مجله آشپزی شکمو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» سیمین رهنمایی

سیمین رهنمایی

سیمین رهنمایی

بانو "سیمین رهنمایی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۳۴ خورشیدی، در شهر شیراز است.

از او مجموعه شعرهای «شاید دیگر پیش نیاید» و «پشت جلد جهان» منتشر شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

کلاغ بیاید

باد برود

باز کند پنجره‌ی زخمی از هوا

نازکی انگشتی بشکند

و ناخن‌ها بریزد

صحن زمخت امامزاده لطیفه بگوید

و شازده خوابش را قیلوله کند

به نماز جماعت زنی که

تکفیر شده است پیچیده در اذان

سنگ بردارد، نوشته‌ی خودش را

که کافری؛ مسلمان

و حبیبی،

حبیبش،حبیبش را می‌جوید

و خروار خروار سنگ

مبتلا شده‌اند

به پوچی سرد زائران

و گرد می‌چرخد ساعت‌وار

شماطه‌ی چشم‌هاشان بیرون از کاسه

و سرما دستی بر زخمی کشیده

تا بهمن بریزد خودش را

روی ذائقه‌ی نفس‌ها

و آسمانی است تُرد سحر

که بانگ خروسی

و تلاوت شبنمی

آهوی کجایند‌؟!

خونین در نی‌نی چشمانشان

که راه تبانی میخی گزنده

هی گلو ‌پاره

پاره

شده بودم

در گلیمی سیاه از عتیق مانده

در اشکاف دره‌ها بی‌دهان

بی‌شکل بودند

بی‌شکل

که شکل ما نمی‌شدند

هرچه ریش تراشیده

و ادوکلن...‌

و آخ

از آن تراوش درد در پیچش جنون

زایمان چهار‌انگشت

چکه‌چکه خون بر باریکه‌ی لب

که بدرقه‌ای از احوال سکوت را

بر دوش کشیده‌اند

به من نگفتند اما

از زمختی آن بهمن

که بالا رفته بود از دماوند

و سردی سیاهی می‌ریخت

در کوره نفس‌ها

آدم می‌ترسد که بگوید:

دوستت دارم را

گم کرده است در دوره‌های هفت‌روزه حوا،

چه طواف تباهی دارد باد

روی گلدسته‌ی غروبی کلاغان

در قلمروی ابلیس.

(۲)

به کسی که از جمع کلماتم می‌نوشید

به دیگران گفتم:

«غریبه‌ها جمع قرابت‌های مدفون‌اند.»

در سینه‌ی یک شاعر

همیشه پیش از یک زن

حنجره‌ای ایستاده است سیاه

و صخره‌ای از سنگ‌قلوه‌ها

همیشه پیش از کندن آخرین بیل

زنی گلاب به‌دست

از گورستان گذشته است

تا شهر را

به شورش لبانش بخواند

تا کلمه ببارد

از دفن نفس در بشکه‌های دود

تا استخوان‌های زیادی

در پاهایت بی‌قرار

و آبان باشد رنگ پیراهنت

تا ببینی

برای آن‌کس که شلیکی 

به سینه‌اش سرخ

سیاه رنگ زبونی است

از پایان دست‌هایت

در صوت‌های بی‌صدا

از صاعقه‌های نابگاه

و تیررسِ آخرین دم

در بُن‌بست‌های شهر

خونی‌های زیادی 

ماهی شده‌اند

تو چشم باز را به خیابان بیاور

تا اسیدی که در حادثه‌ها حل

از بحران نومیدی‌ام بکاهد

و آتشی 

که بر جوجه‌های مست افتاده

در خانه‌تان بیفتد

و باز گردید از زخم‌های باز

از جوانی نیزار

و به بوی خون اعلان جنگ کنید

و یک صدا

یک صدا در شما

تاریکی ناسور نباشد.

(۳)

تن و درخت و دیوار

تنیده در تندیس صبح

و چرخش فروزان نور

بر آهن نشسته در گلو

از عشق که باز‌می‌گردم

رودی درمن

به ترانه‌ی جاری می‌رود

و دستی در زخم صبحگاه

نهالی به اشتها می‌نشاند

دیر است

دیر است

تا آغوش باد

به هفت‌گوشه بتابد

در چرخش عشق

و رویی زیبا

در کبودی دست‌های مشوش

گلی به اندوه گیسو بنشاند.

می‌چرخاندم باد

وقتی از حصار آخرین

 نگاه تو

برق اشتیاق را

فرو‌می‌نشاند

و رنگ صنوبراز برگ

سایه‌به‌سایه می‌افتد

در چاله‌های تاریکی

دست این‌جا و تو آن‌جا

مرگ همه‌جا به تماشا

که گزینه‌ی آخرین را

به خط میانه

در اندوه کاغذ بنگارد

مردی از آینه جدا شود

وروی تاریکی را

زنگاری از مه بپوشاند.

