علیاکبر قناعتزاده
استاد زندهیاد "علیاکبر قناعتزاده" شاعر و منتقد ایرانی، زادهی سال ۱۳۳۴ خورشیدی، بود.
کتاب "شادی رقصانی"، مجموعهای از اشعار وی است، که چاپ و منتشر شده بود.
ایشان، عصر روز ۶ دی ماه ۱۴۰۴ خورشیدی، درگذشت.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
رگ به ریشه بزن عطار
فصد نافهی آهو
خُتَن نمیخواهد
حمام برای چه حمام است؟
خزینه برای چه حمام است؟
سرداب برای چه حمام است؟
مرداب برای چه حمام است؟
دفینه کجاست؟
سلام رابعه
سلام ولسوالیِ بلخ و بخارا - سلام
شکوفههای نورستههای پارک اوستا
سلام
ای علفهای آشنا در حفرههای سرد
ای قارچهای سمیِ سردابی
با چترهای گشوده
که رگهای دبستانیتان
حالا
از زیر پوست متورم و
ملتهب پلکها و پستانهاتان
گُرناس میکشد
شما ندیدهاید؟
میخواستم بپرسم
شما دخترانِ من را ندیدهاید...؟
(۲)
کجائی لیلی محمل نشینوم
کجائی همنشین نازنینوم
نمیدونوم کجا رفتی کجائی؟
قدم وردار که رفتارت ببینوم
(۳)
ندیدی ناخدا در اضطرابن
ندیدی لخت و لنگوتش برآبن
حواست نی که احوال دل ما
خراب اندر خراب اندر خرابن
(۴)
سر زورق به دریا و من وتو
دلم را در بلم جا و من و تو
گرفتم امشبی لنگر گرفتیم
دوباره باز فردا و من و تو
(۵)
بعضی وقتها اینطوری میشود
هنوز عقلش رسیده نشده بود
رقاصهی بمبئی
پرسید از مهاراجه پرسید
راستی آب سند چند بغله در جزیره
گفت
سالها پیش در کلکته که بودم
تختِ مُرصعی داشتم
چند بغل و ۲۱ انگشت
تختِ تخت نبود
تیر کمرش- ستون فقراتش در جزیره
خاتون بچههای خارقالعاده به دنیا میآورد
شش انگشتی- ۲۱ انگشتی
در جزیره به چشمِ تمساح نگاه نمیکردم شبها
دور و برمان که چراغانی شد
ریز ریز ریزه ریزه موج انداخت
به اینجا که رسید
رقاصهی بمبئی چم چمک رفت کنار تختِ مُرصّع
چند بغل و ۲۱ انگشت
سخت نبود
اما تختِ تخت هم نبود
تیر کمرش- ستون فقراتش در جزیره
(۶)
[اشک شاهزاده]
امروز ما به خدایان میپیوندیم
اربابان زمان
مدبّران سرگردان
درد و مرگ جزئی از سرشت ماست
نظریه کیهانی- کهکشان سوخته
من گم شده بودم
تو میخواستی پیدایم کنی
سناتورهای باستانیِ خاکآلود
با سگِ حلبی- کوزه حلبی- یاقوت حلبی
حفرهها خالی بود و
یک شاهزادهی اشکانی با چشمهای میل کشیده
زُل زده بود به ما
(۷)
خدا نکند آدم
کسی یا چیزی را
گم کرده باشد
دلت که گیر بیفتد
کارت تمامست
چمدان بسته - نمیرود
بر میگردد - میشنود
صدائی پیچیده و ناپیدا
از تنی که سفر میکند
تردید آشوبِ گمراهیِ تو بود
نشانهها را زایل میکرد
رنگ میپاشید روی سنگ
و آبگینههای چهرهنما
بوسهی دندانِ مار و
نعلِ عقرب بود
حرف که نمیزد
از خودش که نمیپرسید
تنها فقط یک بار
به خاطرِ هر چیزی گریه کرده بود
یکی نیست ستارهها را به خوابم بیاورد
انعکاسِ اینهمه رابطه آسان نبود
در دلِ سنگ
آبگینه آسان نبود
و بارش باران در آبگینه
دلتنگیِ خدا نبود
بیرون زده بود
از فکرهای نرده کشیده
بیرون زده بود
همچو ماری که پس از
خوابِ زمستانیِ خود
تازه بیرون زده
از پوسته
بیرون زده بود.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁????❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
naghdehall@
و...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده