسی و نه چیزی. “هیچ چیز” توشه توست و “هیچ کس” معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهیاش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی


وبلاگ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