(۴)

یک‌بار هم

عاشق شدم

و فراموش کردم 

عشق هم ‌مثل دقیقه‌های ساعت خوابش می‌گیرد

روزی با بزرگ‌ترین دشمنت غذا می‌خوری

و یک شب آماده جذب پوشالی‌ترین خواب 

من در دقایقی مرده

به دنیا آمدم

و سردخانه‌ای تاریک

رؤیاهایم را بوسید

من کنار تو را

تا رودخانه‌های سینما نشستم

و گرمایت را

از آخرین صفحه یک گرامافون قدیمی شنیدم

نفس‌نفس 

نفس‌نفس

کم آوردیم همه چیز را

همه دست‌های سفید

در تاریکی چرک می‌شوند.

بیدار نمی‌شود بخت خفته من

سهم تو حل نمی‌شود

در زیبایی باران من

خداحافظ 

ای خواب خسته من.

 

(۵)

کُشته‌های بو گرفته

به چشم نمی‌آیند

مشام شب چَرا می‌کند تاریکی را

و این بو

بو...

درنگ می‌کنی

تحمل می‌کنی

آنگاه نام آن مکتوب

بر تمام سنگ‌ها

سور پیشانی نوشتِ آدمی است

تا مرگ در هنجار خاک

ریشه بدواند

بر درختان گورستان

ماه مرده می‌خندد

گنجشک مرده می‌خندد

و زنِ مرده

میان سوسن‌های سرخ

لبان بو گرفته‌اش

پرواز می‌کنند

آینه پرواز می‌کند

و کلاغ‌ها

قار... قار

از عبور به بوسه‌ی ممنوع

از نگاه ممنوع به چمدان

چمدان ممنوع را انباشتم

خاک را غلت‌زدم

روز بود

آن روز بی‌نام را

به حافظه‌ی جمعی.

 

(۶)

می‌توانم

زمان که در پیراهنت خوابید

بیدار شوم

به تن‌ات بچسبم

و شب از آن تاریک‌تر باشد

که نتوانی تنهایی‌ام را

از تن‌ات بَکنی.

 

(۷)

زیبایی‌اش را

به خیابان می‌برم

انگشتانش سبز

چشمانش دریا

لب‌هایش نمک

چراغ‌ها از روشنایی‌اش می‌انبارند

و زیبایی‌اش

شهر را تنها می‌کند.

 

(۸)

فردا

تو را خواهم دید

در خیابانی که

از جنگ برگشته است

و کلاه سربازی

روی شاخه‌های خشک گیلاس تاب می‌خورد

فردا

من بزرگ شده‌ام

و از دیوارهای زیادی

پرواز دو پرنده را در زرد و نارنجی پریده‌ام

تو در دست‌های فراموش شده‌ات

نزدیک‌تر می‌نشینی

و از انگشت‌هایی می‌گویی

که در نامه‌های ننوشته‌ات جا گذاشته‌ای

پیاده‌رو را دور می‌زنی

و سرهای بی‌نفر را از سرت می‌ریزی

فردا مثل همه روزهایی که نیامده است نمی‌آید

آخر نه تو آن قدر زنده مانده‌ای

که مرا بیاد آوری

نه من آن قدر رفته‌ام که باز گردم

فقط نمی‌دانم چرا

آن میدان سر جایش نمانده است

و خیابان‌ها

از نام و تولد خود شرمسارند

فردا

چندمین منفجر نشده را

به خانه می‌آرد

و دل تنگ ما باز می‌شود

من انگشت‌های تو را

برای صلیب سرخ می‌فرستم

تا از پیوند سیم‌های خاردار با قلب‌های جنوبی

زنی ماه بریزد در کارون

فردا

تو را خواهم دید

پنهانی به دیدنم بیا

من به خواب‌هایم بر می‌گردم.

(۹)

بعد از ما

باز هم می‌آید ماه

و راه می‌رود

جای قدم‌هامان

عاشق می‌شود

و به آسمان باز نمی‌گردد.


گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی


┄┅═✧❁????❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها

https://newsnetworkraha.blogfa.com

https://t.me/newsnetworkraha

https://t.me/mikhanehkolop3

https://t.me/leilatayebi1369

https://t.me/rahafallahi

http://avayehonarmandan.loxblog.ir

https://m-bibak.blogfa.com

https://vaznedonya.ir

https://www.ibna.ir

@parnianbairami2

و...



تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  بلاگسازان   |   توری سایبان گلخانه   |   لینک پرومکس   |   مشاور ایرانی در لندن   |   مجله آشپزی   |   آزمون نظام مهندسی   |   مصباح ترمز   |   خرید آنتی ویروس   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید کتراک   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


شروعی جدید برای رشد برند شخصی یا کسب‌وکارت — در ارم بلاگ شروعی جدید برای رشد برند شخصی یا کسب‌وکارت — در ارم بلاگ مشاهده